شب يلدا...

 
تقديم به دوستان امروز،خاطرات فردا...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳
 


دلم بدجوري براي كذشته لك مي زند!

عكسها ، آينه آينده اند ، نه شرح حال گذشته!

به اين قابهاي حسرت كه مي نگرم ،

مغزم انگار بزاق ترشح مي كند در برابر تمبر هندي!!!

نه!!

شك نكن!!

گذشته هم نياي امروز است،

نامرد و نامراد!!

اما انگار دل من

عادت دارد كه عادت كند به شب و روز!

زالو نيستم

كه بچسبم به چشمه پرخون

سيراب كه شدم

همه چيز يادم برود تا رگ بعدي!!

كنه ام!!

كه مي چسبد حتي به تكه اي پوست مرده!!

و تا دونيمه اش نكنند،

اين غنيمت بي قيمت را رها نمي كند!

دلم بد جوري مي گيرد

نه به خاطر گذشته

كه از ترس امروز و آينده

يادم مي افتد ديروز هم مثل امروز بود

و مي ترسم از امروزي كه چه زود ديروز مي شود!

ما،

فقط يك لحظه ايم ، ميان خاطره و  هراس

لحظه حال ، بين خاطره ديروز و هراس فردا!

و چه آسان

اين لحظه را به دو توهم رفته و نامده مي فروشيم!

خوش "حال" بودن كافيست!!

اگر گذشته و آينده بگذارد!!

اما من هنوز

دلم مي لرزد!!

كه مبادا رفاقتهاي امروز هم

تنها آينه دقي شود براي فرداي تنهايي و دوري...

واي اگر دوستانم مي دانستند چقدر دوستشان دارم....

....

كاش زالو بودم!!

.....

.....

عليرضا نجفيان

بامداد 28 دي 84

alireza najafian 


 
comment نظرات ()