شب يلدا...

 
دریغ از تو...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

 

دریغ از تو
اگر غروب کنی
پشت حجره های خمس و ریا!
شاید پشت کوه ها...
شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
که نه نماز خوانده اند
نه دروغ گفته اند...
شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
نه شراب نوشیده اند
نه خون!
مردمانی که مردمانند نه نردبان
نه پله می شوند
نه پای می گذارند تا بالا روند...

شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
که به رویش یک درخت سوگند می خورند
به مرگ یک قمری اشک می ریزند
و چشمه از زلالشان شعر می گوید...

دریغ از تو...
دریغ از غروب در این شهر...
دریغ از غروب در این آسمان بی ستاره!....


علیرضا نجفیان
18 تیر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

 

تمام شعر هایم را برایت می خوانم

تو

گوش می دهی...

من

جان!....

 

علیرضا نجفیان

13 تیـــــر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

پنجره را که ببندی،
تو هستی و غمهایت...

پنجره را که باز کنی،
تو هستی و غمهایت و یک دنیای غریب
که شاید در گوشه ای از آن
یک نفر هست که با تو نفس می کشد...

علیرضا نجفیان
12 تیــــر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
به سوی تو....
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠
 

 

به سوی تو...

 

به سوی تو می آیم خورشید من

در آن لحظه که نزدیکتری

در لحظه غروب قرمز عاشقانه

به سوی تو می آیم...

تو می روی

دنیا برایم تیره و تار می شود

اما در آسمان

هفت ستاره  هنوز پیداست

هفت تکه قلب شیدای من

هفت خشت خانه جاوید تو

 

دنیا برایم تیره و تار می شود وقتی غروب می کنی...

اما چه کسیست که نداند سرنوشت شب را...

سر نوشت شب ، با نام تو پاره پاره می شود

تو باز می گردی

دنیای من همه نور می شود....همه تو...

به سوی تو می آیم

و می دانم

تنها من

روزی تورا در آغوش خواهم کشید...

 

علیرضا نجفیان

10 تــــیر 1387

 


 
comment نظرات ()
 
 
دوباره!
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 

 

 

من خواب تو را می دیدم که خواب او را می دیدی!

آاای حروف چین مست!

هشتاد تازیانه حلالت،

که داستان مرا ویران نوشتی!

من

اما هنوز خواب تو را می دیدم

که موشـــها

باقی داستان را به نیش کشدند...

همیشه رویا در اوج زیبایی همبستر حقیقت می شود!

حالا

نه من مانده،نه تو،نه او...

دوباره چشم می بندم...

 

با من،تو و خواب

داستانم را از نو می نویسم!

 

علیرضا نجفیان

8 تیــــــــر 1387


 
comment نظرات ()
 
 
شمارش معکوس
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
 

 

 

 

آفرین برتو...
تو را می گویم خدا
تو که از لحظه اول آفرینش
در انتظار پایانی!
تو که طاقچه های قصرت پر است از ساعتهای شنی
که مدام سر و ته می شوند!

می خواهم معکوس بشمارم
تو بگو از چند؟!
می خواهم معکوس بشمارم برای دوزخ!
می خواهم از این جهنم خودساخته فرار کنم!...
به آتش تو سوختن خوشتر است!
...
خدا...
-با تمام احترامی که برایت قائلم!-
یکی از این روزها که خوابت سنگین است،
از دیوار قصرت بالا می آیم
و یواشکی
ساعت شنی ام را می شکنم
و برای همیشه کنارت می خوابم!....

علیرضا نجفیان

5 تیــــر 1387


 
comment نظرات ()