شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩
 




تو مي گذري از كنار من....
من مي گذرم از كنار تو....
و هيچكدام باور نمي كنيم بودن ديگري را...

لعنت بر اين غرور!....لعنت...

تو باور مي كني كه مركز دنيايي!
من باور مي كنم كه معشوق مركز دنيايم!
تو باور مي كني كه درد تو سخت ترين درد عالم است...
من باور مي كنم كه شهر من زيبا ترين شهر دنياست!....
تو باور مي كني كه خوش پوش ترين انسان روي زميني....
من باور مي كنم كه شكست تيم ما انتهاي دنياست....
تو باور مي كني كه دنيا مديون خدمت توست...
من باور مي كنم كه آزادي مديون من است....
تو باور مي كني خوشبخت ترين "آدم" دنيايي...
من باور مي كنم كه خوش پنجه ترين نوازنده عالمم....
تو باور مي كني كه بمب استعدادي....
من باور مي كنم كه از تو با استعدادترم!....
تو باور مي كني كه شايسته ترين هنرمند ناكامي!....
من باور مي كنم كه شفابخش ترين پزشك دنيايم...
تو باور مي كني كه صادق ترين دوستي....
من باور مي كنم كه فروتن ترين مدعيم!....

و.....

و كمي آنطرف تر -حدود چند ميليون سال نوري!-....كسي پشت يك دستگاه،ما را نگاه مي كند ،هيجان زده همكارش را صدا مي زند در اوج غرور و افتخار فرياد مي زند:

هي !...بيا!بيا!....يك ستاره جديد كشف كرده ام!....پر از حيوانات عجيب و غريب!.....

....
....

عليرضا نجفيان
1385/8/19
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳
 

To view the fonts follow it: View>Encoding>UTF-8

آقاي رييس جمهور سلام!....
اميدوارم سفرهاي استاني خوش گذشته باشد و فقر و نكبت،پشت قدمهاي متبركتان از اين سرزمين رخت بربندد....
امروز به جايي رفتم كه مطمئنم شما هرگز نديده ايد....چون بوي تبرك دولت كريمه تان آنجا استشمام نمي شد.....بوي عدالت نيز....
امروز در كنار جاده،چيزي ديدم كه از بودن خود شرمسارم كرد....و از بودن شما....
خانواده اي را ديدم كه كنار جاده،داخل كانتينر كاميون زندگي مي كردند...البته اگر در لغت نامه شما اسمش زندگي باشد....
پدر و مادر و فرزندان، جايي زندگي مي كردند كه سقفي آبي و ابري داشت....
در نكبت مطلق....مثل طعمه هايي كه عنكبوت فقر و اعتياد آخرين قطرات خونشان را مي مكيد و با ولع بسيار منتظر به دام انداختن طعمه هاي كم سن و سال خانواده بود...
چراغشان نور خورشيد بي انصاف بود كه در روزهاي سرد ابري نمي تابيدو در گرمي تابستان هلاكشان مي كرد...و گرماي شبهاي سرد را از خوابيدن كنار بزهايشان مي گرفتند....
گوساله شان چند روز پيش مرده بود و چند متر آنطرف تر سوزانده بودنددش....و يكي از خرگوشهايشان را كنار آشپزحانه چال كرده بودند...
آقاي رييس جمهور!....
جايي كه رفتم ،در دارفور و كنگو و زيمباوه نبود....55 كيلومتر از شهر تاريخي اصفهان فاصله داشت و در چند كيلومتري شهرهاي صنعتي و كارخانه هاي مادر اين سرزمين بود....
البته مي دانم از سعدآباد و نياوران خيلي دور است....
اما....

آقاي رييس جمهور!....
پدر معتاد،مادر رنج كشيده و كودكان بي گناهي كه حتي در اين افتضاح،برنامه درسي شان را با ديوار چسبانده بودند،ايراني بودند....
نه توطئه امريكا و اسراييل ونه بازمانده شاه منفور معدوم!.....
اينها ميهمانان رانده شده سفره دولت فخيمه اسلاميند....دولتي كه آنقدر جهاني فكر مي كند كه ملتش را از ياد مي برد.....

آقاي رييس جمهور!....
حيف اسلام كه اينگونه ملامت مي شود...دريغ از خدا كه به خاطر سكوتش سرزنش مي گردد..راستش اينها را كه ديدم ياد علي افتادم....و خرما ها ،كاسه هاي شير و نان و نمكهايي كه مي گذاشت و مي گدشت....ياد چاههاي تنهايي كه امروز آنقدر بوي نفت مي دهد كه خليفه را ميل درد دل با ايشان نيست!
كاش فراموش نكرده باشيد!.....

