شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱
 

سراومد زمستون...



سلام....يکسال پيش بود....دقيقا يکسال پيش ، جمعه ، اول فروردين هشتاد و دو ، شب يلدا طلوع کرد!
زود گذشت....خيلی زود تر از اونکه فکرش رو می کردم...پارسال اين موقع بدجوری دلم گرفته بود...درست مثل الان!...وبلاگ قبلی رو به دليل مشكلاتي كه ايجاد شد علي رغم ميلم حذف كردم ...ولي خدارا شكر كه در شب يلدا دوستان بيشتري سراغم اومدن و نگذاشتن به خاطر اون حذف اجباري احساس پشيموني كنم...
امسال خيلی بهتر از پارسالم...
در کل ، بعد از ورود به دانشگاه بدجوری روحم پير شد...بی حوصله...خسته...و يه کم مايوس...
از خودم ناراضی نيستم گرچه ازخودراضی هم نيستم!!
اما چه ما شاد باشيم چه افسرده ، عمرمون داره مي گذره....بهار...تابستون...پاييز...زمستون....اين ترتيب يه زمونی فقط توی کتاب علوم دبستان برامون معنی داشت تا درست بنويسيم و نمره بگيريم...ولی الان اين توالی رو با تموم وجودم حس می کنم...پير شدن در سن جوانی درد کوچکی نيست...
نمی خوام ناخوش بشيد...می دونم عيده....نوروزه...فقط يه چيز ديگه می گم و ميرم!
آيا فکر کرديد امروز که ما پای سفره هفت سين نشستيم و در آغوش خانواده آرزوی خوشبختی در سال جديد رو می کنيم بعضيها شايد حتی ندونند که بهار رسيده؟!
پشت ديوارهای سرد اوين خيليها هنوز فکر می کنند که زمستون تموم نشده-که شايد هم درست می انديشند!-.
آقاجری،باطبی،فخرآور،گنجی،انصافعلی هدايت،پورزند،عبدی،زرافشان،صابر و ...وخيليها که حتی اسمشون بر زبانها نيست...
خودمون رو بگذاريم جاي اونها....جاي خانواده هاشون...اونا آدم نكشتن...خونريزي نكردن...قاچاقچي نبودن...اونا فقط و فقط فكر كردند و انديشه شون رو به زبون آوردن تا ما هم از حقايق با خبر بشيم....
گرچه تنهايند اما در دلهايمان تنهايشان نگذاريم...
به شکرانه اين آزادی -گرچه جز اسارت در قفس بزرگتری چيزي نيست!- بياييد آرزو کنيم هرچه زودتر در سرزمينی آزاد و آباد جشن ، نوروز را آنگونه که شايسته روزی نو است برپا کنيم...

نوروز مبارک...



نوبهار است در آن كوش كه خوش دل باشي***كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
 

يه روزي مياد كه نمي دونيم كي هستيم....يار كي بوديم و عشق كي بوديم و چي هستيم



آژير آمبولانس...فرياد پزشك...كيف احيا...شوك...آدرنالين...شوك...مونيتور...
نيمه جان بر تخت...بالا،پايين...فرياد اطرافيان...همه در كنارم...من انگار تنها...
فرياد پرستار...آروم...اضطراب پزشك...چشمهايم باز...خيره به همه...
اما نگاهم به جايي ديگر...به گذشته...به خاطرات...
:
كودكي...صبح تا شب بازي...آجر...توپ پلاستيكي...هفت سنگ...دوچرخه...
دست و پاي زخم...لباس پاره و خاكي...نداي اسلام...علوم...حساب...
حسرت يك خط صاف!!...جمله سازي...ترس از مدير...نگاه ناظم...
خط كش خانم صدري!...سرويس آقاي عليخاني...ترس از جاموندن...
عشق پياده رفتن...علي....سامي....پويا...

نوجواني...دارلفنون...شكستن نيمكت...كندن ديوار...سركار گذاشتن معلم...
دفتر ديني به جاي تمرين رياضي...حسرت يك خط صاف!!...فرار از مدرسه...
كل كل با دختراي پروين اعتصامي!!...كانون شعر...شعرهاي دستمالي شده...
قافيه پردازي محض!...فوتبال...پارك...ايمان...امير...حامد...كورش...

جواني...هراتي...پل چوبي...زاينده رود...خرچنگ...چاي داغ....شميم...
هفت دست...آينه خانه....كمال اسماعيل...
كمال اسماعيل...آينه خانه...هفت دست...هندسه...حسرت يك خط صاف!!...
پيام دانشجو...۷۶...خاتمي....گريه....خنده...ديپلم...
داوود...امير...آرش...فريور....وحيد...هادي....پدرام...محسن...اميرحسين...گويك...
دانشياران...درس...درس...درس...ترس...ترس...ترس...كنكور...آرزو...

