گرجه دیگر نه شب است، شب یلدا، و نه من تنها، اما من مدیون این "شب یلدا" هستم که سالها شنونده حرفها و دردهای من بود...
امروز، پس از مدتها، به این خانه قدیمی سر زدم و دلم خواست دوباره بنویسم...
هر از گاهی در این خانه قدیمی سراسر خاطره، حرفی خواهم نوشت...
نظرات ()سلام...
چند روز دیگه شب یلدا هفت ساله خواهد شد...
در این سالها همه چیز همه جور تغییری کرد و من حالا راضی تر و آرامتر از هفت سال پیشم...
اینجا خیلی وقته که ساکت شده...راستش تو فکر کوچ بودم...و حالا کوچ کردم به یک خانه شخصی تر...
اما اینجا هنوز اونقدر برام عزیزه که با دیدنش آروم می شم...
شب یلدا رو با تموم خاطراتش حفظ می کنم و باقی داستانها و درد دلها رو با خودم در "فوتوصدا" ادامه خواهم داد...
خوشحال می شم اونجا ببینمتون...
ارادتمند...
نظرات ()
گفت: دیوانه که شاخ و دم ندارد!....
گفتم: یک عمر چوب نداشته ها را خوردیم ، اینبار هم روش!...
علیرضانجفیان
فرسفج
نظرات ()
با من بخوان...
تویی که می زنی ، غرق در ناله...
تویی که می کشی ، غرق در خون...
هم صدا با من ، بخوان ترانه رهایی را...
من نیک می دانم ،
تو نیز روزی ، طعم رهایی را خواهی چشید!...
علیرضا نجفیان
13 تیر 88
فرسفج
نظرات ()زندگی دایره ایست که هربار دورش می زنم و به همان نقطه شروع می رسم...تنها تفاوتش این است که هر روز شعاعش بزرگتر می شود!
علیرضا نجفیان
هشت تیر هشتاد و هشت
فرسفج
نظرات ()دستهایم را فراموش نکن...
دستهایم، سالهاست که نام تو را می نویسند...
دستم بگیر...
ما می رویم از زیر آسمان سیاه...
می رویم تا دشت بی افق...تا همانجا که خورشیدش بی منت غروب،طلوع می کند...
به آنجا که ابرهایش می بارند ، نه آنکه باریدنت را نظاره کنند...
دستم بگیر تا نلرزد زمین از شرمساری ما...
این روزهای تشنه و این شبهای بی ستاره،
پیشگفتار عطش عشق و مهربانید...
...
دستهایم مال تو...من،
...من پل می زنم میان خاطره و سرنوشت...
اشکهایت را می بوسم که پاک می کنند نگاهت را
از هجوم لحظه های سیاه...
من پاک می کنم تمام خط خطیهای شعرهای ممنوعه را
و در پس سطری که نام تو را رمزگونه با خود می کشید،
اسمت را فریاد می زنم...
تا همه بدانند آن چند نقطه شعرهای خط خطی شده،
نام توست که سالهاست دستهایم می نویسند...
علیرضا نجفیان
٣ خرداد ٨٨
فرسفج
نظرات ()یکی بود
یکی نبود...
دست بر قضا،
این دوتا
عاشق هم شده بودن!....
علیرضا نجفیان
فرسفج
7 فروردین 88
نظرات ()زندگی داستانیست که من می نویسم خدا خط می زند...خدا می نویسد من خط می زنم...به آخر قصه که می رسیم،خودکار من تمام می شود!...
علیرضا نجفیان
4 فروردین 88
فرسفج
نظرات ()

هفت سین من امسال
هفت بار تکرار نام توست...
علیرضا نجفیان
29 اسفند 87
فرسفج
اول فروردین...
اول فروردین ، 6 سال است که برای من روزی ورای نوروز است...روزی ورای آغاز سال نو...
اول فروردین تولد "شب یلدا" ی من است...
شب یلدای تنهایی که پایانش به سپیدی می زند...
شبی به درازای سالیان...
شش سال پیش، شب یلدا شد راه فرار من از تنهایی،دفتر درددلها...که من می نوشتم تا تو بخوانی...
گرچه نمی دانستم می خوانی یا نه...اما می نوشتم...
