شب يلدا...

 
يادگار غبار آلوده زنگار گرفته:
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8



امروز جشن "سده" بود......



پدر...مادر....شما متهميد....

من چه ديده ام كه از ياد ببرم...كي امان ديدنم داديد؟

من كور به دنيا آمدم...

يا بينا بودم اما تمام دنيايم سياه پوش بود...

مرا به جاي قنداق در رخت عزا پيچاندند...به جاي گهواره بر گورم خواباندند...

به جاي لالايي مادرانه ، نوايي به گوشم خواندند كه سالهاست بي معنا مي شنومش...

پدر...مادر....شما متهميد....

شما كه اصالتم را با بند نافم ببريديد...

شما كه از ترس آينده ، گذشته را بر من نخوانديد...

شما كه هفت سين زندگيم را با سراب سايه سرنوشت سياه سوگ سرد سنگين گره زديد...

پدر...مادر....شما متهميد....

شما خود از ياد برديد آنچه را بايد به من مي آموختيد....

شما كه ذهنتان آنقدر كوچك بود كه يك خدا را به دو زبان ياد نمي گرفت...

و چشمهايتان آنقدر ناشي كه يك آسمان را دورنگ مي ديد...

پدر...مادر....شما متهميد....

شما كه آموخته بوديد براي تجربه هاي نو بايد خاطرات را از ياد برد...

شما متهميد....

شما متهميد در سياهي اين بيرق عزا كه بر شادي جشن "سده" من سايه افكنده...

شما كه از ياد برده ايد آنچه بوديد....و با آنكه دلتنگ گذشته ايد جرات بازگشت نداريد...

شما كه به قُرقُر هاي روزانه قانعيد و غرشتان سالهاست در گنج قناعت مدفون است....

پدر...مادر....شما متهميد....

شما كه از خانه اجداد گريختيد و بر ديوار سست بيگانه تكيه زديد...

شما كه نشستيد و بر تاختن اجنبي بر خانه پدري را نگريستيد...

شما كه تيز ترين سلاحتان آه است و نفرين و پايدارترين سپرتان دعا!

پدر...مادر....شما متهميد....

شما كه فكر كرديد براي صعود بايد پله هاي نردبان را شكست....

راستي شما اصلا "فكر" كرديد؟.....

نه...نه....نمي بخشمتان....

شما متهميد....

شما متهميد....


عليرضا نجفيان


 
comment نظرات ()