شب يلدا...

 
دوباره سلام...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩
 

گرجه دیگر نه شب است، شب یلدا، و نه من تنها، اما من مدیون این "شب یلدا" هستم که سالها شنونده حرفها و دردهای من بود... 

امروز، پس از مدتها، به این خانه قدیمی سر زدم و دلم خواست دوباره بنویسم...

هر از گاهی در این خانه قدیمی سراسر خاطره، حرفی خواهم نوشت...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
 

فوتوصدا

سلام...

چند روز دیگه شب یلدا هفت ساله خواهد شد...

در این سالها همه چیز همه جور تغییری کرد و من حالا راضی تر و آرامتر از هفت سال پیشم...

اینجا خیلی وقته که ساکت شده...راستش تو فکر کوچ بودم...و حالا کوچ کردم به یک خانه شخصی تر...

اما اینجا هنوز اونقدر برام عزیزه که با دیدنش آروم می شم...

شب یلدا رو با تموم خاطراتش حفظ می کنم و باقی داستانها و درد دلها رو با خودم در "فوتوصدا" ادامه خواهم داد...

خوشحال می شم اونجا ببینمتون...

ارادتمند...


 
comment نظرات ()
 
 
دیوونتم...بی شاخ و دم!
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸
 

 

گفت: دیوانه که شاخ و دم ندارد!....

 

گفتم: یک عمر چوب نداشته ها را خوردیم ، اینبار هم روش!...

 

علیرضانجفیان

فرسفج


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
 

Freedom Song

 

با من بخوان...

تویی که می زنی ، غرق در ناله...

تویی که می کشی ، غرق در خون...

هم صدا با من ، بخوان ترانه رهایی را...

من نیک می دانم ،

تو نیز روزی ، طعم رهایی را خواهی چشید!...


علیرضا نجفیان
13 تیر 88
فرسفج


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧
 

زندگی دایره ایست که هربار دورش می زنم و به همان نقطه شروع می رسم...تنها تفاوتش این است که هر روز شعاعش بزرگتر می شود!

 

علیرضا نجفیان

هشت تیر هشتاد و هشت

فرسفج


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢
 

دستهایم را فراموش نکن...

دستهایم، سالهاست که نام تو را می نویسند...

دستم بگیر...

ما می رویم از زیر آسمان سیاه...

می رویم تا دشت بی افق...تا همانجا که خورشیدش بی منت غروب،طلوع می کند...

به آنجا که ابرهایش می بارند ، نه آنکه باریدنت را نظاره کنند...

دستم بگیر تا نلرزد زمین از شرمساری ما...

این روزهای تشنه و این شبهای بی ستاره،

پیشگفتار عطش عشق و مهربانید...

...

دستهایم مال تو...من،

...من پل می زنم میان خاطره و سرنوشت...

اشکهایت را می بوسم که پاک می کنند نگاهت را

از هجوم لحظه های سیاه...

من پاک می کنم تمام خط خطیهای شعرهای ممنوعه را

و در پس سطری که نام تو را رمزگونه با خود می کشید،

اسمت را فریاد می زنم...

تا همه بدانند آن چند نقطه شعرهای خط خطی شده،

نام توست که سالهاست دستهایم می نویسند...

 

علیرضا نجفیان

٣ خرداد ٨٨

فرسفج


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٧
 

یکی بود

یکی نبود...

دست بر قضا،

این دوتا

عاشق هم شده بودن!....

 

علیرضا نجفیان

فرسفج

7 فروردین 88


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٥
 

زندگی داستانیست که من می نویسم خدا خط می زند...خدا می نویسد من خط می زنم...به آخر قصه که می رسیم،خودکار من تمام می شود!...

 

علیرضا نجفیان

4 فروردین 88

فرسفج


 
comment نظرات ()
 
 
شب یلدا ، شش ساله شد...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱
 

 

هفت سین من امسال
هفت بار تکرار نام توست...

علیرضا نجفیان
29 اسفند 87
فرسفج

 

اول فروردین...
اول فروردین ، 6 سال است که برای من روزی ورای نوروز است...روزی ورای آغاز سال نو...
اول فروردین تولد "شب یلدا" ی من است...
شب یلدای تنهایی که پایانش به سپیدی می زند...
شبی به درازای سالیان...

شش سال پیش، شب یلدا شد راه فرار من از تنهایی،دفتر درددلها...که من می نوشتم تا تو بخوانی...

گرچه نمی دانستم می خوانی یا نه...اما می نوشتم...
می نوشتم چون آنقدر این دل، تنگ شده بود که حتی دلتنگیهایش را تاب میزبانی نداشت...
حالا،در پس این سالها که هر روزش پیچ و خم خاطرات رهایم نمی کرد و ژرف دره تاریکی نهایت آرزویم شده بود،انگار خورشیدی به طلوع نشسته...

خورشیدی که همرنگ توست...و دره ای که سرسبز گلهاییست که بوی  تو را می دهند...
حالا دیگر شب یلدا،یلدای تنهایی "من" نیست...
تنهایی،وقتی تنهایی "ما" باشد،تمام دنیا را به غریبگی وا می گذارم...

یلدای تنهایی "ما"، تولدت مبارک...


 
comment نظرات ()
 
 
بهار...نَیـــــا...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
 

 

آآآآآی بهار...نیا...

نیا...بگذار سیاهی بختمان را وامدار شبهای سیاه زمستان بدانیم...

بگذار تا امیدمان نامید نگردد وقتی می بینیم با آمدنت هیچ چیز بهتر نه،که بدتر می شود...

آی بهار...نیا...

بگذار همان شبهای طولانی زمستان بمانند تا کمتر ببینم همسایگان گرسنه ام را...کودکان بیگانه با لبخند را..

آی بهار..نیا...

نیا تا نگاه پدرها به زمین دوخته نشود،تا پدر زیر بار رسم و رسوم زیبای نوروز کمر خم نکند...