دانشگاه...روز اول...ساعت اول...كلاس 11...كربوهيدرات...
نگاه اول...عشق اول...سلام اول...تيوا...تابستان...اخلاق...جمعيت...عاشقي...
فيزيك پزشكي...پنج از بيست!...درسهاي نيمه تمام...انجمن...تيوا...
فيزيولوژي...9۳/۹!!...اعتصاب...تحصن...زنگ اول...زنگ آخر...خداحافظي اول...
سلام دوم...خداحافظي دوم...انجمن...تيوا...درس...انجمن...تيوا...درس...انجمن...
درس...درس...انجمن...درس...وبلاگ...درس...وبلاگ...درس...وبلاگ...درس...درس...
مهدي...كسري...امير...خنده...فقط خنده...شيطنت...فقط شيطنت...
ساكت...نخند...با توام...خود تو...برو حذفش كن!!...خنده...فقط خنده...
ترمي دوبار اخراج از كلاس!!...شيطنت...خنده...

...

چشمهايم خسته...قلبم از گذشته منفجر...از آينده مايوس...
چشمهاي بسته...قلب خسته....فرياد اطرافيان...تاسف پزشك...
خط صاف مونيتور...اولين خط صاف!!...آخرين سرنگ...آخرين شوك...
گواهي فوت...جواز دفن...زير يك درخت بي برگ...حلوا...خرما...
تاسف...گرانيت اعلا...باد...باران...شب...
تنهايي زير خروارخاك...سرما...مورچه...كرم...گوشت...استخوان...
شنبه...يكشنبه...دوشنبه...سه شنبه...چهارشنبه...پنج شنبه...جمعه...
شنبه...يكشنبه...دوشنبه...سه شنبه...چهارشنبه...پنج شنبه...جمعه...
دوشنبه...چهار شنبه...جمعه...جمعه...جمعه...دوهفته بعد...يك ماه بعد...
يك سال بعد...يك سال بعد...دوسال بعد...چهار سال بعد...ده سال...پنجاه...
................ ............. ........ ...... ...... ..... ..... .... ... .. .
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۸
 

و بدانيم اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چيزی می گشت....



نمی دونم چی بايد بگم...
ياسنا ،قديمی ترين دوست وبلاگی من و تنها دوستی که از وبلاگ قبلی همراهم موند ، مادر مجازي من در اينترنت كه هميشه به خاطر راهنماييها و کمکها مديونش بوده و هستم الان داغدار از دست دادن خواهرشه....از ته دل به او و خواهر ديگرش ، ندا ، تسليت می گم .
روح خواهرش شاد باشه واميدوارم ديگه هرگز داغ عزيزی قلب مهربون و دوست داشتنيشونو آزار نده...

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٦
 
سلام...
ازاينكه در بحث شركت كرديد و نظر داديد ممنونم...اولين قسمت گپ هاي دوستانه رو از امروز شروع مي كنم .بازهم منتظرم تا نظرتون نوشته ها رو به حالت فعال و چند جانبه در بياره.قبل از شروع بحث امروز لازمه به برخي از نظرات مربوط به يادداشت قبل بپردازم...
***
"آيدين" نوشته بود:"ايمان بعنوان زنجيري است كه به پاي تمام اميال بالا رونده رو عالي انسان بسته شده!"
در جواب بايد بگويم آن چه جلوي پيشرفت را مي گيرد تعصب است نه ايمان...ايمان يعني باور قلبي به هرچيز-حتي چيزي كه عقايد مذهبي را نفي كند- و اين باور قلبي مي تواند بهترين انگيزه براي رسيدن به اهداف عالي و پيشرفت باشد...منظور من از ايمان آن لغت كسل كننده كتابهاي ديني نيست!
**
دوست همشهري و همنام خوبم! "رضا" هم به نكته اي اشاره كرده كه قابل توجه است.
اينكه شك كردن بي غرض باشد و نه به قصد تخريب يك مفهوم بدون در نظر گرفتن قابليت اثبات احتمالي...يعني شك بايد دادگاهي بي طرف باشد نه اينكه برنده و بازنده آن از پيش تعيين شده باشند...قصد من هم از چند طرفه كردن اين بحثها همين بوده و هست و همان طور كه پيشتر گفتم شك كردن الزاما به معناي نفي نيست...
***
اما آغاز بحث...
:

آيا خدا هست؟!



