شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳
 

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8



آرام مي رويم....

افسوس، همه جا روشن است!....

من مي هراسم از چشمهاي هرزه گرد مردم شهر ...

هيچ جا انگار جاي ما نيست...

حتي زير مناره بلند هم بوي تعفن و ريا بيداد مي كند!

كمي جلوتر،

زير آن چنار قديمي،

كه سالها محرم بوسه هاي پنهاني بوده،

خدا هم انگار در حريم امن عاشقان پناه گرفته!...

هوا چه سرد است....

واي...بوسه هايت گرم...گرم...گرم...

آرام باش....

خدا اگر از خواب بر خيزد بي درنگ قيامت مي شود...

و بوسه هايمان ناتمام مي ماند!....


يك تكه نور مي آيد ...افسوس...

خلوتمان آزرده ، دلهايمان لرزان...

لب بر لب بگذاريم يا بگريزيم؟!



سيگاري روشن مي كنم....

تا سرنوشت مبهمم ميان اين دودهاي سرگردان پنهان شود...



هوا چه سرد است...

خدايا،....

زير آن چنار قديمي، بوسه يخ ميزند...

تو مگر خواب جهنم مي بيني؟!


بوسه بعد از سيگار...

براي تو تلخ...

براي من شيرين...


و باز نور مي آيد...

نور؟!


خدايا...

تا كي عكس اين دنيا نگاتيو بماند؟!

تا كي سياه جاي سپيد؟

تاريكي جاي نور؟!


اما نه....

آرام بخواب كه حتي زير مناره تعفن و ريا هم جايي براي تو نيست...

آنجا نيز نورباران است!....


من، عاشق ظلمتم...عاشق تاريكي...

كه كسي نبيند راستي مان را...

كه كسي لب خواني نكند نجوايمان را...

در اين شهر كنجكاو سراسر جهالت

كه سرنوشت جوانان كنار سفره شنبليله و شويد ورق مي خورد!،

من عاشق تاريكي ام!!!


چه زود مي گذرد لحظه بوسه هاي ناب...

گرماي بي آتش

در سرماي يخ بسته تاريك...

يك پُك ديگر...

سرنوشت باز تغيير مي كند!

حتي براي چند لحظه!

و من فراموش مي كنم كه دانه هاي اين ساعت شني،

هنوز عاشق سقوط آزادند!...

واي ...فردا ،

اين هنگام....

من مي مانم و يك پاكت خالي سيگار،

كه ته مانده هايش در خيابانهاي شهر غريب يادگاري مانده...

و پس فردا،

رفتگر ، بي خبر از همه جا،

جارو مي زند يادگاري ها يم را

و زير لب ناسزا مي گويد!....

يك بوسه ديگر....

گرم گرم گرم!...


در اين شهر شلوغ،

كه عشق بازي را با چشمهاي هرزه شان ترجمه مي كنند،

تنها تويي كه ايمان داري به من...

تنها منم كه به ايمان تو اقتدا مي كنم!....

و خدا هنوز زير آن چنار قديميست...

كنار يادگاري بوسه هاي ممنوعه!

خواب بيدار شدن مي بيند!
....

....


عليرضا نجفيان

16 آذر 1385

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٥
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8




تقديم به خانم دكتر م.ح.ص ، پزشكي كه روز آخر طرح ،هنگام بازگشت از محل كار اسير سانحه شد...و حالا در عطش مرگ مي سوزد!

دختري كه بعد از يك عمر تلاش ، يك ماهست روي تخت بيمارستان،منتظر "پُك آخر" مانده...



كاش مي توانستم گريه كنم...

منتي بر تو نمي گذارم دختر....

كه دنيا زير بار منت تو شرمسار است...

كاش مي شد براي سرنوشت نامعلوم خود مي گريستم...


باغ خاطراتم پر از درختهاييست كه در فصل ثمر،

ريشه كن شدند،

ميوه شان خوراك گوسفندان سيري ناپذير تقدير شد،

شاخه هايشان هيزم اجاقهاي هميشه سوزان سرنوشت،

و خاكسترشان مسافر طوفان فراموشي باغبان....


سيگاري روشن مي كنم...

و پك مي زنم بر حسرتي و ترسي و اميد نداشته اي....

مي سوزد و دود مي شود....

و سرنوشتم را به رخ مي كشد....

به سيگاري مي مانيم،

كه دودمان مي كنند و دودمانمان بر باد مي دهند..

آتش مي شوند

خاكستر مي شويم...

مي سوزيم...

و دير يا زود زير پايشان له مان مي كنند!...


****

من،

منتظر آن" پُك آخر"م!.....


عليرضا نجفيان

1385/10/10


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۸
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8





ايستاده اي مغرور....

پاي مي كوبي بر زمين...

زمين مي خندد

تو مي انديشي

كه زمين مي لرزد!

ايستاده اي ،

به گمانت استوار

پاي مي كوبي بر زميني كه به گمانت براي تو كوچك است...

و من

مي بينم

كه روزي تمام عظمت تو در يك تابوت جا مي شود!


عليرضا نجفيان

1385/10/8

ديكتاتور ايران استبداد آزادي بيان alireza najafian

 
comment نظرات ()