نیا...نیا تا لباس کهنه من لباس نوی دیگری نگردد...

نیا تا جامه غرور و ریای من بر تن عریان کودکان گریان سرزمینم زار نباشد...

بهار،نیا...

نیا تا دخترک چشم سبز و مو طلایی هوس ماهی قرمز نکند...

نیا تا پسرک با نگاه حسرت بارش از مرد ماهی فروش لذت داشتن یک تنگ کوچک را گدایی  نکند...

نیا...نیا تا پدر، تا برادر، تا فرزند روسیاه نگردند برای رو سپیدی خانواده هایشان...

نیا تا روسیاهی حاجی فیروزها چشم امید خانواده ها نباشد...

بهار...نیا...

نیا تا مادر به یاد نیاورد که امسال هم جای ماهی و سبزی پلو بر سفره شام شب عید خالیست...

بهار...نیا...

نیا تا چشمهای منتظر کودک به دستهای خالی پدر رنگ عیدی را تصور نکند...

نیا تا ماهی کوچک قرمز اسیر تُنگ تَنگ بلورین نشود...

نیا تا نفهمم که یک سال دیگر هم گذشت...

بهار...تورا به شکفتن شکوفه هایت،تورا به سبزی سبزه هایت،نیا...نیا و تنهایی مرا با زمستان برهم نزن...

 

 

 

علیرضا نجفیان

 

22 اسفند 87

فرسفج


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

قصه هایی هستند

 

که شخصیتهایشان قلم را از دست نویسنده می گیرند

 

و قصه را هر کجا که دلشان خواست می برند!

 

این قصه ها

یا بهترین و ماندگارترین داستانها می شوند

 

یا برای همیشه ناتمام می مانند!!!...

 

 

علیرضا نجفیان

9 بهمن 87

فرسفج


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠
 

بازهم سالی دیگر و یلدایی دیگر...
شب یلدا برای من ورای یک شب نشینی و جشن باستانیست...
شب یلدا،برای من نماد تلاش مذبوحانه بذر امیدی بود که بعد از سالها دارد جوانه می زند...
برای اولین بار است که سحری به بدرقه شب سیاه قدم برداشته...
حس زیباییست که یلدا را دیگرگونه لمس کنی...و اینبار من به زیبایی این احساس دل شادم...

:

حالا که تو اینجایی،
کاش تمام شبها
شب یلدا باشد!...

یلدای 1387


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٩
 

 

 

 

در پس این پیچهای ِ سنگلاخ ِ ناگهان،

ناگهان کلبه آرامش ، در باز می کند

به میزبانی زخمهایی که یادگار سالیان ِ من است...

 

سفر،عبور از زمان است نه زمین!...

و برای من،

که دستهای تو را در آغاز این زمان جستجو کرده ام،

زمین سنگواره جاده ایست به قدمت سالهای تنهایی...

 

بر رد پایم،

بوته های سرما زده جوانه خواهند زد

از بخار نفسم،

ابرهای تکه تکه دشت را سایبان خواهند شد

و پرندگان،

بر تابوت قفسها غزل عاشقانه خواهند خواند...

 

هیچ خاطری،خاطرات مرا باور نخواهد کرد

که هیچ ستاره ای این همه سال در آرزوی  سحر بیدار نمانده است...

 

دیگر دستهایم خالی نیست...

دستهای تو را که داشته باشم،

تمام دنیا در دست من است!...

 

علیرضا نجفیان

19 آذر 1387

فرسفج


 
comment نظرات ()
 
 
روزهای بارانی...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩
 

 

 

 

نمی دانم اول دل ِ گرفته بوده یا باران...

اما من

مثل آسمان بی وفا نیستم

که در روزهای بغض آلودش

لبخند بزنم...

علیرضا نجفیان
فرسفج
9 آبان 1387


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤
 

 

 

 

 

دستهای تو
بهترین بهانه است برای زمین خوردن !


علیرضا نجفیان
فرسفج
23 مهر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳
 

 

آسمان،این نامحرم بزرگ را بیم دار
و کسی را که بر این تخت تکیه زده،چوب خط جزا پر می کند!

تو آمده ای که اسیر نبایدها شوی...
اسیر چرتکه نمره های منفی!

آسمان را بیم دار...
رنگ گیسوانت را
جز به مردی که فریاد شهوتش در دیوارهای کوهستان
به پژواک می نشیند ارزانی مکن...

بر چهره ات که جای پنج انگشت،کبود شد
سر فراز کن
و خونت را به رگهای غیرت مَردت بریز
در شب زفاف...

آسمان را بیم دار...
این آسمان هنوز تشنه است که آبی مانده!...
قطره ای دیگر از ذبح عشق را که بنوشد،
در سرخی غروب غوطه خواهد خورد...

آسمان را بیم دار...
و پنج بار بگو
سپاس خدایی را که برای مَردم
حوریان بهشتی آفرید!....

علیرضا نجفیان
2 مهر 1387
فرسفج
 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠
 

 

 

 

طوفان شد
بید مجنون خانه همسایه شکست...
زن،سراسیمه رختهای شسته شده را جمع کرد
و پیرمرد،
تکه های خاطراتش را...
و دیگر آسمان آفتابی نشد...

علیرضا نجفیان
20 شهریور 1387
فرسفج


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱
 

 

سفر

یعنی رفتن...

یعنی دل کندن...

سفر یعنی رفتن و دل کندن از آنچه بر جا می ماند...

 

تو،تکه ای از من،

با من،

تا نزدیکی دورترین دوردست،

 

تا زیر سایه آن درختی

که حتی صدای آب و آواز پرنده هم  حریف سکوتش نیست...

تا عمق خیرگی من به عمق چشمهای تو...

 

سفر،

دل کندن است از آنچه بر جا می ماند

رفتن است به جایی که دلبستگی ندارد

و محکمتر دل بستن است به آنچه در دل خود می بری...

 

***

 

در دلم،کسی هست

که هرگز جا نمی ماند!...

