شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
 

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode (UTF-8)


بهار 82 بود....

شب يلداي من آغاز شد....

نه سرخي انار نه لبخند پسته نه شيريني هندوانه.....

سياه بود و خاكستري....

بهار بود اما گرفته و افسرده....
يلداي من شب و روز نداشت...
هميشه تاريك...هميشه افسرده....

طولاني و بي پايان!

اينجا شد خانه من...خانه اي كه ديوار و در و سقف نداشت...هر كسي سركي كشيد...يكي خنديد،يكي گريست...يكي رفت و يكي ماند....

اما من گفتم....گفتم هرچه را گفتني بود...حتي از ناگفتني ها گفتم....
و شما شنيديد....خوانديد...گفتيد...فراموش كرديد...به خاطر سپرديد....

امشب آمدم بگويم ممنونم....بابت تمام مهرها،دوستيها،شنيدنها ، بودن ها و "ماندن"ها!...

هنوز هم آرزو دارم اين شب را بامدادي نباشد...من زنده ام به اين عشقبازيهاي شبانه و ممنوع!

يلدايتان رويايي...روزهايتان پر فروغ،شبهايتان ستاره باران!


امشب شب من است...

شب يلدا...

يلداي رويايي!

مي بوسمت هزار بار....

كنار تابوت زرد پاييز....

بر گهواره سپيد زمستان....

آبستن بهار مي شويم....

داستان شكوفه ها را برايم زمزمه كن!....

امشب لالايي مي خواهم!

عليرضا نجفيان
يلداي 1385


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٤
 

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode (UTF-8)




چه زود مي گذرد

تعبير روياي دور با تو بودن...

زمان

انگار در اوج آمادگيست...

مي دود

تا زودتر از انتظار به خط پايان برسد...

لحظه هايي هست

كه كلام،

كه قلم،

كه احساس،

كه تمام آنچه سلاح گفتار است

در توصيفشان

ذبح مي شوند...

دست و پا ميزنند و جان مي دهند...

****

چه عجول مي گذرند....

و چه باور عبورشان سخت است...

تمام اين ساعتها،

كه گاهي به التماس رهايت نمي كنند،

امروز چه چالاك و بي وفا شده اند!

انگار عقربه ها

به تكاپو افتاده اند...

به رقابتي كه نمي دانند

به قيمت حسرت تو تمام مي شود!...

****

بازهم

مي گذرند اين لحظه هاي دور...

اين ثانيه هاي هر كدامشان يك قرن...

و باز

تو مي آيي

من مي آيم...

رها از حسرت گذشته

در حال

ما مي شويم...

****

چه زود مي گذرند

و من چه ناتوانم در وصف اين لحظه هاي ناپديد...

لحظه هايي كه مثل برف زير آفتاب آب مي شوند....

قطره هايي كه زود عزم پرواز مي كنند

ابر مي شوند بر آسمان زندگي...

بيا...

بيا بباريم تا آسمان آفتابي شود!....



عليرضا نجفيان
22 آذر 1385
    23:30


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
 



به ياد همخوابگي هايم با روسپي.....

تقديم به هميشه دوست:رضا محسني كه وبلاگش همچون سرنوشت ما اسير حماقت كج انديشان شد!
****

****
صداي چكمه نمي آيد...

صدا صداي دمپاييست...

دمپاييهاي زرد كه شهوتشان را آتشين كند...

و نگاههاي هرزه شان را بر قله قداست تيزتر ...


صداي چكمه نمي آيد و بوي ادكلن فرانسوي!....

صداي دمپايي مي آيد و بوي گند عرق ....

و مردي كه با چهره شيطاني وعده همخوابگي با فرشتگان را مي دهد...

راستي كجاست خدا؟....

يا از خنده دل درد گرفته يا از گريه چشمهايش خشك شده...


صداي باران نمي آيد....

اين،صداي گريه بيوه همسايه است ، كه يتيمش در آرزوي نان و خرماي شبانه بيست و هشت ساله شده!


صداي چكمه نمي آيد...

صدا ،صداي دمپاييست....

كه در ملكوتي اذان هم مرگ را به ياد ما مي آورد...

صدا ، صداي نيايش و دعا نيست،

صداي زجه و نفرينست

كه از بن بست اراده به آسمان هفتم مي رود....

صداي چكمه نمي آيد....

كسي با دمپاييهاي زرد،

آرام عاشقانه هاي مرا،

درد دلهاي تورا،

و اميد همسايه را لگد مي كند...

نه روسپي مقصر است نه او...

تقصير رنگ زرد دمپاييست، كه شهوت را آتشين مي كند!...

صداي چكمه نمي آيد...

صدا ،صداي دمپاييست....

دمپاييهاي زرد...

زرد...

زرد...

عليرضا نجفيان
1385/9/18



 
comment نظرات ()