شب يلدا...

 
برای تمام روزهایی که ترسیدیم از عاشقی
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
 
      
   
تمام این روزها ،ترسیدم از عاشقی

ترسیدم از نگاههای مردم شهر

که سالهاست چشمهایشان گور ِ رنگ است

روزهایی که دوست داشتن را کفاره می گرفتند و ریا را صله می دادند

تن ها ، سفره تازیانه تازیان بود و سرها

جولانگه سنگهای سنگسار...

دفتر خاطراتمان ،خاکستر

پنجره ها ویران

دیوارها بلند

سرها، بر دار

سیمان ، گران

ایمان ، ارزان

اما هیچ نمازی قضا نشد و هیچ نشئه ای درد خماری نکشید!

....

تمام این روزهای خونین

لیاقتم هشتاد تازیانه بود تا از یاد نبرم نگاه مردم شهر را.... !

تمام این روزها ،ترسیدم از عاشقی

ترسیدم...

علیرضا نجفیان
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠
 

زندگی یک شیب عمودیست تا خوشبختی

و خوشبختی، خطی باریک بین تصور و واقعیت!

مثل مورچه در داستان لنگیدن تیمور

از سراشیب تصور بالا می آیم

و از فرط سر خوشی

تا ته واقعیت ، ضربه مغزی می شوم...

 

****

من دیوانه گفتم خوبم

توی عاقل چرا باور کردی!

****

تو که این چند خط را می خوانی

من یادم رفته دلمردگی عصر جمعه را...

 

یادآوری ممنوع! 


 
comment نظرات ()