 

 

علیرضا نجفیان

1 شهریور 1387

10:30

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
"خندان" هم دیگر نمی خندد...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
 

 

 

این روزها،

 

وقتی نام کسی را "ناگهان" می آورند،

 

چیزی نمی پرسم...

 

می دانم که دیگر "نیست"...

 

علیرضا نجفیان

26 مرداد 1387

14:51

 

به یاد روزهای خوب اسفند 85

بیمارستان امید


 
comment نظرات ()
 
 
برای سنگ قبرهای روستای "هنجن"...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥
 

 

 

 

 

سنگ قبری می گذارم بالای تختم

 

تا هرشب

 

یادم باشد

 

که ممکن است رویای تو ناتمام شود!....

 

***

 

نمی دانم این روزها کی تمام می شوند...

 

این غمهای یاغی،

 

این شادیهای افسرده،

 

این اشکهای خشکیده،

 

این نگاههای ترسان،

 

این اندیشه های گنگ،

 

این قدمهای فلج...

 

اما خوب می دانم،

 

یک روز "همه چیز" تمام خواهد شد...

 

***

 

این بار هم

 

"سفر به خیر" ات مستجاب شد،

 

کاش یکبار هم

 

"عاقبت به خیر" ات مستجاب می شد!....

 

 

علیرضا نجفیان

بیست و سوم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت

اتوبان کاشان

20:30


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧
 

 

 

آی پیرمرد
تو که نگاهت حسرت است و افسوس!
آی...تو که بر خطهای پیشانیت رمز هزار خاطره نهفته!

آی پیرمرد!
آی ،چشمهایت هنوز آینه خماری و مستی و عشق
آی، لبهایت هنوز تشنه بوسه های داغ و حرفهای عاشقانه

آی پیرمرد!
آی دستهایت هنوز در عطش نوازش
آی تو که تنها اشک مانده بر چشمهایت،
تنها آه مانده بر لبهایت
و تنها مونس دستهایت چوبدست خشک بی مهر است!

هیچ کاریت نداشتم...
فقط خواستم بگویم
تورا که می بینم
فردا را می بینم...
خودم را...
خاطره ها نهفته بر خطهای پیشانی،
چشمها، آینه خماری و مستی و عشق،
لبها تشنه بوسه های داغ و حرفهای عاشقانه
و دستها در عطش نوازش!
تو را که می بینم،
گریه ام می گیرد بر روزهایی که بی بوسه گذشتند!

علیرضا نجفیان
هفتم خرداد هشتاد و هفت


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
 

 

 

...

 

کاش اسمم را پس می دادم

و از تمام شهر تعهد می گرفتم که فراموشم کنند...

 

چشمهایم را می دادم به مادرم...

اشکهایم را به پدرم...

 

و دست راست و قلمم را،

 به تو...

 

شاخه ،برگ را به باد می سپرد...به باد می رود...

ریشه ، ریشه را به خاک می سپرد...

می ماند....

 

کاش می رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...

آنجا که پستان زمین را می مکد تا به باد برسد...

 

می رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...

می خوابیدم کنار کرمهایی که آزارشان به آدمیزاد نمی رسد!!...

****

وای اگر مادرم عهد می کرد که اشکهایم را از پدرم نگیرد،

اسمم را پس می دادم

از تمام شهر تعهد می گرفتم

چشمم را،اشکم را و دستم را...

 

ومی رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...

 

علیرضا نجفیان

5 مــــــــــــرداد 1387


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
 

 

 

وقتی نگاهت غبار غم دارد
تمام شهر را غم می گیرد...
...
...


پیرزنی را دیدم
دسته دسته گلهای زرد و پژمرده می فروخت
برای دل شکسته آدمها...

پسرکی
رزهای سرخ آتشین می فروخت
برای دلهای عاشق وسرشاد
و کسی نمی خرید...

پیرمردی را دیدم
دستهایش به جرم دزدی بریده...
کاسه بر دهان،گدایی می کرد...

دختری را دیدم،
سر کرده بود در کاسه اسید...
خسته از زیبایی...

جوانی را دیدم،
دست پدربزرگش را گرفته بود محکم و آرام راه می رفت...
می ترسید از عاشقی...

شاعری را دیدم،
اثر انگشتش را روی میله های سرد می سرود...

و پیرمرد دستار بر سر،
چشمی زرد و چشمی سرخ...
اوصیکم بتقوی الله می گفت...

و خودم را دیدم!...
گلهای زرد را دسته دسته می خرید...
از کنار رزهای سرخ بی تفاوت می گذشت...
سکه ای بر کاسه پیرمرد می انداخت...
تصور می کرد چهره زیبای دخترک را...
برای جوانک از شور عشق می گفت...
دست شاعر را می بوسید...
و پشت سر پیرمرد دستار برسر
نماز فرادا می خواند!!

علیرضا نجفیان
3  مــــــــــــــــــرداد 1387


 
comment نظرات ()
 
 
دریغ از تو...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

 

دریغ از تو
اگر غروب کنی
پشت حجره های خمس و ریا!
شاید پشت کوه ها...
شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
که نه نماز خوانده اند
نه دروغ گفته اند...
شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
نه شراب نوشیده اند
نه خون!
مردمانی که مردمانند نه نردبان
نه پله می شوند
نه پای می گذارند تا بالا روند...

شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
که به رویش یک درخت سوگند می خورند
به مرگ یک قمری اشک می ریزند
و چشمه از زلالشان شعر می گوید...

دریغ از تو...
دریغ از غروب در این شهر...
دریغ از غروب در این آسمان بی ستاره!....


علیرضا نجفیان
18 تیر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

 

تمام شعر هایم را برایت می خوانم

تو

گوش می دهی...

من

جان!....

 

علیرضا نجفیان

13 تیـــــر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

پنجره را که ببندی،
تو هستی و غمهایت...

پنجره را که باز کنی،
تو هستی و غمهایت و یک دنیای غریب
که شاید در گوشه ای از آن
یک نفر هست که با تو نفس می کشد...

