شب يلدا...

 
God Is Alone!
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
 

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8







تنها مانده اي....

مي دانم....

زماني يكتا بودي با افتخار،

اكنون تنهايي

دلتنگ و پشيمان!....

فرزندانت آنچنان گستاخ و فراموشكارند

كه هر روز ده بار تنها بودنت را بر سرت مي كوبند

و فراموشت مي كنند....

مي دانم...تنها مانده اي...

و از تو تنها نامي مانده...

مي نويسند بر سردر حجره هاي فسق و ريا

مي فروشندت...

نه مثقال مثقال...

كه به تسبيح هاي هزارمهره حراجت مي كنند...

تنها مانده اي....

مي دانم...

اين بي خبران سپيد و سياه،

هر روز صدايت مي زنند به طعنه هاي مستانه

كمكت مي جويند در عين باور به خدايي خود....

نفس كه مي كشند،

تمام وجودشان پر از ريا مي شود

و بازدمشان صداي "اذان" مي دهد...

تنها مانده اي...

و شرمساري از سنگهايي كه به حكم تو در خون مي غلتند....

و مي داني كه يك عمر خدايي هم براي اين همه خونبها كافي نيست!....


عليرضا نجفيان

1385/12/19

 
comment نظرات ()