شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٩
 
سلام به همگی....
خيلی وقته که جز شعر چيزی ننوشتم....
شعرهايي پر از شب...شعرهايي خاكستري و سياه...اما براي خودم دوست داشتني...
دلم گرفته بود از يک اتفاق ولي تصميم گرفتم كه باورش كنم...
خيلي از اتفاقها چون تدريجي هستند باورشون يه كم سخته...اما ديگه سعي كردم نبودن ها و رفتن ها رو باور كنم...
خيلي دلم گرفت ....شايد خيلي درد ها رو تحمل كردم...اما باور كردم كه كسي كه ميرود ، دور مي شود و كسي كه دور مي شود كمرنگ و كم رنگ تر مي شود...
گرچه قابل فراموش كردن نيست ولي مي خوام تا اونجا كه مي تونم كمرنگ كمرنگش كنم و با تجربه اي كه آموختم به دنبال اين باشم كه اين اتفاق ديگه برام تكرار نشه...
مي خوام دنبال كسي باشم كه تنها و تنها به خودش معتقد باشه تا غير قابل پيش بيني نباشه....به انساني احتاج دارم كه زيبايي دوستي رو آموخته باشه و در دوستي هميشه سرش رو بالا بگيره....
ديگه از اينكه ديوانه ارتباطي باشم كه مثل يك پل شكسته از يك طرف آويزونه خسته شدم...مي خوام كمرنگش كنم تا رنگهاي زيبا تر زندگي رو ببينم...
پس شايد ديگه رنگ و لعاب نوشته هام تغيير كنه و تنها محدود به شعر نشه....اميدوارم كه همراهم بمونيد و تنهام نذاريد كه تنها دلخوشي من اينه كه شماها رو دور و بر اين وبلاگ ببينم....
به اميد روزهاي زيباتر.....

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٥
 
آرام آرام مي آيد

بلند بلند از ماندن مي گويد

و تنها زماني مي فهمي تند تند رفته است

كه كم كم ديگر هيچ صدايي نمي شنوي...
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٠
 
صعود توهمي بيش نيست...

به پرنده اي مي مانم

كه پر هايش را فروخت

تا پرواز را بياموزد...

و به رودي

كه خشكيد

تا قطره هايش

ابر را باور كنند...

و به فردايي

كه هرگز نيامد

تا آبستن حسرت ديروز شود...

و به ديروزي كه هرگز نپوسيد

تا فردا از پس تار و پود نخ نمايش طلوع كند...

آري...

صعود توهمي بيش نيست....

بر قله نيز فرياد خواهم زد:

" من هنوز سقوط نكرده ام!!..."
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٤
 
كسي سرزده مي آيد،

در دلت جايي برايش خالي مي كني....

و همه مي رنجند كه جايشان تنگ شده...

بعضي حتي رهايت مي كنند و مي روند...

كسي سرزده مي آيد،

صفاي مجلست مي شود و قبله نگاهت...

چشمهايش آيينه آينده و حرفهايش مرهم زخمهاي كهنه...

كسي سرزده مي آيد،

از قصه آمدن مي گويد و از افسانه ماندن...

كسي سرزده مي آيد،

و تو خورشيد را پشت ابرهاي تيره پنهان مي كني

و چشمهاي آسمان را مي بندي

تا در اين خلوت عاشقانه

دور از ديدگان همه

"ما" شدن را تجربه كني...

****

كسي سرزده مي آيد و سرزده تر مي رود.....

جاي او در دلت خالي مي ماند...

ياد آنهايي كه رنجيدند و رفتند نيز تنها حسرتي مي شود براي هميشه....

مجلست از رونق مي افتد،

و چشمهايت به دنبال قبله سرگردان مي شوند...

آيينه آينده تنها گذشته اي فراموش نشدني را نشان مي دهد...

و درد زخمهايت در درد بي مرهمي گم مي شود...

قصه آمدن و افسانه ماندن مي روند

و تنها غصه رفتن مي ماند...

كسي سرزده مي آيد و سرزده تر مي رود...

****

اي ابرهاي تيره بباريد...

بگذاريد آسمان بداند كه " من " تنها مانده ام...

مي خواهم ساعتي گريه كنم...

اي ابرهاي تيره بباريد تا كسي اشكهايم را نبيند...

كسي سرزده مي آيد،

كسي سر زده مي رود....



 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٠
 
چراغها را روشن كردم....

پنجره را گشودم...

پرنده اي روي شاخه نشست...

عاشقانه نگاهش كردم تا از زيباييهايش شعري بسرايم...

كسي آمد...

سنگي برداشت...

وجود من سراسر هراس شد...

سنگ را پرتاب كرد...

پرنده پريد...

پنجره شكست...

اما چراغ هنوز روشن مانده بود...

پنجره شكسته را بستم...

پرده ها را كشيدم...

و چراغها را خاموش كردم...

.....

شعري درباره " فوايد قفس " خواهم سرود....
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٦
 
وقتي از ته دل دوستش داري
نا باورانه ترين كلام ، بدرود است...
وقتي در خاطره آغوش گلي نفس مي كشي
ناباورانه ترين فصل ،خزان است...
وقتي با رويايي جاودانه ،از نبايدها مي گذري
نا باورانه ترين لحظه بامداد است....
......
و هنگامي كه در بامداد يك روز پاييزي گفت: بدرود...
و باز بودنش را لمس كردي
در ميان ناباورانه ها باور مي كني كه:
نديدن هرگز به معناي نبودن نيست....

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱
 
يك عصر ابري تابستان...

زير يك درخت نارون سبز...

چشمهايش خيس...

لبهايش لرزان...

چشمهايم نگران...

لبهايم خشك...

و قلبم در تپشي باور نكردني...

او از " ماندن " مي گفت...

و من از اينكه ديگر تحمل رفتنش را ندارم...

*****

يك شب تاريك پاييزي...

صداي زنگ تلفن...

چشمهايش را نمي بينم...

اما صدايش مي گويد كه لبهايش نمي لرزد و چشمهايش خشك است...

چشمهاي من نگران...

لبهايم خشك...

و قلبم در تپشي باور نكردني...

او از " رفتن " مي گفت...

و من....

تنها سكوت...

*****

و تابستاني ديگر...

اورا زير درخت نارون ديدم...

در برابر ديگري....

چشمهايش خيس...

لبهايش لرزان...

از " ماندن " مي گفت.....
 
comment نظرات ()