علیرضا نجفیان
12 تیــــر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
به سوی تو....
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠
 

 

به سوی تو...

 

به سوی تو می آیم خورشید من

در آن لحظه که نزدیکتری

در لحظه غروب قرمز عاشقانه

به سوی تو می آیم...

تو می روی

دنیا برایم تیره و تار می شود

اما در آسمان

هفت ستاره  هنوز پیداست

هفت تکه قلب شیدای من

هفت خشت خانه جاوید تو

 

دنیا برایم تیره و تار می شود وقتی غروب می کنی...

اما چه کسیست که نداند سرنوشت شب را...

سر نوشت شب ، با نام تو پاره پاره می شود

تو باز می گردی

دنیای من همه نور می شود....همه تو...

به سوی تو می آیم

و می دانم

تنها من

روزی تورا در آغوش خواهم کشید...

 

علیرضا نجفیان

10 تــــیر 1387

 


 
comment نظرات ()
 
 
دوباره!
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 

 

 

من خواب تو را می دیدم که خواب او را می دیدی!

آاای حروف چین مست!

هشتاد تازیانه حلالت،

که داستان مرا ویران نوشتی!

من

اما هنوز خواب تو را می دیدم

که موشـــها

باقی داستان را به نیش کشدند...

همیشه رویا در اوج زیبایی همبستر حقیقت می شود!

حالا

نه من مانده،نه تو،نه او...

دوباره چشم می بندم...

 

با من،تو و خواب

داستانم را از نو می نویسم!

 

علیرضا نجفیان

8 تیــــــــر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
شمارش معکوس
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
 

 

 

 

آفرین برتو...
تو را می گویم خدا
تو که از لحظه اول آفرینش
در انتظار پایانی!
تو که طاقچه های قصرت پر است از ساعتهای شنی
که مدام سر و ته می شوند!

می خواهم معکوس بشمارم
تو بگو از چند؟!
می خواهم معکوس بشمارم برای دوزخ!
می خواهم از این جهنم خودساخته فرار کنم!...
به آتش تو سوختن خوشتر است!
...
خدا...
-با تمام احترامی که برایت قائلم!-
یکی از این روزها که خوابت سنگین است،
از دیوار قصرت بالا می آیم
و یواشکی
ساعت شنی ام را می شکنم
و برای همیشه کنارت می خوابم!....

علیرضا نجفیان

5 تیــــر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
برای تمام روزهایی که ترسیدیم از عاشقی
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
 
      
   
تمام این روزها ،ترسیدم از عاشقی

ترسیدم از نگاههای مردم شهر

که سالهاست چشمهایشان گور ِ رنگ است

روزهایی که دوست داشتن را کفاره می گرفتند و ریا را صله می دادند

تن ها ، سفره تازیانه تازیان بود و سرها

جولانگه سنگهای سنگسار...

دفتر خاطراتمان ،خاکستر

پنجره ها ویران

دیوارها بلند

سرها، بر دار

سیمان ، گران

ایمان ، ارزان

اما هیچ نمازی قضا نشد و هیچ نشئه ای درد خماری نکشید!

....

تمام این روزهای خونین

لیاقتم هشتاد تازیانه بود تا از یاد نبرم نگاه مردم شهر را.... !

تمام این روزها ،ترسیدم از عاشقی

ترسیدم...

علیرضا نجفیان
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠
 

زندگی یک شیب عمودیست تا خوشبختی

و خوشبختی، خطی باریک بین تصور و واقعیت!

مثل مورچه در داستان لنگیدن تیمور

از سراشیب تصور بالا می آیم

و از فرط سر خوشی

تا ته واقعیت ، ضربه مغزی می شوم...

 

****

من دیوانه گفتم خوبم

توی عاقل چرا باور کردی!

****

تو که این چند خط را می خوانی

من یادم رفته دلمردگی عصر جمعه را...

 

یادآوری ممنوع! 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳٠
 

باز هم شب ، شب من است...
شب يلدا...
هندوانه و انار و آجيل...
نه...
يلدا براي من يك داستان است...
يك داستان طولاني...
بي آغاز و بي پايان...
يلدا
براي من هم شب است و هم روز
هم سياه و هم سپيد
يلدا براي من خاطره است...
هم گريه هم خنده...
هم افسوس و هم اميد...
يلدا...
هنوز كنج دنج تنهايي من است...
هنوز دفتر هذيانها،بدون نقطه سر خط!...
شب،شب من است...
گاهي ساكت و بي خط
گاهي فرياد و بغض
گاهي درد دل
گاهي...شايد لبخند...
شب يلداست امشب...
نه پسته هاي خندان،نه انار هاي خونين دل!
هزار راه رفته و نرفته...
و كلبه اي در كويري مه گرفته!
يا تپه اي شني در جنگلي انبوه!
يلدا...يلدا...يلدا...
چقدر حرف دارد براي من...
حرفهايي كه خوانديد  و نخوانديد ، گفتم و نگفتم...
امشب شب من است ...
شب يلدا...

يلدايتان پر ستاره....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۸
 




عبادت می کنی خدایی را که سرنوشتت را با کروموزوم 21 پیوند زد!
***********
خدا را حراج کرده اند
در موزه های نامش مسجد
و هیچ کس نمی خرد اورا بسکه ارزان می فروشند!
خدا را حراج کرده اند
نه یک بار
که با هر نفسی که طعم مرگ را می چشد!
خدا را ارزان می فروشند تا باز بخرند و باز بفروشند....
خدا حراج کرده اند...آتش زدند به ایمانشان و ارزان می فروشند...
...
الله اکبر...یک
الله اکبر...دو
الله اکبر...سه
...
...تمام شد!

 
comment نظرات ()
 
 
بايد رفت...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸
 




بايد رفت....

بايد بر درود "ب" افزود و رفت...

آمدن آغاز رفتن است...

بايد رفت...

