شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٤
 
در شهر خود غريبه،

در شهر غريبه ، آشنا...

اينست داستان ساده انتظار...

...

پك مي زنم به تلخي آغاز سرنوشت

مي سوزد و مي گذرد...

مي سوزم اما گذر؟....

دود هم نمي تواند چشمهاي دوخته ام را بشكافد

سيگار اول...

انتظار...

و شهري كه در پس اين دود گس،

تيره تر و تيره تر مي شود...

سيگار دوم هم پايان اين داستان نيست...

هنوز خيره ايستاده ام به بهت اين شهر دم كرده

سيگار سوم ...

نفسم بند مي آيد اما اين ديوانگي را بندي نيست...

پاكت كه به نصفه رسيد

انگار رنگ شهر عوض مي شود...

انگار تلخي دود، شيرين

انگار ديوانگي اسير

انگار چشمهاي دوخته مي شكافد تا به تو گره بخورد...

تو اينجايي...

در آغوش من...

گرم و دلپذير و تسليم...

من تسليم تو...

تو تسليم من...

فاصله تسليم ما...

لحظه ها عجول مي شوند...خنده ها ، بي حوصله...

هنوز پاكت نصفه، به نيمه نرسيده،

آن داستان ساده مرور مي شود...

خاكستري مغزم خاكستر شده...

و تمامش را با داستان انتظار موميايي كرده اند...

و تو خرده مي گيري به ناتواني اين فرعون از پاي افتاده...

به او كه ميان لحظه هاي شكوه و شكوه هاي انتظار دست و پا مي زند...

هوا دوباره گرفته...

شهر دوباره دم كرده...

...

چند پاكت مانده تا شروع رنگارنگ شهر غريبه؟!...

عليرضا نجفيان
1 تير 86


 
comment نظرات ()