شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٥
 

هميشه از سينما عقب موندم!!....اينبار هم مثل هميشه....بعد از ماهها كه از توقيف "مارمولك" مي گذره، امشب تازه ديدمش.
تصورم تماشاي يك فيلم صرفا طنز بود اما فكر كنم من جزو معدود بيننده هايي بودم كه در آخر فيلم گريه ام گرفت...
نه به خاطر بازداشت رضا ، به خاطر حرفهايي كه زد، منش رضا و اينكه با رفتارش خيلي چيزها رو ثابت كرد....
رضا ثابت كرد كه هركس اگه مطابق مقتضيات زمانش رفتار كنه مقبول و محبوب مي شه حتي اگه جزو منفورترين اقشار باشه.
رضا ثابت كردآدم بايد آدم باشه اما براي آدم شدن بايد محيط اطرافت تو رو به عنوان يك آدم بپذيره...
رضا ثابت كرد خدا، فقط خداي آدمهاي خوب نيست.من گناهكار رو هم هموني آفريده كه مدعيان قداست رو.
رضا ثابت كرد آدمها بايد از زندگي لذت ببرند و به بهانه خدا عزلت نشين نشوند.
رضا ثابت كرد براي كمك به ديگران سجاده و كنج محراب كافي كه نيست ، مانع هم هست....
رضا ثابت كرد آدمها رو نميشه به زور بهشت نشين كرد اونم به كمك كسايي كه شايد به بهشت و جهنم معتقد نيستند....
رضا ثابت كرد گرچه ما از فطرتمون دور شديم اما هرگز بي فطرت نيستيم...انقدر آينه دلمون رو به نام خدا آلوده كردند كه جز شبهي ازش ديده نمي شه...
رضا ثابت كرد اگه لحظه اي باور كنيم كه باورهامون مي تونن اشتباه باشند هرگز در قرن بيست و يك به سبك باديه نشين ها زندگي نخواهيم كرد...
رضا ثابت كرد اگه اراده ات شر و نامردمي نباشد كافيست تا به كمال خودت برسي....
رضا ثابت كرد كه بايد باور كرد رانده شده ترين اقشار اجتماع هم پتانسيل تكامل دارند اگر توسط اجتماع باور شوند و فرصت پيدا كنند همانطور كه مدعيان هر روز در باتلاق فساد فرو تر مي روند ولي كسي توان نقد اونها رو نداره...
رضا ثابت كرد كه احترام ديگران اگر ما را اهلي كند همه را جذب خواهيم كرد اما اگره غره و وحشي شويم هر روز منفورتر خواهيم شد حتي اگر هنوز از ترس به ما احترام بگذارند...
*****
گرچه هنوز بسيري از ايرادها و گلايه هايم از خدا سر جاي خود باقيند اما رضا ثابت كرد كه به تعداد آدمها ، راه براي رسيدن به خدا هست....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۸
 

تقديم  به آنها که رفتند تا بمانيم،اما نه به هر قيمتی!

 

سجاده را جمع كن!

ميراث خون و شمشير،

نويد آزادي نمي دهد!!

اگر بخششي مانده باشد،

خفتگان را رويايي بيش نمي بخشند!

فرياد مردگان،

شاخه هاي خشكيده را هم خاكستر نمي كند

و ناله هاي ما

آتش نخواهد شد ميان اين همه برفهاي سياه!!

ناخداي اين كشتي

تا به اميد غرقه شدن به دريا مي زند

موجها گرسنه نمي مانند!!

باورمان تنها به خلوت يك باغچه مي ارزد!

من ،

ياس دارم،پشت ديوارهاي سيماني و نرده هاي بلند!

و همسايه ام،

يك شاخه گل نداشت براي فرزندش پشت ميله هاي سرد!

سجاده را جمع كن!

ميراث خون و شمشير،

نويد آزادي نمي دهد!!

اگر بخششي مانده باشد،

خفتگان را رويايي بيش نمي بخشند!

ما مي نشينيم به اميد آسمان

به اميد آنچه ما را نشاند!!

ما مي نشينيم

 به اميد ابرها

و تا كسي مي ايستد

صاعقه اي مي آيد

و ما به جاي ابرها گريه مي كنيم!!

ما مي نشينيم

و دوست داريم كسي

از گيلاسهاي باغ كناري

دزدكي سبدي بياورد تا لحظه اي شادي كنيم!!

ما دستهايمان را مشت مي كنيم

-نه براي فريادي-

كه مبادا سكه كوچكمان را نامحرمي به نگاهي بيالايد!!

آري....

ما مي نشينيم...

پاي سجاده هاي خون و شمشير،

دست بر آسمان،

دعاي باران مي خوانيم،

كسي بر مي خيزد،

صاعقه اي مي آيد

و ما، آرام،

-طوري كه هيچ كس جز خودمان نشنود-

مي پرسيم:

چرا باران نمي آيد؟؟!!!

ع.ر.ن


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۱
 

ما موميايي هاي معاصريم!

هزار سال خوابيده و بر نخواسته...

فرسنگها زير خاك سرد

به اميد بستري گرم در آسمان هفتم...

در جنگلهاي هميشه خزان

خش خش برگها را

نويد الهه بهار مي پنداريم...

كابوسهاي واقعي را

چشم در راه تعبير هاي رويايي نشسته ايم...

ما

فراريان از خاكيم و راندگان از آسمان

با ترازو هامان

خدا مي فروشيم ، در راه خدا!!

اشكهايمان

اقيانوس خواهد شد....

اما

هيچ صدفي از قطره هاي ما ، آبستن گوهر نمي شود

ما

گوهر خويش را به مرداب سپرده ايم!....


 
comment نظرات ()