بايد دل بريد...

مثل آسماني از ابر به قيمت باريدن...

مثل درختي از برگ به قيمت پاييز...

مثل كلاغي از درخت به قيمت پرواز!...

بايد رفت...


عليرضا نجفيان
8 مرداد 86



 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٦
 
شعر هايم پژواكي ندارند...
مثل دشتي كه كوهي حصارش نيست...
و هيچ ردي، جاده اش نمي شود....
مثل دشتي كه ده قدم انطرف ترش بوي فراموشي مي دهد....

شعر هايم پژواكي ندارند...
در باد سردِ گذرا، متلاشي مي شود
زوزه اي مي گردد
كه تنها براي رقص مواج ريگها به كار مي آيد...

شعر هايم پژواكي ندارند...
من تا كي مي توانم پژواك دل خويش باشم؟...تا كي...

داستان مرا به من وا ننهادند كه پايانش را خويشتن بنويسم...
من
امروز دفتري نو مي خواهم  و داستاني نو...

اما افسوس كه اگر هزار دفتر هم بنويسم
شعر هايم هديه به ريگهاي مواجيست كه تنها با زوزه هاي باد مي رقصند...
شعرهايم كه در باد، زوزه اي مي شوند...
ريگي با  آنها مي رقصد
اما...
افسوس كه پژواكي  ندارند....


عليرضا نجفيان


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٢
 
چه مي گويي از بهار؟

تو كه مي داني بهار براي من فصل پژمردن است...

من ، بامدادان به خيال تو سلام مي كنم

و شب

در آغوش خيال تو آرام مي گيرم...

چه مي گويي از بهار؟

بهار من آن لحظه هاي خيرگي بود...

آن لحظه هاي نوشيدن صداي تو

آن اضطراب انتظار

آن لبخند هميشه بر لبان تو جاري

آن لحظه بي نظير لمس دستهاي مهربانت در آغاز هر ديدار...

بها من

افسرد...

مرد...

دو و چهل و چهار دقيقه بامداد...

بامدادي كه هيچ خورشيدي به طلوع، روشنش نكرد...

مرا با اين خزان تنها بگذار...

شايد كه ببارد باران....

 و تو مي داني كه باران يعني چه....

ديگر از بهار نگو....(مي داني كه چرا)

مرا ، خزاني باراني آرزوست....

بگذار آسمان ببارد....

و تو مي داني كه باران يعني چه....








 
comment نظرات ()
 
 
يازده...دوازده....سيزده...چهارده...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٢
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8


حرفهايي هست

كه تنها با كاغذ سپيد مي توان در ميان گذاشت...

"يادش بخير"

تكه كلام اين روزهاي كسالت بار است...

هم زود مي گذرد ،هم دير...

سخت است ...

سخت است وقتي چشم مي بندم، نمي دانم در چه حال هستي

و وقتي چشم باز مي كنم

نمي دانم به چه مي انديشي...

***

حرفهايي هست

كه تنها با كاغذ سپيد در ميان مي گذارم

تكه تكه اش مي كنم

كمي آرام مي شوم...

اما باور كن

من هرگز انسان فراموشكاري نخواهم بود...

***

در اين روزهاي ساكت و بي رنگ

تنها آرزويم،

فرداييست رنگارنگ براي تو

كه مهربانترين بودي...


 
comment نظرات ()
 
 
وعده ما...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۸
 

...وعده ما



وعده ما،

هر شب،

نيم نگاهي به ماه...

كه مثل من تنهاست...

كه بهترين وعده گاه نگاه است...

...

وعده ما،

هر شب،

نيم نگاهي به ماه...

كه هر جا باشي،

هر قدر دور

ماه هست،

تو هستي،

من هستم،

نگاه هست...

...

يادت باشد

هرشب،

يك نفر چشم دوخته به ماه

منتظر نگاه تو مانده

تا خيره شود به نگاهت ،

رها از فاصله ها...

به ياد خاطره ها...

...

يادت باشد،

وعده ما...

....
...
..
.


عليرضا نجفيان
1:30 بامداد
86/5/8


 
comment نظرات ()
 
 
براي 29 تير 86 ، دو و چهل و چهار دقيقه بامداد
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٥
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8


هفتمين روز تنهايي...

نه صدايي...
نه پيامي...
نه اميدي...

بايد باور كنم...

مثل مرگ كه باورش سخت است...

هفت روز است كه چشم مي دوزم به صندلي كناري ام...

دست مي كشم....بو مي كنم....

باورم نمي شود هفت روز پيش را...

هفت روز گذشت...
براي من كه به ثانيه ها دل مي بستم، هفت روز يعني....

هرگز گمانم به اين روزهاي افسرده نمي رفت...

هفت روز گذشت....به چه سختي...

هفت روز ديگر هم مي گذرد...
و من فراموشتر مي شوم...


داستان من تكرار دو جمله است،
كه سالهاست به شنيدنش عادت نكرده ام:
"يك نفر مي آيد
يك نفر مي رود"...
افسوس...
من هميشه آن نفر دوم بوده ام...


هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
....
...
..
.

...


5 مرداد 86




 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٤
 
در شهر خود غريبه،

در شهر غريبه ، آشنا...

اينست داستان ساده انتظار...

...

پك مي زنم به تلخي آغاز سرنوشت

مي سوزد و مي گذرد...

مي سوزم اما گذر؟....

دود هم نمي تواند چشمهاي دوخته ام را بشكافد

سيگار اول...

انتظار...

و شهري كه در پس اين دود گس،

تيره تر و تيره تر مي شود...

سيگار دوم هم پايان اين داستان نيست...

هنوز خيره ايستاده ام به بهت اين شهر دم كرده

سيگار سوم ...

نفسم بند مي آيد اما اين ديوانگي را بندي نيست...

پاكت كه به نصفه رسيد

انگار رنگ شهر عوض مي شود...

