شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٧
 

تقديم به ***خودم***....فراموش شده اي ميان خاطرات كه به زندگي باز گشته است...

 

به بيابان بودنم خرده مگيريد...

تمام درختانم

قرباني بي رحمي آسمان شده اند...

به بيابان بودنم خرده مگيريد...

كه تا آخرين برگ سبز،

به سبزينه وفادار ماندم!..

و امروز هرچه هست ، خاك است وخاكستر...

و من ماندم  و من...

التماس آسمان ابري را

به اميد قطره اي زندگي ،

با مرگ فرقي ندارد...

من امروز

دل كنده ام از سبزينه ها

دل بسته ام به خاكي گرم يا سرد...

به كويري آسماني

نه آسماني ابري...

به خويشتن...

چشم از آسماني ابري برگرفته ام

و دل بسته ام به زلال بي آلايش شب

و عشقبازي نگينهاي طلايي سقف كوير...

به بيابان بودنم خرده مگيريد...

ستاره از ابر مهربان تر است!

و من

درمان تشنگي ام را

نه در التماس ابرها

كه در باور خويشتن يافته ام...

از چشمه هاي درون خويش

سيراب خواهم شد!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
ديوانه از قفس پريد...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٩
 

دلم گرفت....وقتی فهميدم مرد دردمند صحنه های زندگی، ديوانه عالم نقابهای عقلانيت‌، حسين پناهی رفته....به همين سادگی...به همين زودی...

اصراری ندارم که آيا مرگ پايان کبوتر هست يا نه....ما چه کرده ايم  با کبوتر های زنده که حالا مرگ را در برابرشان حقير بدانيم....ما چه بوده ايم جز قفس و چه ديده ايم جز قفس؟ما چه هديه داده ايم جز آب پيش از ذبح و چه ديده ايم جز آنها که رفتند؟.....

حسين پناهی،عاشق کودکان ديوانه و انسانهای فراموش شده جامعه بود و راز آن را به پس از مرگش موکول کرد ...درد در چشمانش پيدا بود غصه از خنده هايش می باريد و مرگش در ۴۸ سالگی باور اينها را آسانتر کرد....

هرجا که هست به پاس اندوه چشمهايش شاد شاد شاد....

***و ما دوباره آرام خواهيم نشست ، در وبلاگها در رثای مردگان ‌،در اخبار از ترکشی بر ديواره حرم علی،در روزنامه از اشک آور اسراييليها و در راديو از بديهای دروغ خواهيم گفت....کمی آنطرف تر کسی هست و از درد فراموش شدن آرزوی مرگ دارد،ترکشی در بدن انسانی جدال مرگ و زندگی به راه انداخته،پدری از شرمساری خانواده اش آرام و بی صدا اشک می ريزد و واعظی بر منبری از شايستگی و تعهد می گويد....***

 

شب بخير آقای پناهی...........


 
comment نظرات ()
 
 
اندر احوالات آبزير!!
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱۳
 

سلام...ببخشيد که خيلی دير به روز کردم...راستش دلم نمی خواد به هر قيمتی به روز کنم يعنی ميخوام وقتی بنويسم که حرفی برای گفتن دارم!!

اما حرف اين بار....سه چهار روزی با چند نفر از دوستان رفته بوديم روستايی به نام "آبزير"...

تا حالا اردوهای تفريحی زيادی رفته ام ولی اين اردو با اينكه صرفا تفريحی نبود و همراهان هم عقايد متفاوتی نسبت به من داشتند ولی بهترين تجربه سفری من بود...

فعلا دوتا عكس از آبشار آتشگاه كه نزديك محل اردوی ما بود ببينيد، گفتنی ها  را در قالب قطعه ای همراه با چند خطی حرف خودمانی تا چند روز آينده خواهم نوشت....اما در مورد آبشار....بايد از نزديك ديد و شنيد تا عظمت و زيبايی طبيعت رو درك كرد.

 شاد باشيد...فعلا با اجازه...


 
comment نظرات ()