شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٢
 
چه مي گويي از بهار؟

تو كه مي داني بهار براي من فصل پژمردن است...

من ، بامدادان به خيال تو سلام مي كنم

و شب

در آغوش خيال تو آرام مي گيرم...

چه مي گويي از بهار؟

بهار من آن لحظه هاي خيرگي بود...

آن لحظه هاي نوشيدن صداي تو

آن اضطراب انتظار

آن لبخند هميشه بر لبان تو جاري

آن لحظه بي نظير لمس دستهاي مهربانت در آغاز هر ديدار...

بها من

افسرد...

مرد...

دو و چهل و چهار دقيقه بامداد...

بامدادي كه هيچ خورشيدي به طلوع، روشنش نكرد...

مرا با اين خزان تنها بگذار...

شايد كه ببارد باران....

 و تو مي داني كه باران يعني چه....

ديگر از بهار نگو....(مي داني كه چرا)

مرا ، خزاني باراني آرزوست....

بگذار آسمان ببارد....

و تو مي داني كه باران يعني چه....








 
comment نظرات ()
 
 
يازده...دوازده....سيزده...چهارده...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٢
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8


حرفهايي هست

كه تنها با كاغذ سپيد مي توان در ميان گذاشت...

"يادش بخير"

تكه كلام اين روزهاي كسالت بار است...

هم زود مي گذرد ،هم دير...

سخت است ...

سخت است وقتي چشم مي بندم، نمي دانم در چه حال هستي

و وقتي چشم باز مي كنم

نمي دانم به چه مي انديشي...

***

حرفهايي هست

كه تنها با كاغذ سپيد در ميان مي گذارم

تكه تكه اش مي كنم

كمي آرام مي شوم...

اما باور كن

من هرگز انسان فراموشكاري نخواهم بود...

***

در اين روزهاي ساكت و بي رنگ

تنها آرزويم،

فرداييست رنگارنگ براي تو

كه مهربانترين بودي...


 
comment نظرات ()
 
 
وعده ما...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۸
 

...وعده ما



وعده ما،

هر شب،

نيم نگاهي به ماه...

كه مثل من تنهاست...

كه بهترين وعده گاه نگاه است...

...

وعده ما،

هر شب،

نيم نگاهي به ماه...

كه هر جا باشي،

هر قدر دور

ماه هست،

تو هستي،

من هستم،

نگاه هست...

...

يادت باشد

هرشب،

يك نفر چشم دوخته به ماه

منتظر نگاه تو مانده

تا خيره شود به نگاهت ،

رها از فاصله ها...

به ياد خاطره ها...

...

يادت باشد،

وعده ما...

....
...
..
.


عليرضا نجفيان
1:30 بامداد
86/5/8


 
comment نظرات ()
 
 
براي 29 تير 86 ، دو و چهل و چهار دقيقه بامداد
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٥
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8


هفتمين روز تنهايي...

نه صدايي...
نه پيامي...
نه اميدي...

بايد باور كنم...

مثل مرگ كه باورش سخت است...

هفت روز است كه چشم مي دوزم به صندلي كناري ام...

دست مي كشم....بو مي كنم....

باورم نمي شود هفت روز پيش را...

هفت روز گذشت...
براي من كه به ثانيه ها دل مي بستم، هفت روز يعني....

هرگز گمانم به اين روزهاي افسرده نمي رفت...

هفت روز گذشت....به چه سختي...

هفت روز ديگر هم مي گذرد...
و من فراموشتر مي شوم...


داستان من تكرار دو جمله است،
كه سالهاست به شنيدنش عادت نكرده ام:
"يك نفر مي آيد
يك نفر مي رود"...
افسوس...
من هميشه آن نفر دوم بوده ام...


هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
....
...
..
.

...


5 مرداد 86




 
comment نظرات ()