شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۳
 

شايد دو سه فرياد دردهايم را كم كند
اينجا فرياد زدن گناه كبيره است و زجه،احتياط واجب!
پس براي شما دوزخيان مي نويسم شايد فريادهايم را بشنويد!...

 


مثل يك حشره در هنگام پوست اندازي،

انگار زورم به اين سنتهاي تنيده نمي رسد!

انقدر اين دغدغه ها،

اين آرزوها،

اين ترديدها،

پيله شده اند

كه بايد از پروانه شدن انصراف بدهم!

پوسته ها

گويی به داخل رشد مي كنند،

فشارم مي دهند،

باورم نمي شود وقتي كسي مي گويد:

براي اين پوسته بزرگ شده اي!!

خنذه ام مي گيرد!

ما هميشه با تحقير بزرگ شده ايم!!!

 

****

دلم مي خواست

تمام دنيا يك جام شراب بود!!

مي نوشيدمش

و در همان مستي

با تمام گلايه ها، عقده ها و آرزوهاي نا برآورده ام

به زمين مي كوبيدمش

و از لذت برآورده شدن بزرگترين آرزو

آنچنان مي خنديدم كه هيچ كس صداي شكستنش را نشنود!...

 

عليرضا نجفيان

۲۹/۳/۱۳۸۴


 
comment نظرات ()