سالها در كتابهاي ديني به اجبار پذيرفتيم كه خدا هست....عادل است...حكيم است...و....
اما واقعا آيا خدايي وجود دارد؟
لطفا پيش داوري نكنيد!يك لحظه ، تنها يك لحظه فكر كنيد كه ممكن است خلاف باور شما درست باشد...به نظر من بايد كمي هم به حرفهاي كساني كه خدا را قبول ندارند گوش كرد شايد بين حرفهاي آنها دلايل محكمي براي اثبات عقيده شان وجود داشته باشه شايد هم ضعف استدلالهاي آنها بتواند ما را در اثبات وجود خدا كمك كند...اگر كسي به استدلالها يا كتب اينگونه افراد دسترسي دارد لطفا اطلاع دهد.

اما باور خود من...
باور من اينست كه نيرويي برتر وجود دارد نيرويي هماهنگ كننده و نظم دهنده.كسي يا چيزي كه در ذات ما وجود دارد و شخصيت مستقلي نيست.
تعريف من از خدا قابل تشبيه به تسبيح است. يعني خدا مانند نخ تسبيح ، هماهنگ كننده و ارتباط دهنده دانه هاست در عين اينكه چيز جدايي از آنها نيست.
براي من آفرينندگي خدا و عدالت او در آفرينش توجيه نشد.اشكالات من هم در مورد عدم اختيار مخلوقات در خلق ، سرنوشت و مرگ خودشان است...
خداي ذهن من با خداي كتابهاي معارف كه انگار منتظر خطاي بنده ايست تا مچش را بگيرد و زجرش دهد متفاوت است باور من خداييست دوستدار و دوست داشتني.
كسي كه بندگيش تنها با عشق ميسر است نه با ترس.
خدا پناهيست در وجود خود ما كه هرگاه از همه دل مي بريم به او پناه مي آوريم.
اين باور من بود.
با تمام اين تعاريف شايد هم باور من غلط باشد !شايد اصلا خدايي وجود نداشته باشد!
***
حرفهاي زياد ديگري براي گفتن دارم كه چون نمي خواهم مطلب طولاني بشه در يادداشت بعدي خواهم نوشت....از باور خودتون بگيد و اگه احساس مي كنيد ادامه بحثها به طريق ديگري به نتيجه خواهد رسيد پيشنهاد بديد.
منتظر نظراتتون هستم اگر كسي ايراد،نظر يا پاسخي داره حتما بنويسه...پس از گذر از مفهوم خدا وارد جزييات دين و باورهاي ديني خواهيم شد...

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۳
 
سلام...ببخشيد از اينکه دير آپديت می کنم....بازهم همون بهانه های هميشگی! امتحان + نداشتن مطلب تازه!

*****

هميشه در مورد عقايدم ‌، کارهام و انسانهای اطرافم فکر کردم وسعی کردم بررسيشون کنم...چند وقتيه بيشتر روی عقايد و باورهام متمرگز شدم....از عقايد دينی تا باورهای اجتماعی، سياسی و عرفهای جامعه...
تصميم گرفتم در تموم مراحل بررسی و اصلاح افکارم ، از دوستان حقيقی خودم در عالم مجازی ، کمک بگيرم تا اگه اونا هم نظری دارن يا می تونن در اين راه به من و خودشون کمک کنن دست به كار بشن...
اما اولين قدم به نظر من....

شك...

در اولين قدم بايد به چيزهايي كه باورشون كردي و باهاشون بزرگ شدي شك كني...
اولين موضوعي كه تصميم گرفتم باهاش برخورد اصلاحي-و اگه اصلاح پذير نبود،انقلابي!!- كنم مساله همه گيريست به نام دين .
كار سختيه ولي بايد انجام بديم...بياييد به درستي آنچه ساليان دراز به نام دين به خورد ما دادند شك كنيم....شك كردن الزاما به معني نفي نيست...
باور كنيم اگه چيزي حقانيت داشته باشه از دادگاه شك سربلند بيرون مياد...
پس سعي كنيم در اين چند روز به صحت دين و باور هاي ديني كه باهاشون بزرگ شديم شك كنيم واگه تونستيم دوباره اثباتشون كنيم تا كوركورانه پيرو عقايد ديگران نباشيم...
حرفهاي زيادي دارم ولي بايد زودتر برم...شنبه ، يكشنبه مطلب بعدي رو منتشر مي كنم....مطالب و نظراتتون مي تونه به همه ما براي رسيدن به باورهاي درست تر و ايمان قلبي كمك كنه...
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٤
 
ديروز استاد سر كلاس مي گفت: توي كتابهاي چاپ سال پيش ميزان قند خون براي ديابت 110 بوده ولي كتابهاي امسال 100 رو معيار قرار دادن...با خودم گفتم حالا انقدر اين معيار رو ميارن پايين تا ما هم بريم جزو ديابتي ها!!
 
comment نظرات ()