می نوشتم چون آنقدر این دل، تنگ شده بود که حتی دلتنگیهایش را تاب میزبانی نداشت...
حالا،در پس این سالها که هر روزش پیچ و خم خاطرات رهایم نمی کرد و ژرف دره تاریکی نهایت آرزویم شده بود،انگار خورشیدی به طلوع نشسته...
خورشیدی که همرنگ توست...و دره ای که سرسبز گلهاییست که بوی تو را می دهند...
حالا دیگر شب یلدا،یلدای تنهایی "من" نیست...
تنهایی،وقتی تنهایی "ما" باشد،تمام دنیا را به غریبگی وا می گذارم...
یلدای تنهایی "ما"، تولدت مبارک...
نظرات ()
آآآآآی بهار...نیا...
نیا...بگذار سیاهی بختمان را وامدار شبهای سیاه زمستان بدانیم...
بگذار تا امیدمان نامید نگردد وقتی می بینیم با آمدنت هیچ چیز بهتر نه،که بدتر می شود...
آی بهار...نیا...
بگذار همان شبهای طولانی زمستان بمانند تا کمتر ببینم همسایگان گرسنه ام را...کودکان بیگانه با لبخند را..
آی بهار..نیا...
نیا تا نگاه پدرها به زمین دوخته نشود،تا پدر زیر بار رسم و رسوم زیبای نوروز کمر خم نکند...
نیا...نیا تا لباس کهنه من لباس نوی دیگری نگردد...
نیا تا جامه غرور و ریای من بر تن عریان کودکان گریان سرزمینم زار نباشد...
بهار،نیا...
نیا تا دخترک چشم سبز و مو طلایی هوس ماهی قرمز نکند...
نیا تا پسرک با نگاه حسرت بارش از مرد ماهی فروش لذت داشتن یک تنگ کوچک را گدایی نکند...
نیا...نیا تا پدر، تا برادر، تا فرزند روسیاه نگردند برای رو سپیدی خانواده هایشان...
نیا تا روسیاهی حاجی فیروزها چشم امید خانواده ها نباشد...
بهار...نیا...
نیا تا مادر به یاد نیاورد که امسال هم جای ماهی و سبزی پلو بر سفره شام شب عید خالیست...
بهار...نیا...
نیا تا چشمهای منتظر کودک به دستهای خالی پدر رنگ عیدی را تصور نکند...
نیا تا ماهی کوچک قرمز اسیر تُنگ تَنگ بلورین نشود...
نیا تا نفهمم که یک سال دیگر هم گذشت...
بهار...تورا به شکفتن شکوفه هایت،تورا به سبزی سبزه هایت،نیا...نیا و تنهایی مرا با زمستان برهم نزن...
علیرضا نجفیان
22 اسفند 87
فرسفج
نظرات ()قصه هایی هستند
که شخصیتهایشان قلم را از دست نویسنده می گیرند
و قصه را هر کجا که دلشان خواست می برند!
این قصه ها
یا بهترین و ماندگارترین داستانها می شوند
یا برای همیشه ناتمام می مانند!!!...
علیرضا نجفیان
9 بهمن 87
فرسفج
نظرات ()بازهم سالی دیگر و یلدایی دیگر...
شب یلدا برای من ورای یک شب نشینی و جشن باستانیست...
شب یلدا،برای من نماد تلاش مذبوحانه بذر امیدی بود که بعد از سالها دارد جوانه می زند...
برای اولین بار است که سحری به بدرقه شب سیاه قدم برداشته...
حس زیباییست که یلدا را دیگرگونه لمس کنی...و اینبار من به زیبایی این احساس دل شادم...
:
حالا که تو اینجایی،
کاش تمام شبها
شب یلدا باشد!...
یلدای 1387
نظرات ()
در پس این پیچهای ِ سنگلاخ ِ ناگهان،
ناگهان کلبه آرامش ، در باز می کند
به میزبانی زخمهایی که یادگار سالیان ِ من است...
سفر،عبور از زمان است نه زمین!...
و برای من،
که دستهای تو را در آغاز این زمان جستجو کرده ام،
زمین سنگواره جاده ایست به قدمت سالهای تنهایی...
