شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٦
 
شايد...

شايد...

شايد...

...و چشمهايم اسير شايد ها ،

سالها بر در ماند

هر روز يك شايد

تبديل به "هرگز" شد

و چشمها اسيرتر

و دل آرزوي ديرينش را فراموش كرد كه:

دير بيايد مبادا زود برود..!!

در بيابان احساس من تنها "هرگز" مي رويد...

انتظار تنها غنچه ايست كه نشكفته اش زيباتر است...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۸
 

عيد شما مبارک...


سلام....
فردا روز تولد علي است وما مدعي هستيم كه شيعه و پيرو اوييم...
اما آن تشيعي كه امروز در جاي جاي كشور ما با نام علي به خورد مردم داده مي شود و آن عقيده اي كه به نام اسلام گسترانده ، تشيع علوي نيست....آن دين تحريف شده و تغيير يافته در راستاي خواسته هاي گروهي قدرت طلب است...
اين تشيع ، تشيع صفويست....
به عنوان عيدي كلامي چند از كتاب تشيع علوي تشيع صفوي دكتر شريعتي را از من بپذيريد:

*در تشيع علوي
امامت يعني رهبري پاك انقلابي براي هدايت مردم و بناي درست جامعه و بردن اجتماع به سوي آگاهي و رشد و استقلال راي وشخصيتهايي كه "انسان مافوق " اند و تجسم عيني مذهب اند براي شناختن و پيروي كردن و از آنها آگاهي و تربيت يافتن.

*درتشيع صفوي
امامت يعني اعتقاد به دوازده اسم معصوم مقدس ماوراالطبيعي "فوق انساني" و تنها وسيله تقرب و توسل و شفاعت و دوازده فرشته براي پرستش و موجوداتي غيبي شبيه امشاسپندان و خدايان كوچك پيرامون خدايان بزرگ آسمان.

*درتشيع علوي
ولايت يعني تنها دوستي و رهبري و حكومت علي و علي وار را پذيرفتن و لاغيردوستي علي زيرا او نمونه عالي بندگي خداست رهبريش چون چراغ روشن هدايت است و رايد (پيغام آور)راستين قبيله بشريت و حكومتشچون تاريخ انسان ، آرزوي عدل و آزادي و برابري او را در پنج سال حكومتش دارد و ملتها همه به آن نياز مندند.

*درتشيع صفوي
ولايت يعني تنها حب علي را داشتن و از هر مسووليتي مبري بودن و بهشت را به خاطر ولايت تضمين كردن و آتش دورخ كارگر نيفتادن ...


*درتشيع علوي
شفاعت يعني عامل كسب شايستگي نجات.

*درتشيع صفوي
شفاعت يعني وسيله نجات ناشايسته.



اين چند خط تنها بخش كوچكي از بيان انحرافات تحميل شده به تشيع علويست...راستي آنچه با آن بزرگ
شده ايم كدام بوده؟
بياييد اگر قرار است حتي گمراه شويم ، خودمان با عقيده خودمان گمراه شويم ، هيچ خفتي بالا تر از آن نيست كه با نام حقيقت و به اميد رساندنمان به عزت در منجلاب ضلالت خفه مان كنند و ما دم نزنيم...
از ياد نبريم : آنكه با ايمان و عقيده خود كافر شود از آنكه باادعاي هدايت ديگران در ظاهرمسلمان گردد، مومن تر است....
دوباره عيدتون مبارك.
راستی روز پدر هم به اونايی که پدرند تبريک می گم...!
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۱
 
در شهر ما آسمان هميشه ابريست

و مردم هميشه تشنه

دستها از هم مي گريزند

و چشمها جز از پرده نمناك اشك

قدرت تماشا ندارند

در شهر ما

لغت نامه ها با "آه" آغاز مي شوند

و "افسوس" پايان تمام جمله هاست!

در شهر ما ايمان ضربدر تورم مقداريست ثابت!

مردم در شب به دنبال خورشيد مي گردند...

در شهر ما پاك ترين مكان "دار" است

و آبادترين محله ، گورستان!

شهرما

پر از ديواراست

لباس ديوارها، پيچكهاي هرز بيخيالي

و استخوانهاي باغبان

ميهمان سبزينه هاي سياهي...

شهرما

آنقدراز حقيقت دوراست كه همه از ميانبر فراموشي ميگذرند

تا نا كجا آباد...

مردم شهر ما

سالهاست كه غرش را فراموش كرده اند

اما رعد را دوست دارند

مردم شهر ما عاشق بوي نم بارانند

اما از ترس سيلاب سالهاست كه دعاي باران نخوانده اند!

شهر ما تاريك است

سالهاست كه عكس خورشيد را از موزه شهر ما دزديده اند

سالهاست كه پنجره ها رو به ديوار باز مي شوند

و سالهاست كه مردم راه پشت بام را فراموش كرده اند...



 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳
 
سلام!
درگيري درسها اصلا بهم فرصت نوشتن وبه روز كردن رو نمي ده...البته از اين مشغوليت ناراضي نيستم چون اصلا حال و هواي من رو عوض كرده و من رو از اون مود سراسر غصه بيرون آورده...يكي ديگه از عللي كه كم مي نويسم همينه كه ديگه اون احساس لازم براي نوشتن مثل قبل رو ندارم و دارم دنبال يه حس زيباي ديگه كه "از دل برآيد تا بر دل نشيند" مي گردم...از اينكه نميتونم مرتب بهتون سر بزنم باز عذرخواهي مي كنم و از اينكه بهم سر مي زنيد و نمي گذاريد شب يلدا خيلي هم سوت و كور بمونه ممنونم...
اما ديشب موقع استراحت داشتم روزنامه مي خوندم كه يه شعر خيلي زيبا و دلنشين از نصرت رحماني ديدم...حيفم اومد شما نخونيدش...:

"جهاز"
خورشيد،نور بر دل خاموش كوچه ريخت
مرغ نگاه من به سوي خانه اش پريد
قالي كهنه را زن همسايه مي تكاند
گرد و غبار در دهن كوچه مي دويد
در،بازگشت و چند طبق كش درآمدند
بر سر نهاده آينه و فرش و شمعدان
آهنگ دلنشين كمانچه بلند شد
زنها،بزك نموده و شاد و ترانه خوان
اسپند سوخت،خنچه نهان شد به پيچ كوي
در جوي خشك يك سگ ولگرد مرده بود
سوزاندم آنچه نامه ازو داشتم ، به خشم
زيرا كه عشق پاك من از ياد برده بود
تنگ غروب بود و لب هره آفتاب
تن را به روي تيغه ديوار مي كشيد
خورشيد بند روز ز پا باز كرده بود
خود را به سرزمين شب تار مي كشيد
ديدم مليحه كوچ مرا روي سينه داشت
بر سر كشيده روسري توري سپيد
چشمي به چشم ماند نگاهي تمام گشت
اشكي به جوشش آمد ديگر مرا نديد...

نصرت رحماني،فروردين1334،تهران



خوب منتظر نظراتتون هستم...راستي دعا يادتون نره!....يا حق...
 
comment نظرات ()