شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٢
 

راست می گويند روز بارانی روز عجيبيست!...

 

ديروز ، پس از مدتها خشکسالی،

 

دلم برای تو تنگ شد!!

 

***

 

خيلی وقت بود دنبال بهانه می گشتم،

 

برای وزيدن در کوچه های خاک خورده خيال!

 

و شايد يک برگ خشکيده زرد،

 

بهترين بهانه بود

 

برای رقص با خاکروبه خاطرات!!

 

***

 

تو مثل دود سيگار،

 

تمام وجودم را می گيری،

 

تسخيرم می کنی،

 

زهرت را می گذاری،

 

آرام می روی

 

و من می مانم و يک پاکت خاطرات خاکستر شده!....

 

عليرضا نجفيان

۱۱/۲/۱۳۸۴

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢
 

دستهايم را باز كنيد....

مي خواهم كمي ميوه ممنوعه بچينم،

من

افليج بايدها و نبايدها،

من

تا فرق سر در باتلاق گنديده انديشه هاي خونين،

من

در ميان آتش سيري ناپذير مست،

هنوز هم

دلم هواي تازه مي خواهد...

من از تمام دايره المعارف شما،

كفر را و هوس را و ننگ را

و از تمام دايره المعارف خويش،

عشق را و عشق را و عشق را

دوست تر دارم...

دستهايم را باز كنيد....

من زنگي مست تيغ به دست نيستم،

من روياي آبي آسمان را

حتي ميان اين كابوسها،

بر تخت آهنين شوم،

دست و پا مي زنم...

.....

واي برما...

آن ابري كه به خون نشست،

هرگز خورشيد را پنهان نكرده بود...

ما امروز

خورشيد را در قمارخانه بهشت خيالين،

به يك شب بي انتها باخته ايم

و جنگلهامان را

از اعدام ابرها

به سوگواري كوير نشانده ايم...

.....

دستهايم را باز كنيد....

دانه دانه شنهاي اين ساعت

هر روز با من قهرتر مي شوند

و من روز و شب

به جاي جمع دوستيها

به تفريق دانه هاي مانده و دانه هاي رفته نشسته ام...

دستهايم را باز كنيد....

دستهاي كسي آن سو تر

مرا صدا مي زنند

و من وقتي دستم از اين بن بست مادرزاد

آن سوتر نمي رود

انگار بر بالاي دار

به جان كندن افتاده ام...

من ديگر

از سفره هاي نان و ريا،

از چشمه هاي معجزه،

از شب نشيني هاي بغض آلود،

از كفن هاي سپيد،

از فرداهاي سياه،

از گوركن هاي هميشه بيدار،

و از خدايان بنده نواز

به تنگ آمده ام...

من اعجاز نمي خواهم ميان يك دنيا بيهودگي...

نمي خواهم بدون دستهايم ، دعا كنم،

بدون پاهايم ، بدوم،

و بدون قلبم ، عاشق كسي شوم

كه حتي يكبار با او

سيب ممنوعه نخورده ام!...

.....

دستهايم را باز كنيد....

بغضي در گلويم،

تا قلم فاصله دارد...

و حيف است كه جز كاغذ سپيد،

كسي اشكهايم را ميزباني كند...

شايد اين

آخرين نامه باشد

از عاشقي با دستهاي بسته

كه كسي

آن سو تر

پشت يك بن بست مادرزاد،

با دستاني باز،

به انتظارش نشسته..... 

 

عليرضا نجفيان

 ۲/۲/۸۳ 


 
comment نظرات ()