بر رد پایم،
بوته های سرما زده جوانه خواهند زد
از بخار نفسم،
ابرهای تکه تکه دشت را سایبان خواهند شد
و پرندگان،
بر تابوت قفسها غزل عاشقانه خواهند خواند...
هیچ خاطری،خاطرات مرا باور نخواهد کرد
که هیچ ستاره ای این همه سال در آرزوی سحر بیدار نمانده است...
دیگر دستهایم خالی نیست...
دستهای تو را که داشته باشم،
تمام دنیا در دست من است!...
علیرضا نجفیان
19 آذر 1387
فرسفج
نظرات ()
نمی دانم اول دل ِ گرفته بوده یا باران...
اما من
مثل آسمان بی وفا نیستم
که در روزهای بغض آلودش
لبخند بزنم...
علیرضا نجفیان
فرسفج
9 آبان 1387
نظرات ()
آسمان،این نامحرم بزرگ را بیم دار
و کسی را که بر این تخت تکیه زده،چوب خط جزا پر می کند!
تو آمده ای که اسیر نبایدها شوی...
اسیر چرتکه نمره های منفی!
آسمان را بیم دار...
رنگ گیسوانت را
جز به مردی که فریاد شهوتش در دیوارهای کوهستان
به پژواک می نشیند ارزانی مکن...
بر چهره ات که جای پنج انگشت،کبود شد
سر فراز کن
و خونت را به رگهای غیرت مَردت بریز
در شب زفاف...
آسمان را بیم دار...
این آسمان هنوز تشنه است که آبی مانده!...
قطره ای دیگر از ذبح عشق را که بنوشد،
در سرخی غروب غوطه خواهد خورد...
آسمان را بیم دار...
و پنج بار بگو
سپاس خدایی را که برای مَردم
حوریان بهشتی آفرید!....
علیرضا نجفیان
2 مهر 1387
فرسفج
نظرات ()
طوفان شد
بید مجنون خانه همسایه شکست...
زن،سراسیمه رختهای شسته شده را جمع کرد
و پیرمرد،
تکه های خاطراتش را...
و دیگر آسمان آفتابی نشد...
علیرضا نجفیان
20 شهریور 1387
فرسفج
نظرات ()
سفر
یعنی رفتن...
یعنی دل کندن...
سفر یعنی رفتن و دل کندن از آنچه بر جا می ماند...
تو،تکه ای از من،
با من،
تا نزدیکی دورترین دوردست،
تا زیر سایه آن درختی
که حتی صدای آب و آواز پرنده هم حریف سکوتش نیست...
تا عمق خیرگی من به عمق چشمهای تو...
سفر،
دل کندن است از آنچه بر جا می ماند
رفتن است به جایی که دلبستگی ندارد
و محکمتر دل بستن است به آنچه در دل خود می بری...
***
در دلم،کسی هست
که هرگز جا نمی ماند!...
علیرضا نجفیان
1 شهریور 1387
10:30
نظرات ()
این روزها،
وقتی نام کسی را "ناگهان" می آورند،
چیزی نمی پرسم...
می دانم که دیگر "نیست"...
علیرضا نجفیان
26 مرداد 1387
14:51
به یاد روزهای خوب اسفند 85
بیمارستان امید
نظرات ()
سنگ قبری می گذارم بالای تختم
تا هرشب
یادم باشد
که ممکن است رویای تو ناتمام شود!....
***
نمی دانم این روزها کی تمام می شوند...
این غمهای یاغی،
این شادیهای افسرده،
این اشکهای خشکیده،
این نگاههای ترسان،
این اندیشه های گنگ،
این قدمهای فلج...
اما خوب می دانم،
یک روز "همه چیز" تمام خواهد شد...
***
این بار هم
"سفر به خیر" ات مستجاب شد،
کاش یکبار هم
"عاقبت به خیر" ات مستجاب می شد!....
علیرضا نجفیان
بیست و سوم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت
اتوبان کاشان
20:30
نظرات ()
آی پیرمرد
تو که نگاهت حسرت است و افسوس!
آی...تو که بر خطهای پیشانیت رمز هزار خاطره نهفته!
آی پیرمرد!