انگار تلخي دود، شيرين

انگار ديوانگي اسير

انگار چشمهاي دوخته مي شكافد تا به تو گره بخورد...

تو اينجايي...

در آغوش من...

گرم و دلپذير و تسليم...

من تسليم تو...

تو تسليم من...

فاصله تسليم ما...

لحظه ها عجول مي شوند...خنده ها ، بي حوصله...

هنوز پاكت نصفه، به نيمه نرسيده،

آن داستان ساده مرور مي شود...

خاكستري مغزم خاكستر شده...

و تمامش را با داستان انتظار موميايي كرده اند...

و تو خرده مي گيري به ناتواني اين فرعون از پاي افتاده...

به او كه ميان لحظه هاي شكوه و شكوه هاي انتظار دست و پا مي زند...

هوا دوباره گرفته...

شهر دوباره دم كرده...

...

چند پاكت مانده تا شروع رنگارنگ شهر غريبه؟!...

عليرضا نجفيان
1 تير 86


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٦
 
سرم سوت مي كشد

آرام مي روم كنار

قطار خاطرات،از روي افكارم مي گذرد

***

ايستاده ام كنار خيابان

به بستني ام زل زده ام

و به اين فكر مي كنم كه هرچه با ولع تر ليس بزنم زودتر تمام مي شود!

زماني مي فهمم دير شده است

كه بستني قطره قطره روي زمين مي چكد

و اشكهايم ، قطره قطره روي بستني هاي آب شده!...

***

سرم سوت مي كشد

يك عالمه فكر ، مثل كوهي كه ريزش كرده ريخته وسط مغزم!

هرچه دارم آتش مي زنم

اما قطار خاطرات، باز مي آيد

انگار از روي يك بالش پر قو،

از روي افكارم مي گذرد!...

***

چقدر بستني دوست داشتم...

***

دلم مي خواهد كمي فكر كنم....

عليرضا نجفيان
1386/2/16

alireza najafian




 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

بعضي ها فكر مي كنند پزشكي يعني سنگدلي...يعني نترسيدن از مرگ و عادي بودن مرگ بيماران...
هيچ چيز مطلق نيست...شايد بعضي ها هم اينطوري باشند...اما...

چند ساليست به اين باور رسيده ام كه ما نيامده ايم براي زندگي بخشيدن...اين اصلا كار ما نيست...در توان ما نيست...در توان هيچ كس...آن قدر اتفاقات دور از انتظار به زندگي حمله مي كنند كه شايد خودت در حين احيا يك بيمار جان بدهي و بميري!...
پزشك آمده تا مردم زيباتر زندگي كنند و زيباتر بميرند...
اين باور من است...
***
اواخر 85 بود...
كشيك سنگينم را به مسيح تحويل دادم و كلافه برگشتم خانه...تا صبح خوابيدم...
صبح كه وارد پاويون شدم، مسيح با چشماني پف كرده صبحانه مي خورد...تلويزيون روشن بود...مجري از نزديك شدن عيد و تكاپوي مردم و بوي زندگي مي گفت!...
خنديدم....

-سلام گُله!
-به به....سام عليك!...
-خوب بود؟...كشيك رو مي گم...
-خوب؟...افتضاح بود...

وقتي معني افتضاح رو برام تشريح كرد....خشكم زد...
سه نفر از بيماران مرده بودند...دو بيمار بد حال...كه خوب شد زيبا مردند...اما "زكيه"...
تا گفت زكيه مرد تمام بدنم لرزيد...

***

تلفن پاويون زنگ خورد.
-جانم؟
-دكتر ، مريض اعزامي از الزهرا رسيده...
-الان...

زني 37 ساله...پسري 20-21 ساله...مادر...پسر...
زن كمي عبوس بود...پسر، مضطرب...
سرطان خون....
آزمايشها را نگاه مي كردم و برگه اعزام را مي خواندم...همه مختل بود اما حال عمومي بيمار خوب خوب...
اسمش زكيه بود...زني چاق در حدي كه گاهي نفسش تنگي مي كرد...اخمو ولي دوست داشتني...
هرروز كه مي ديدمش شكايت خاصي نداشت...بيشتر از دل درد معمولي يا تهوع كه با آن همه داروي كموتراپي دور از انتظار نبود...
يك روز سراغ روز ترخيص را مي گرفت...مي گفت براي عيد بليط مشهد گرفته تا بعد از سالها با بچه هايش بروند مسافرت...
گفتم نه...هنوز خيلي مانده...انشا.. سال ديگر...

يك روز گفت: دكتر ديشب سرم خيلي درد گرفت...
شرح حال كه گرفتم حدس زدم خونريزي كرده باشد...
عصر رفتيم ct-scan...
خونريزي بود...
به پسرش گفتم قضيه را و گفتم به مادرش نگويد اما استراحت مطلق باشد...

حالش خوب خوب بود...من هم حالم خوب بود...
كشيك من تمام شد...

***

تمام اينها در همان لحظه اي كه مسيح گفت زكيه مرد از جلوي چشمم گذشت...

و اشك مهلتم نداد...
سال نو نزديك بود....
سال نو؟...
زكيه ،زيبا مرد...خوشحالم...آنقدر زيبا كه باورش سخت بود...سرت رابگذاري روي بالش چشمهايت را ببندي...و ...پايان!....
همان شبها بيماري را آنقدر بدحال آوردند كه به همراهانش آمادگي مرگش را دادم...فردا صبح نشسته بود و مي خنديد و صبحانه مي خورد!
***
حالا....حالا چند هفته ايست زكيه زير خروارها خاك خوابيده...ميليونها نفر رفتند مشهد اما نوبت زكيه هرگز نرسيد...
حالا شايد ار آن هيكل چاق، از آن صورت اخمو و از آن نگاه گرفته چيزي جز تكه هاي سخت استخوان باقي نمانده باشد...
مرگ چيز غريبيست...
و وقتي پزشك باشي غربتش را و نزديكي اش را بيشتر حس مي كني...


 
comment نظرات ()
 
 
25 سالگي ....
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٦
 


بيست و پنج شمع روشن كن...

