شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۱
 
تنها روياي ما بود كه راه را اشتباه رفت...

هيچ قلابي ماهي را از رود به دريا نمي بُرد...

افسوس...

ما استخوانهاي خود را ديده ايم

و هنوز

به مرجانهاي زيبا فكر مي كنيم..

به دور دستهاي آبي...

به غروبهاي زيباي عاشقانه...

به فرار از تور ماهيگير...

به بازي با پره هاي كشتي تفريحي...

سالهاست...

سالهاست كه مي پنداريم ماه در انديشه ماست...

سالهاست...

آري سالهاست كه با روياي جزر و مد مي خوابيم...

با روياي جزر و مد مي ميريم...

ما استخوانهاي خود را ديده ايم

اما مرگ خود را باور نكرده ايم...

و هنوز فكر مي كنيم اين رود خشكيده

تنها ، يك جزر طولانيست!....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱۳
 
سلام...اصلا دلم نمي خواست آغاز دوباره نوشتنم با اين مصيبت بزرگ همزمان باشه...اين چند شب همه اش توي فرودگاه يا نقاحتگاه درگير كارهاي مربوط به مصدومين اعزامي از بم بوديم...شكنندگي زندگي رو با تمام وجود باور كردم...اينكه عمريست بر لبه تيغ راه ميرويم و چه مستانه و مغرور چشم بسته ، فرياد "منم" سرمي دهيم و ميدويم...ناله كودكي كه تا صبح مادرش روصدا مي زد...چشمهاي خسته و نا اميد دختري رو كه به قول خودش " نخاعي " شده بود و از هردوپا فلج ، و دايم مي پرسيد كه آيا خوب ميشه يا نه...التماس پسركي رو كه خواهش مي كرد تا بهش اجازه مرخصي بدن تا دنبال خانوادش بگرده....توريست اتريشي رو كه هرگز فكر نمي كرد كريسمس امسال رو زير آوار سر كنه....اينها همراه هزاران تصوير ديگه هر لحظه جلوي چشممه....به تموم اينها صداي زيباي ايرج بسطامي رو هم اضافه كنيد كه براي هميشه اسير خاك شد....

:

مرگ چقدر نزديك ،

زندگي چقدر شكننده و چقدر صبور در مقابل لجاجت هاي كودكانه ما!!

مرگ همين جاست،

زير دست و پاي زندگي

يا شايد زندگي زير دست و پاي مرگ!!

مرگ همين جاست

همين امروز

همين ساعت

همين دقيقه

يا حتي همين نفس...

هيچ چيز به اندازه قهقه مرگ به يك غرور سرمست ، رعب آور نيست...

مرگ همين جاست

در همين شهر

در همين كشور

در همين سياره!!

و زندگي همين جاست ، هرجا كه مرگ نيست

مرگ ، لبخنديست كه هرگز بر لب ننشيند

اشكيست كه جز به شوق ديدار عزيزي فرو ريزد

دستيست كه جز به اميد سلامي برخيزد

...

مرگ همين جاست

در سراسر اين شهر...

مرگ حتي از عظمت ارگ هم واهمه ندارد...

از دوهزار و پانصد سال ايستادگي...

مرگ همين جاست...

شايد حتي در همين قلم اگر جز زندگي ازتراوشش فهميده باشي!!

تا مرگ نيامده زنده باش!!

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱
 

سلام!!خيلی دلم می خواست برای شب يلدا با دست پرتری می اومدم....اما اگه به مشکلات قبلی خرابی شبکه رو هم اضافه کنيد احتمالا از سر تقصيراتم ميگذريد!!!به هرحال با کمی تاخير شب يلدای خوبی رو براتون آرزو می کنم....دوستون دارم و هميشه منتظرتونم...

:

دستهايت را دزديدي

دستهايم به دنبالشان دويد

دست در دست،

گونه ات را بوسيدم

اشكهايت،لبهايم را تر كرد

هق هقت آرام تر شده بود

اما نا آرام بودي

اخم كردي

و مثل هميشه

تا به بودنت عادت كردم

خواستي بروي

آرام گفتي:

دستهايم را رها كن

....

افسوس تا آمدم بگويم :

خواب ديدن گناه نيست،

از خواب پريده بودم!...

۲۳/۶/۸۲


 
comment نظرات ()