شب يلدا...

 
برای صندلی اتاقم!...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٧
 

شعر نيست!...هذيانهاي شبانه ، حاصل بي خوابي و بيكاري!...

***

روي اين صندلي بودم ، كه تو از Eshgh مي گفتي!
مي نوشتي كه Mimunam! ، اما رفتي مفتي مفتي!

روي اين صندلي بودم ، پشت اين صفحه جادو
زل زده به رقص حرفا ، توي دل پراز هياهو...

روي اين صندلي بودم ، تلفن يه باره زنگ زد
دلي كه صد ساله مرده مشت به قبر تار و تنگ زد

روي اين صندلي بودم ، كه تو نا اميد مي خوندي
چي مي شد يه روز با خنده، با اميد پيشم مي موندي؟!

روي اين صندلي بودم ، تو رو از دور بوسيدم
تو نمي ديدي لبامو ، اما ترست رو مي ديدم!

روي اين صندلي بودم ، كه بهم گفتي:"موازي"!
باورم نشد عزيزم كه چقدر جديه بازي!

روي اين صندلي بودم ، نمي دونستم كجايي
اما باورم همين بود كه فقط قسمت مايي!

روي اين صندلي بودم ، كه شنيدم داري مي ري!
تو كه مي گفتي مي موني حتي وقتي كه بميري!

روي اين صندلي بودم ، عكس ماهت رو كه ديدم
اون كي بود با كت مشكي؟!من كه مشكي نخريدم!

روي اين صندلي بودم ، توي گرماي تابستون
باورم شد ديگه رفتي ، جاي تو خالي و بارون!

حالا اين صندلي مونده ، با يه عالم يادگاري
من كه مغرورم و عاقل! ، بسه گريه بسه زاري!....

عليرضا نجفيان

۴/۶/۸۴


 
comment نظرات ()