آی ،چشمهایت هنوز آینه خماری و مستی و عشق
آی، لبهایت هنوز تشنه بوسه های داغ و حرفهای عاشقانه
آی پیرمرد!
آی دستهایت هنوز در عطش نوازش
آی تو که تنها اشک مانده بر چشمهایت،
تنها آه مانده بر لبهایت
و تنها مونس دستهایت چوبدست خشک بی مهر است!
هیچ کاریت نداشتم...
فقط خواستم بگویم
تورا که می بینم
فردا را می بینم...
خودم را...
خاطره ها نهفته بر خطهای پیشانی،
چشمها، آینه خماری و مستی و عشق،
لبها تشنه بوسه های داغ و حرفهای عاشقانه
و دستها در عطش نوازش!
تو را که می بینم،
گریه ام می گیرد بر روزهایی که بی بوسه گذشتند!
علیرضا نجفیان
هفتم خرداد هشتاد و هفت
نظرات ()
کاش اسمم را پس می دادم
و از تمام شهر تعهد می گرفتم که فراموشم کنند...
چشمهایم را می دادم به مادرم...
اشکهایم را به پدرم...
و دست راست و قلمم را،
به تو...
شاخه ،برگ را به باد می سپرد...به باد می رود...
ریشه ، ریشه را به خاک می سپرد...
می ماند....
کاش می رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...
آنجا که پستان زمین را می مکد تا به باد برسد...
می رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...
می خوابیدم کنار کرمهایی که آزارشان به آدمیزاد نمی رسد!!...
****
وای اگر مادرم عهد می کرد که اشکهایم را از پدرم نگیرد،
اسمم را پس می دادم
از تمام شهر تعهد می گرفتم
چشمم را،اشکم را و دستم را...
ومی رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...
علیرضا نجفیان
5 مــــــــــــرداد 1387
نظرات ()
وقتی نگاهت غبار غم دارد
تمام شهر را غم می گیرد...
...
...
پیرزنی را دیدم
دسته دسته گلهای زرد و پژمرده می فروخت
برای دل شکسته آدمها...
پسرکی
رزهای سرخ آتشین می فروخت
برای دلهای عاشق وسرشاد
و کسی نمی خرید...
پیرمردی را دیدم
دستهایش به جرم دزدی بریده...
کاسه بر دهان،گدایی می کرد...
دختری را دیدم،
سر کرده بود در کاسه اسید...
خسته از زیبایی...
جوانی را دیدم،
دست پدربزرگش را گرفته بود محکم و آرام راه می رفت...
می ترسید از عاشقی...
شاعری را دیدم،
اثر انگشتش را روی میله های سرد می سرود...
و پیرمرد دستار بر سر،
چشمی زرد و چشمی سرخ...
اوصیکم بتقوی الله می گفت...
و خودم را دیدم!...
گلهای زرد را دسته دسته می خرید...
از کنار رزهای سرخ بی تفاوت می گذشت...
سکه ای بر کاسه پیرمرد می انداخت...
تصور می کرد چهره زیبای دخترک را...
برای جوانک از شور عشق می گفت...
دست شاعر را می بوسید...
و پشت سر پیرمرد دستار برسر
نماز فرادا می خواند!!
علیرضا نجفیان
3 مــــــــــــــــــرداد 1387
نظرات ()
دریغ از تو
اگر غروب کنی
پشت حجره های خمس و ریا!
شاید پشت کوه ها...
شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
که نه نماز خوانده اند
نه دروغ گفته اند...
شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
نه شراب نوشیده اند
نه خون!
مردمانی که مردمانند نه نردبان
نه پله می شوند
نه پای می گذارند تا بالا روند...
شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
که به رویش یک درخت سوگند می خورند
به مرگ یک قمری اشک می ریزند
و چشمه از زلالشان شعر می گوید...
دریغ از تو...
دریغ از غروب در این شهر...
دریغ از غروب در این آسمان بی ستاره!....
علیرضا نجفیان
18 تیر 1387
نظرات ()
تمام شعر هایم را برایت می خوانم
تو
گوش می دهی...
من
جان!....
علیرضا نجفیان
13 تیـــــر 1387
نظرات ()پنجره را که ببندی،
تو هستی و غمهایت...
