شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۸
 
نمي دانم كجا محمدي متولد شد

كه تاق كسراي دلم ترك برداشت....

و نمي دانم چرا آتشكده هاي دلم فروزان تر شدند...

باز هم تاريخ دروغ گفت...

و دروازه هاي دلم را...

راستي كدامين سلمان دروازه هاي قلبم را گشود

كه خاطراتم فرش قرمزاسبان عرب گشتند...

سلمان از خندق گفت...

ومن خندقي كندم

تا آنان كه شمشيرشان را به نقد عشق خريدند

افسرده باز گردند...

نمي دانستم كه سلمان گريستن نمي دانسته...

افسوس كه بر سيلاب اشكم

قايقي انداختند و از دروازه هاي دلم گذشتند...

راستي كدامين سلمان دروازه هاي قلبم را گشود؟!....
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٢
 
دو خط موازي عاشقانه پيش رفتند...

اما آنزمان كه ديگر از به هم رسيدن نوميد شدند

از هم دور شدند

و امتدادشان در گذشته به هم رسيد!...



 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٩
 
سلام...شرمنده همه هستم از اينكه نمي تمونم بهتون سر بزنم...امتحاناتم شروع شده و من از صبح تا ظهر درگير كارهاي دانشگاهم و بعد هم تا آخر شب توي كتابخونه درگير درسها...برام دعا كنيد...سعي مي كنم مطالبمو به روز كنم اما اگه شرط ادب يادم رفت و نتونستم بهتون سر بزنم ازم دلگير نشيد...فعلا با اجازه...
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٤
 
سلام...
امشب ميخوام يه مطلب زيبا از "آن لاندرز" براتون بنويسم:

بهشت و جهنم :تفاوت واقعي


فردي از پروردگار درخواست كرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.خداوند پذيرفت...اورا وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند.همه گرسنه ، نااميد و در عذاب بودند.هركدام قاشقي داشتند كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود به طوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آنها وحشتناك بود.
آنگاه خدا گفت اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم .
اوبه اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند .
ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت:نمي فهمم چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبختند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است؟....
خداوند تبسمي كرد و گفت:خيلي ساده است،در اينجا ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد ،چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد....
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٩
 

هنگامي كه مرگ بيايد ما ديگر نيستيم و تا آن هنگام كه ما هستيم ، مرگ نيست، پس چرا ترس از مرگ؟!


"اپيكور"


باغ پوشيده بود از علفهاي هرز

و شاخه هاي كج و درهم پيچيده

و در ميان اين هرزگي و تاريكي

تنها رقص مرگ بار علفها بود و عربده مستانه كرمها...

باغباني آمد

شاخه ها را هرس كرد

علفها را كشيد

و بساط عيش انگلها را برچيد...

اورا منع كردند

نشنيد

خواستند تنها مترسك باشد...

اما او مي خواست زنده باشد...

تهديدش كردند...

حتي به مرگ...

و او باز هم از زندگي مي گفت...

او در ميان دستان مرگ دنبال زندگي مي گشت...

شگفت زده ماندند ...

دست و پايش را بستند

و در چاهي كه در ته باغ بود رهايش كردند

در حالي كه هرلحظه در عمق تاريكي فروتر مي رفت فرياد زد:

"تنها تا وقتي مفيدم ، زنده ام..."

لحظه اي بعد

ديگر نه صدايي و نه باغباني...

باغ پر بود از درختاني كه در ميان رقص مرگ بار علفها و عربده مستانه كرمها

خواب باغباني را مي ديدند كه نمي خواست مترسك باشد....


 
comment نظرات ()
 
 
كجا خوابيده اي كاوه ؟
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٥
 
كجا خوابيده اي كاوه ؟

در فش كاويانت كو ؟!

دگر حتي نمانده كوره اي كاهنگران از پشت سرخي هاي آتش بانگ بر دارد ...

سياهي مانده و ظلمت و يك كوره كه از آتش به جز افسانه اي خاموش ديگر هيچ مي داند.....

كجا خوابيده اي كاوه ؟

درفش كاويانت كو؟!

سكوت سرزمينت را نمي بيني ؟

همه خوابند جز گرگان و روباهان ...

تمام شيرها در بند ...

تمام بندها در دست شب خواهان ...

تمام مردمان در خواب ...آري ...خواب

تمام سينه ها ، بي تاب

فقط ضحاك بيدار است و يارانش


هزاران مار بد طينت ،

ز هر جايي كه حتي يك كلام خام بر خيزد ، برون آيند...

در آن بيداد كاخ ظلمت ضحاك ،

هزاران مغز اندر ديگها ، آماده طبخند تا ماران اهريمن دمي آرام برگيرند...

كجا خوابيده اي كاوه ؟

دلم غمگين و نالان است ...

دلم تنگ شكوه نام ايران است ....

كجا رفته است ايراني كه همچون شير مي غريد؟!

ولي اكنون چه مي بينم ؟

جز يك پوستين پر شده از كاه ؟

جز يك ملت از پاي تاسر آه ؟!

كجا خوابيده اي كاوه ؟

چه مي گويم ....

تو بيداري وما در خواب ....

همچون مرده اي بر آب ....

يا چون كشته در مرداب ....

نيانديشي كه ما مُرديم ...

شايد راست مي گويي كه ما خوابيم

اما فاش گويم راز ...

ما از بوي خونهايي كه مي بارند ، بي تابيم ...

باور كن كه ما فرزند ايرانيم ....

ما را يك نفس مهمان جام غيرتت گردان

به يزداني كه بي همتاست ،

تا جان در بدن برپاست ،

مي مانيم ...

مي مانيم ...

مي مانيم...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳
 
سلام...اين قالب جديد منه...نتيجه لطف دوست خوبم محمد ...فقط مي خواستم درباره اين تغيير توضيح بدم...مطلب جديد رو هم امشب مي نويسم...فعلا با اجازه...
 
comment نظرات ()