شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۳٠
 

شايد هيچ كس يادش نباشد اولين يادداشت شب يلدا را...اول فروردين هشتاد و دو...عاشقانه نوشته بودم...از نامراديها و نافرجاميها...از شكستها...گفته بودم "اينجا جام اشكهاي من است...در شب كسي اشكهايم را نمي بيند...اينجا شب است...شب يلدا..."
حالا يكسال و اندي گذشته...خيلي چيزها عوض شده...فكرها،دغدغه ها،آرزوها...
امشب شب يلداست...دلم گرفته اما نه از درد عاشقي...
دلم از عجله اين روزها مي گيرد... گاهي هنوز انقدر با "اول فروردين هشتاد و دو" احساس نزديكي مي كنم كه نه انگار دوسالي گذشته است! و گاهي انقدر تغييرات در اين مدت شگفت زده ام مي كند كه گويي هزار سال پيش بوده است...
امشب شب يلداست...مي گويند طولاني ترين شب...حالا فهميده ام كه طولاني ترين شب آن شبيست كه زودتر بخوابيم و ديرتر برخيزيم!
چشمهايمان تا بر حقايق بسته اند هميشه شب زده خواهيم بود...
****
شب يلدا را به ياد آنهايي كه در اتاقكهاي كوچك و تاريك جهل و جور اسيرند،
به ياد آنها كه در كنار جوي يخ زده خيابان آزادي ، شايد آخرين روياها خوشبختی را مي بينند و به ياد "خودمان"،كه شايد سالهاست ميان دست و پاي روزمرگي ها گم شده ايم،به صبحي دوست داشتني،به يك دانستن و فهميدن روشنگرانه برسانيم...
****
گرچه شايد طي اين دوسال تنها تر شده باشم اما در تنهاييهايم كسي را شناختم كه در ميان شلوغيها گم مي شد!!
****

من راستي

اندوهگين آن كودكم

كه از سرماي شب

و از پوسته هاي هندوانه همسايه

مي فهمد

ديشب

شب يلدا بوده است!....

شاد باشيد...

عليرضا نجفيان

شب يلدای هشتاد و سه

Alireza najafian


 
comment نظرات ()
 
 
غريبه ، آشنا...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٩
 

دلم مي خواهد چيزي بنويسم،نامه اي ،شعري ،درد دلي...
نه...نه...عاشق نشده ام! اما دلم گرفته است...يادش بخير،آن سالها،دلم كه مي گرفت،براي كسي دلتنگ بودم...حالا دلم كه مي گيرد ،براي "دلتنگي" ،دلم تنگ مي شود...
راستش ميان خاطره و تداعي دست و پا زدن با عاشقي فرقي ندارد....دلم كه مي گيرد ميان فراموش شده ها غرق مي شوم...
يادش بخير عصرهاي دم كرده تابستاني...روزهايي كه هرگز به بهار ننشستند...و يادهايي كه با پاييز فراموش شدند...
يادش بخير سادگيها،ساده انديشي ها و صداقتها...
آن روزها هرحرفي تنها سطح داشت...عمق و تفسير و تعبير سوغات بزرگ شدن است!
سالها بود كينه را از شعر هايم پاك كرده بودم...
نه...نه،عاشق نشده ام...تو اگر جاي من بودي،دلت مي گرفت از دست غريبه و آشنا،جز خاطراتت چيزي براي مرور كردن داشتي؟!
تو اگر جاي من بودي غوطه ور در يك دريا تداعي جز دست و پا زدن چه مي كردي؟!
اينها سياهي نيستند،اينها-خاطره ها و تداعي ها را مي گويم-گرچه تابستان دم كرده اي بودند كه هرگز به بهار ننشستند،اما زيباييهاي هميشگي منند...گنجهاي زير خاكي كه هروقت دست و بالم خالي مي شود به آنها پناه مي برم...
هروقت دلم مي گيرد،ياد آن روزهاي اول مي افتم،ياد سادگيها،ساده انديشي ها و صداقتها...
ياد دلتنگيها،درد دلها....ياد انتظار كشيدنها و لحظه شماريها...ياد دست خالي و دل پر بازگشتنها...
شاد مي شوم...لذت مي برم...با تمام وجود....شادي تنها خنديدن نيست....آنهم در اين غمكده!
اشتباه ما دل بستنهاي ماست...دل بستن آغاز دل كندن است...
همه خواهند رفت...افسار در دست سرنوشت...به جايي كه شايد فكرش را نمي كردند ،پيش كساني كه شايد از آنها متنفر بودند و دل بريده از كساني كه روزي عزيزترينها بودند...
شايد باورش برايت سخت باشد اما نه...عاشق نشده ام!...
صميمي ترين دوستها و همراهان هم وقتي بي حوصله مي شوند،مي روند...
دل نبايد بست...بايد لذت برد...بايد از دوست داشتنيها تا هنوز خاطره نشده اند لذت برد...
حتي از همان عصر دمكرده و دلگير تابستان...

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٦
 

رفراندوم در ايران

رفراندوم برای ايران فردا


 
comment نظرات ()