پنجره را که باز کنی،
تو هستی و غمهایت و یک دنیای غریب
که شاید در گوشه ای از آن
یک نفر هست که با تو نفس می کشد...
علیرضا نجفیان
12 تیــــر 1387
نظرات ()

به سوی تو می آیم خورشید من
در آن لحظه که نزدیکتری
در لحظه غروب قرمز عاشقانه
به سوی تو می آیم...
تو می روی
دنیا برایم تیره و تار می شود
اما در آسمان
هفت ستاره هنوز پیداست
هفت تکه قلب شیدای من
هفت خشت خانه جاوید تو
دنیا برایم تیره و تار می شود وقتی غروب می کنی...
اما چه کسیست که نداند سرنوشت شب را...
سر نوشت شب ، با نام تو پاره پاره می شود
تو باز می گردی
دنیای من همه نور می شود....همه تو...
به سوی تو می آیم
و می دانم
تنها من
روزی تورا در آغوش خواهم کشید...
علیرضا نجفیان
10 تــــیر 1387
نظرات ()
من خواب تو را می دیدم که خواب او را می دیدی!
آاای حروف چین مست!
هشتاد تازیانه حلالت،
که داستان مرا ویران نوشتی!
من
اما هنوز خواب تو را می دیدم
که موشـــها
باقی داستان را به نیش کشدند...
همیشه رویا در اوج زیبایی همبستر حقیقت می شود!
حالا
نه من مانده،نه تو،نه او...
دوباره چشم می بندم...
با من،تو و خواب
داستانم را از نو می نویسم!
علیرضا نجفیان
8 تیــــــــر 1387
نظرات ()
آفرین برتو...
تو را می گویم خدا
تو که از لحظه اول آفرینش
در انتظار پایانی!
تو که طاقچه های قصرت پر است از ساعتهای شنی
که مدام سر و ته می شوند!
می خواهم معکوس بشمارم
تو بگو از چند؟!
می خواهم معکوس بشمارم برای دوزخ!
می خواهم از این جهنم خودساخته فرار کنم!...
به آتش تو سوختن خوشتر است!
...
خدا...
-با تمام احترامی که برایت قائلم!-
یکی از این روزها که خوابت سنگین است،
از دیوار قصرت بالا می آیم
و یواشکی
ساعت شنی ام را می شکنم
و برای همیشه کنارت می خوابم!....
علیرضا نجفیان
5 تیــــر 1387
نظرات ()
نظرات ()زندگی یک شیب عمودیست تا خوشبختی
و خوشبختی، خطی باریک بین تصور و واقعیت!
مثل مورچه در داستان لنگیدن تیمور
از سراشیب تصور بالا می آیم
و از فرط سر خوشی
تا ته واقعیت ، ضربه مغزی می شوم...
****
من دیوانه گفتم خوبم
توی عاقل چرا باور کردی!
****
تو که این چند خط را می خوانی
من یادم رفته دلمردگی عصر جمعه را...
یادآوری ممنوع!
نظرات ()باز هم شب ، شب من است...
شب يلدا...
هندوانه و انار و آجيل...
نه...
يلدا براي من يك داستان است...
يك داستان طولاني...
بي آغاز و بي پايان...
يلدا
براي من هم شب است و هم روز
هم سياه و هم سپيد
يلدا براي من خاطره است...
هم گريه هم خنده...
هم افسوس و هم اميد...
يلدا...
هنوز كنج دنج تنهايي من است...
هنوز دفتر هذيانها،بدون نقطه سر خط!...
شب،شب من است...
گاهي ساكت و بي خط
گاهي فرياد و بغض
گاهي درد دل
گاهي...شايد لبخند...
شب يلداست امشب...
نه پسته هاي خندان،نه انار هاي خونين دل!
هزار راه رفته و نرفته...
و كلبه اي در كويري مه گرفته!
يا تپه اي شني در جنگلي انبوه!
يلدا...يلدا...يلدا...
چقدر حرف دارد براي من...
حرفهايي كه خوانديد و نخوانديد ، گفتم و نگفتم...
امشب شب من است ...
شب يلدا...
يلدايتان پر ستاره....
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()If you can not see correctly:
Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode (UTF-8)
نظرات ()