شب يلدا...

 
بهاران خجسته باد....
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳٠
 

نوروز مبارک....

دو ساليست ، عيد که ميشود برای من بهار مفهوم ديگری نيز دارد....:

«شب يلداي» من در در آغاز بهار دوساله شد....

 

«دوباره سال ، نو می شود

اما،

غمهای کهنه می مانند...

دلم ميان اين تناقض

پر از دلهره های مبهم

و دردهای ناشناس،

با لالايی ساعت

به خواب می رود

تا سال ديگر.....»

 

و باز حرف هميشگی....

از ياد نبريم :

آنها را که امروز نه از سياهی ستمی يا سرخی خون بيگناهی،که از سپيدی روشنگری اسير سياهی زندان شده اند...

پدران شرمساری که سفره شان در حسرت برکت نان شب ،شرمسار کودکان معصوم است...

و مادرانی را که از درد استخوان سوز فقر حتی به معامله شرف رو می آورند...

و آرزو کنيم در اين لحظه مستجاب که تا بهاری ديگر زمستان سياه و سرد استبداد از سرزمينمان رخت بربسته باشد....

نوروزتان فرخنده،

دلهاتان شاد ،

آرزوهاتان به حقيقت نزديک....


 
comment نظرات ()
 
 
خط خطيهای شب امتحان....
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٤
 

كاش درختي بودم،

تنها هراسش

تبر تيز هيزم شكن

عشقش،

عشقبازي پرندگان...

يا پرنده اي ،

وحشتش سنگ تير كمان كودكان بازيگوش

عشقش ،

جستن دانه اي ميان برف سپيد و آواز مستانه اي در فصل جفت گيري!...

پرنده اي كه در بندش مي كردند تا برايشان بخواند

نه آنكه به زنجيرش بكشند تا دم بر نيارد...

كاش،

ماهي قرمزي بودم،

در تُنگِ تَنگِ سفره عيد،

شاهد لبخند و شادي و بوسه و عيدي!...

يا تكه ناني،

بر سفره كارگري خسته،

ميهمان شادي كودكان گرسنه اش....

يا حتي كاش

زهري بودم ، مرگبار...

نوشداروي انسان بريده اي از هرچه اميد،

كه در هوس نوشيدنم

از هرچه هراس است ، مي بريد!...

يا تكه اي كاغذ،

كه عاشقي بر آن عاشقانه مي نوشت

و تا ابد ميان يادگاريهاي تلخش نگاه مي داشت...

كاش هرچيزي بودم جز اين آدم خسته و بريده و تنها!...

با دستهايي خالي،

قلمي ساكت

و قلبي مانند رودخانه در فصل خشكسالي!...

.....

.....

دستهايم خاليست...

جز مدادي كه گاهي زير نكات مهم دردهاي مردم خط مي كشد

و زخمهايشان را نكته بر مي دارد،

هيچ ندارم!

لبهايم

خشكيده و خسته

جز بر انتهاي بي جان سيگاري

كه در آتش خستگيهاي من مي سوزد

بوسه نمي زند...

دستهايت كجاست؟!.....

من كه مي افتم،

چه كسي مرا به ايستادن اميدوار خواهد كرد؟!...

لبهايت در پس كدام ممنوعه مدفون است؟

نفسم كه مي گيرد،

به شوق كدام بوسه خيال انگيز

دوباره نفس تازه كنم؟!

.....

.....

كاش درختي بودم،

                يا پرنده اي،
                      
                             يا ماهي قرمزي.....

 

۲۳/۱۲/۱۳۸۳

كتابخانه


 
comment نظرات ()