در آن لحظه از كلمه عدالت چندشم شد....از انصاف، حالم بهم خورد....از عاطفه شرم كردم....
راستي چه خبر از سهام عدالت؟.....
اينها هم سرشماري مي شوند؟!....

آقاي رييس جمهور!....
اينها از فلسطينياني كه سنگشان را به سينه مي زنيد بدبخت ترند...اينها چيزي ندارند كه كسي اشغال كرده باشد.....
هرچه سفره نداشته شان را بو كردم، هيچ اثري از پول نفتي كه قرار بود سر سفره ها بيايد نبود....

آقاي رييس جمهور!....
افسوس مي خورم كه چرا اين كودكان حتي به اندازه يك وجب از اين سرزمين 1,648,151كيلومتر مربعي سهم ندارند!....

راستي يادم رفت بگويم!....كنار اين خانواده بي خانمان، بنگاههاي معامله كاميون و ماشينهاي سنگين فراوان بود...
كساني كه پورسانت هر معامله شان ميليونيست....و البته از اين خانه ها براي اجاره دادن زياد دارند.....نگران نباشيد!...آن 120 ميليون نفري را كه به زيستن دعوت كرده ايد مي توانند شب را در اين بيغوله ها سر كنند....

آقاي رييس جمهور!....
راست مي گوييد...ملت ما در برابر تحريمها ايستاده است...چون چيزي براي از دست دادن ندارد....در عوض سلاحهاي بسياري براي بدست آوردن هست....

آقاي رييس جمهور!....
مي دانم وقتتان تنگ است....زياد مزاحم نمي شوم....فقط يك سوال داشتم و آن اينكه آيا برق نيروگاه هسته اي بوشهر به اين منطقه مي رسد؟
چون كودك اين خانه مي گفت از بوي فانوسي كه شبها زير نورش درس مي خواند سردرد مي گيرد....

آقاي رييس جمهور....
.......
.......
.......

عليرضا نجفيان
13 آبان 1385

براي ديدن عكسها از لينك زير استفاده كنيد:
http://www3.flickr.com/photos/alirezanajafian
دزصورت فيلتر بودن از سايت زير وارد شويد:
http://workinter.net

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢
 

دلم شعر مي خواهد....
نه اينكه بخوانم يا برايم بخوانند...

دلم مي خواهد اين غده شعر،مثل مغز جواني كه امروز از سرش بيرون زده بود، از سرم بيرون بپاشد...

شايد البته بايد من هم مثل او از چند متري، آزاد بپرم پايين...

و روحم با سر به زمين بخورد...

اين شعرها،اين حرفها،همه داستان سريست كه به سنگ مي خورد....

***

آن پسر هم اسمش رضا بود....
فقط 17 سال داشت....
نمي دانم شايد الان در همان 17 براي هميشه متوقف شده باشد....
حس بديست....وقتي ابروي شكسته بيماري را معاينه مي كني و مي بيني روي دستكش جراحي كمي "مغز" ماليده....
سر رضا،كارگر 17 ساله امروز صبح نيمه متلاشي شده بود....مغزش لهيده از استخوان پيشاني بيرون زده بود....و وقتي زخمش را معاينه مي كردي،كمي از آن مغز به دستت مي ماليد...
با خودم فكر كردم اين تكه هاي لهيده و بيرون زده،مخزن كدام خاطره اند؟....
دستهايم به خاطرات جواني 17 ساله آلوده بود....شايد به عشقي كه نافرجام مانده....يا به عكس اولين بوسه پنهاني...
به تصويري كه از دو چشم خمار و ابروي كمان دخترهمسايه ...به ياد دوچرخه دوران كودكي....يا تفنگي كه هرگز پدرش يرايش نخريد...يا شكلاتي كه همكلاسي اش خورد و به او نداد...به اولين دوستت دارم....يا آخرين خداحافظ...
دستم آلوده بود به تكه از خاطرات "رضا"....
****
دلم شعر مي خواهد....

دلم مي خواست پزشك نبودم و مثل دوستان رضا-پسري كه نمي شناختمش- زار زار گريه مي كردم....
نه به به خاطر زخمي آشفته و مغزي دگرگون....به خاطر خودم...به خاطر لحظاتي كه در خود افسردم و باطل كردم....
زندگي نماز نيست كه به ركعتي قضايش را به جا آوري...
روزه نيست كه به سير كردن شصت گرسنه جبرانش كني....زندگي همين كوبيدن انگشت من روي كيبورد است كه شما سرسري مي خوانيدش و مي گذريد....
*****
نمي دانم الان رضا كجاست؟....پسري هم اسم من....طحالش تكه تكه....چشمش پاره و بيرون زده....و مغزش لهيده و متلاشي....

دلم شعر مي خواهد....و مرگ بدون درد.....

عليرضا نجفيان
29 مهر 1385


 
comment نظرات ()