من امروز ، دلم از تاريكي گرفته است...

تمام تنه خسته...

بيست و پنج سال است كه دويده ام...در انتهاي يك بن بست...

بيست و پنج شمع روشن كن...

گوشهايم در نابودي صدا هذيان مي شنوند!

آوازي بخوان

شايد با آواز تو بتوان لحظه اي رقصيد....

بيست و پنج شمع روشن كن...

و پيكي بريز...

نفسم بوي مستي مي دهد

اما هنوز فراموش نكرده ام فراموش شدنم را...

تو هم هذيان مي گويي!...

بيست و پنج شمع روشن كن

تا با تني خسته و نفسي مست خاموششان كنم...

نه براي صد سال زنده ماندن...

كه براي لحظه اي از ياد بردن آوازهايي كه نمي شود با آنها رقصيد!....


عليرضا نجفيان

1386/1/15




 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱
 

چهار سال گذشت....

شب يلداي من الان چهار سالش تمام شده!....

چهار سال تمام است اينجا مي مويسم و شما مي خوانيد....

سال 85 براي من سالي متفاوت بود...پر از دوستي ...پر از اتفاق....و شكر خدا بيشتر خوب!....

اين پست را با عجله نوشتم تا در روز تولد وبلاگم حرفي زده باشم....

بايد سريع برم شيفت را تحويل بگيرم....

دوستي كه سال تحويل را در بيمارستان بوده حتما الان خيلي بي حوصله است!....

تا پست بعدي فعلا بدرود!
 
comment نظرات ()
 
 
God Is Alone!
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
 

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8







تنها مانده اي....

مي دانم....

زماني يكتا بودي با افتخار،

اكنون تنهايي

دلتنگ و پشيمان!....

فرزندانت آنچنان گستاخ و فراموشكارند

كه هر روز ده بار تنها بودنت را بر سرت مي كوبند

و فراموشت مي كنند....

مي دانم...تنها مانده اي...

و از تو تنها نامي مانده...

مي نويسند بر سردر حجره هاي فسق و ريا

مي فروشندت...

نه مثقال مثقال...

كه به تسبيح هاي هزارمهره حراجت مي كنند...

تنها مانده اي....

مي دانم...

اين بي خبران سپيد و سياه،

هر روز صدايت مي زنند به طعنه هاي مستانه

كمكت مي جويند در عين باور به خدايي خود....

نفس كه مي كشند،

تمام وجودشان پر از ريا مي شود

و بازدمشان صداي "اذان" مي دهد...

تنها مانده اي...

و شرمساري از سنگهايي كه به حكم تو در خون مي غلتند....

و مي داني كه يك عمر خدايي هم براي اين همه خونبها كافي نيست!....


عليرضا نجفيان

1385/12/19

 
comment نظرات ()
 
 
يادگار غبار آلوده زنگار گرفته:
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8



امروز جشن "سده" بود......



پدر...مادر....شما متهميد....

من چه ديده ام كه از ياد ببرم...كي امان ديدنم داديد؟

من كور به دنيا آمدم...

يا بينا بودم اما تمام دنيايم سياه پوش بود...

مرا به جاي قنداق در رخت عزا پيچاندند...به جاي گهواره بر گورم خواباندند...

به جاي لالايي مادرانه ، نوايي به گوشم خواندند كه سالهاست بي معنا مي شنومش...

پدر...مادر....شما متهميد....

شما كه اصالتم را با بند نافم ببريديد...

شما كه از ترس آينده ، گذشته را بر من نخوانديد...

شما كه هفت سين زندگيم را با سراب سايه سرنوشت سياه سوگ سرد سنگين گره زديد...

پدر...مادر....شما متهميد....

شما خود از ياد برديد آنچه را بايد به من مي آموختيد....

شما كه ذهنتان آنقدر كوچك بود كه يك خدا را به دو زبان ياد نمي گرفت...

و چشمهايتان آنقدر ناشي كه يك آسمان را دورنگ مي ديد...

پدر...مادر....شما متهميد....

شما كه آموخته بوديد براي تجربه هاي نو بايد خاطرات را از ياد برد...

شما متهميد....

شما متهميد در سياهي اين بيرق عزا كه بر شادي جشن "سده" من سايه افكنده...

شما كه از ياد برده ايد آنچه بوديد....و با آنكه دلتنگ گذشته ايد جرات بازگشت نداريد...

شما كه به قُرقُر هاي روزانه قانعيد و غرشتان سالهاست در گنج قناعت مدفون است....

پدر...مادر....شما متهميد....

شما كه از خانه اجداد گريختيد و بر ديوار سست بيگانه تكيه زديد...

شما كه نشستيد و بر تاختن اجنبي بر خانه پدري را نگريستيد...

شما كه تيز ترين سلاحتان آه است و نفرين و پايدارترين سپرتان دعا!

پدر...مادر....شما متهميد....

شما كه فكر كرديد براي صعود بايد پله هاي نردبان را شكست....

راستي شما اصلا "فكر" كرديد؟.....

نه...نه....نمي بخشمتان....

شما متهميد....

شما متهميد....


عليرضا نجفيان


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳
 

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8



آرام مي رويم....

افسوس، همه جا روشن است!....

من مي هراسم از چشمهاي هرزه گرد مردم شهر ...

هيچ جا انگار جاي ما نيست...

حتي زير مناره بلند هم بوي تعفن و ريا بيداد مي كند!

كمي جلوتر،

زير آن چنار قديمي،

كه سالها محرم بوسه هاي پنهاني بوده،

خدا هم انگار در حريم امن عاشقان پناه گرفته!...

هوا چه سرد است....

واي...بوسه هايت گرم...گرم...گرم...

آرام باش....

خدا اگر از خواب بر خيزد بي درنگ قيامت مي شود...

و بوسه هايمان ناتمام مي ماند!....


يك تكه نور مي آيد ...افسوس...

