شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٥
 
سرمست و مغرور

فرياد می زند

و صعودش را به رخ تمام آنانی می کشد

که پايين ايستاده اند

نگاهی تحقيرآميز

به نردبان می اندازد

و نردبان خسته اما خوشحال

به زبان خودش

به او تبريک می گويد

و آرام آرام

بر زخمهای جای پای او

مرهم می گذارد

و از خدا می خواهد

که کاش او هرگز دوباره سقوط نکند!!...
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٠
 
آغاز راه

هميشه دشوار است...

نگاه،

لبخند،

سلام،

دوستي،

عشق...

و سالها طول مي كشد

تا هركدام را باور كني...

از نا باوريت خسته مي شوم...

***

نگاهم بر مي گردد

لبخندم مي خشكد

دوستي كمرنگتر مي شود

و عشق ، نفرت

يك كلمه جا افتاد!

خدا حافظ...

اي يكي را

زود باور مي كني

و انگار منتظر بودي،

زود مي روي

باورت را دوست دارم

حتي اگر نفرت باشد!

و من

باور ميكنم

كه

پايان راه هميشه آسان است...
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٢
 
نمی دانم

کدام اشتباه بود

آنکه بت شدی

يا آنکه شکستی...

من

در فاصله دو ترديد

ايستاده ام...

هيچ بتي خودش را نساخت

و هيچ بتي خودش را نشكست

اما تو

بت مرا

تو خودت را

ساختي

تو خودت را

شكستي

تو مرا ويران كردي...

***

آتش نيز انقدر اسير حادثه شد

كه سياوش را هم نشناخت

و سياوش آنقدر باور كرد

كه بارها از آتش گذشت...

آتش سوزاند

و سياوش نسوخت...

همچون ابراهيم

كه آتش نسوزاند و او نسوخت...

هيچ بتي ابراهيم

و ابراهيم هرگز بت

نخواهد شد...

كدام اشتباه بود؟!

آنكه بت شدي

يا آنكه شكستي...

***

يك افسوس

مرا در دادگاه خاطراتم محاكمه مي كند...

راستي تو او را آفريدي يا من؟!

حكمم

فراموش كردن تمام خاطره ها بود...

اين قصاص تولد يك افسوس است

يا قصاص سقط اميدي كه مي خواست سالها زنده بماند...

و دوباره اميدي را كشتي

و من دوباره افسوسي آفريدم

آنگاه كه فراموش كردن را فراموش كردم....









 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٠
 
تقديم به آنان كه مردانه ايستاده اند و خواهند ايستاد...
آنان كه پايمرديشان غبار ازخاطرات حماسيمان مي زدايد...

:

فرياد سكوتتان ديوارهاي سيماني را شرمسار خواهد كرد
و فردا
در برابر گذشته اي چون امروز فرش قرمز خواهد انداخت
و ايران
ايستاده نفس خواهد كشيد
تا شما هستيد
***
گرمي اراده تان ميله هاي سرد زندان را ذوب مي كند
پرواز موضوع انشاي كودكانمان خواهد شد
و قفس، يادگار موزه هاي فراموشي...
بهار مي آيد و مرغان مهاجر ، كوچ اجباري را بدرودي جاودانه خواهند گفت...
***
فريادهامان فرياد "ما" ست...
و فرشتگان بر اراده انسان تعظيمي دوباره خواهند كرد...
دستهايم را بگير
تا پايداريت تمام سلولهاي بدنم را بي قرار كند
سر در چاه تا به كي؟
ناله؟!...ديگر نه....
بگذار فريادهامان را باور كنند
و بدانند كه تا فريادي هست، فردايي هست...

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٦
 
سلام...
امشب رفته بودم كتابخونه بيمارستان آخه فردا - يا بهتر بگم امروز- با اينكه جمعه است ولي امتحان دارم...مشغول بودم كه يكي از بچه ها آروم صدام زد و گفت يكي از بچه هاتون كه اعتصاب غذا كرده بود حالش بد شده آوردنش اورژانس...نمي دونم چه جوري اما با نهايت سرعتي كه تونستم خودمو رسوندم به اورژانس...رضا روي تخت خوابيده بود...علي بالاي سرش ايستاده بود و مهران داشت با موبايل به مادر رضا اطمينان مي داد كه حالش بهتر شده...حال رضا بهتر شده بود...به هوش اومده بود و بهش سرم وصل كرده بودند...يه دفعه گريم گرفت... شايد از خودم خجالت كشيدم...آروم به علي گفتم: ما هم ميايم جزو بچه ها...خيلي جدي گفت:نه...شما ها به درساتون برسيد...
شايد چون خودش درد مشكلات آموزشي رو تجربه كرده بود نمي خواست ما اسيرش بشيم...
يادم به ماه پيش افتاد...اونجا هم رضا اولين كسي بود كه به جرم ثبت وحشي گريهاي افراد شناخته شده در سمينار كتك خورد و دوربينش خرد و خمير شد...
و به ياد شعاري افتادم كه در همون روز بعد از اون اتفاق تموم سالن رو پر كرد:

خشونت و تحجر فرق علي را شكافت...



نمي دونم چي ميشه...ما هميشه مردماني غير قابل پيش بيني بوده ايم!...
فقط به داشتن دوستاني با اين اراده قوي و رها از ريا افتخار مي كنم....براشون دعا كنيد...برامون دعا كنيد...
 
comment نظرات ()