شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳٠
 

باز هم شب ، شب من است...
شب يلدا...
هندوانه و انار و آجيل...
نه...
يلدا براي من يك داستان است...
يك داستان طولاني...
بي آغاز و بي پايان...
يلدا
براي من هم شب است و هم روز
هم سياه و هم سپيد
يلدا براي من خاطره است...
هم گريه هم خنده...
هم افسوس و هم اميد...
يلدا...
هنوز كنج دنج تنهايي من است...
هنوز دفتر هذيانها،بدون نقطه سر خط!...
شب،شب من است...
گاهي ساكت و بي خط
گاهي فرياد و بغض
گاهي درد دل
گاهي...شايد لبخند...
شب يلداست امشب...
نه پسته هاي خندان،نه انار هاي خونين دل!
هزار راه رفته و نرفته...
و كلبه اي در كويري مه گرفته!
يا تپه اي شني در جنگلي انبوه!
يلدا...يلدا...يلدا...
چقدر حرف دارد براي من...
حرفهايي كه خوانديد  و نخوانديد ، گفتم و نگفتم...
امشب شب من است ...
شب يلدا...

يلدايتان پر ستاره....


 
comment نظرات ()