خلوتمان آزرده ، دلهايمان لرزان...

لب بر لب بگذاريم يا بگريزيم؟!



سيگاري روشن مي كنم....

تا سرنوشت مبهمم ميان اين دودهاي سرگردان پنهان شود...



هوا چه سرد است...

خدايا،....

زير آن چنار قديمي، بوسه يخ ميزند...

تو مگر خواب جهنم مي بيني؟!


بوسه بعد از سيگار...

براي تو تلخ...

براي من شيرين...


و باز نور مي آيد...

نور؟!


خدايا...

تا كي عكس اين دنيا نگاتيو بماند؟!

تا كي سياه جاي سپيد؟

تاريكي جاي نور؟!


اما نه....

آرام بخواب كه حتي زير مناره تعفن و ريا هم جايي براي تو نيست...

آنجا نيز نورباران است!....


من، عاشق ظلمتم...عاشق تاريكي...

كه كسي نبيند راستي مان را...

كه كسي لب خواني نكند نجوايمان را...

در اين شهر كنجكاو سراسر جهالت

كه سرنوشت جوانان كنار سفره شنبليله و شويد ورق مي خورد!،

من عاشق تاريكي ام!!!


چه زود مي گذرد لحظه بوسه هاي ناب...

گرماي بي آتش

در سرماي يخ بسته تاريك...

يك پُك ديگر...

سرنوشت باز تغيير مي كند!

حتي براي چند لحظه!

و من فراموش مي كنم كه دانه هاي اين ساعت شني،

هنوز عاشق سقوط آزادند!...

واي ...فردا ،

اين هنگام....

من مي مانم و يك پاكت خالي سيگار،

كه ته مانده هايش در خيابانهاي شهر غريب يادگاري مانده...

و پس فردا،

رفتگر ، بي خبر از همه جا،

جارو مي زند يادگاري ها يم را

و زير لب ناسزا مي گويد!....

يك بوسه ديگر....

گرم گرم گرم!...


در اين شهر شلوغ،

كه عشق بازي را با چشمهاي هرزه شان ترجمه مي كنند،

تنها تويي كه ايمان داري به من...

تنها منم كه به ايمان تو اقتدا مي كنم!....

و خدا هنوز زير آن چنار قديميست...

كنار يادگاري بوسه هاي ممنوعه!

خواب بيدار شدن مي بيند!
....

....


عليرضا نجفيان

16 آذر 1385

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٥
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8




تقديم به خانم دكتر م.ح.ص ، پزشكي كه روز آخر طرح ،هنگام بازگشت از محل كار اسير سانحه شد...و حالا در عطش مرگ مي سوزد!

دختري كه بعد از يك عمر تلاش ، يك ماهست روي تخت بيمارستان،منتظر "پُك آخر" مانده...



كاش مي توانستم گريه كنم...

منتي بر تو نمي گذارم دختر....

كه دنيا زير بار منت تو شرمسار است...

كاش مي شد براي سرنوشت نامعلوم خود مي گريستم...


باغ خاطراتم پر از درختهاييست كه در فصل ثمر،

ريشه كن شدند،

ميوه شان خوراك گوسفندان سيري ناپذير تقدير شد،

شاخه هايشان هيزم اجاقهاي هميشه سوزان سرنوشت،

و خاكسترشان مسافر طوفان فراموشي باغبان....


سيگاري روشن مي كنم...

و پك مي زنم بر حسرتي و ترسي و اميد نداشته اي....

مي سوزد و دود مي شود....

و سرنوشتم را به رخ مي كشد....

به سيگاري مي مانيم،

كه دودمان مي كنند و دودمانمان بر باد مي دهند..

آتش مي شوند

خاكستر مي شويم...

مي سوزيم...

و دير يا زود زير پايشان له مان مي كنند!...


****

من،

منتظر آن" پُك آخر"م!.....


عليرضا نجفيان

1385/10/10


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۸
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8





ايستاده اي مغرور....

پاي مي كوبي بر زمين...

زمين مي خندد

تو مي انديشي

كه زمين مي لرزد!

ايستاده اي ،

به گمانت استوار

پاي مي كوبي بر زميني كه به گمانت براي تو كوچك است...

و من

مي بينم

كه روزي تمام عظمت تو در يك تابوت جا مي شود!


عليرضا نجفيان

1385/10/8

ديكتاتور ايران استبداد آزادي بيان alireza najafian

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
 

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode (UTF-8)


بهار 82 بود....

شب يلداي من آغاز شد....

نه سرخي انار نه لبخند پسته نه شيريني هندوانه.....

سياه بود و خاكستري....

بهار بود اما گرفته و افسرده....
يلداي من شب و روز نداشت...
هميشه تاريك...هميشه افسرده....

طولاني و بي پايان!

اينجا شد خانه من...خانه اي كه ديوار و در و سقف نداشت...هر كسي سركي كشيد...يكي خنديد،يكي گريست...يكي رفت و يكي ماند....

اما من گفتم....گفتم هرچه را گفتني بود...حتي از ناگفتني ها گفتم....
و شما شنيديد....خوانديد...گفتيد...فراموش كرديد...به خاطر سپرديد....

امشب آمدم بگويم ممنونم....بابت تمام مهرها،دوستيها،شنيدنها ، بودن ها و "ماندن"ها!...

هنوز هم آرزو دارم اين شب را بامدادي نباشد...من زنده ام به اين عشقبازيهاي شبانه و ممنوع!

يلدايتان رويايي...روزهايتان پر فروغ،شبهايتان ستاره باران!


امشب شب من است...

شب يلدا...

يلداي رويايي!

مي بوسمت هزار بار....

كنار تابوت زرد پاييز....

بر گهواره سپيد زمستان....

آبستن بهار مي شويم....

داستان شكوفه ها را برايم زمزمه كن!....

امشب لالايي مي خواهم!

عليرضا نجفيان
يلداي 1385


 
comment نظرات ()