شب يلدا...

 
"خندان" هم دیگر نمی خندد...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
 

 

 

این روزها،

 

وقتی نام کسی را "ناگهان" می آورند،

 

چیزی نمی پرسم...

 

می دانم که دیگر "نیست"...

 

علیرضا نجفیان

26 مرداد 1387

14:51

 

به یاد روزهای خوب اسفند 85

بیمارستان امید


 
comment نظرات ()
 
 
برای سنگ قبرهای روستای "هنجن"...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥
 

 

 

 

 

سنگ قبری می گذارم بالای تختم

 

تا هرشب

 

یادم باشد

 

که ممکن است رویای تو ناتمام شود!....

 

***

 

نمی دانم این روزها کی تمام می شوند...

 

این غمهای یاغی،

 

این شادیهای افسرده،

 

این اشکهای خشکیده،

 

این نگاههای ترسان،

 

این اندیشه های گنگ،

 

این قدمهای فلج...

 

اما خوب می دانم،

 

یک روز "همه چیز" تمام خواهد شد...

 

***

 

این بار هم

 

"سفر به خیر" ات مستجاب شد،

 

کاش یکبار هم

 

"عاقبت به خیر" ات مستجاب می شد!....

 

 

علیرضا نجفیان

بیست و سوم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت

اتوبان کاشان

20:30


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧
 

 

 

آی پیرمرد
تو که نگاهت حسرت است و افسوس!
آی...تو که بر خطهای پیشانیت رمز هزار خاطره نهفته!

آی پیرمرد!
آی ،چشمهایت هنوز آینه خماری و مستی و عشق
آی، لبهایت هنوز تشنه بوسه های داغ و حرفهای عاشقانه

آی پیرمرد!
آی دستهایت هنوز در عطش نوازش
آی تو که تنها اشک مانده بر چشمهایت،
تنها آه مانده بر لبهایت
و تنها مونس دستهایت چوبدست خشک بی مهر است!

هیچ کاریت نداشتم...
فقط خواستم بگویم
تورا که می بینم
فردا را می بینم...
خودم را...
خاطره ها نهفته بر خطهای پیشانی،
چشمها، آینه خماری و مستی و عشق،
لبها تشنه بوسه های داغ و حرفهای عاشقانه
و دستها در عطش نوازش!
تو را که می بینم،
گریه ام می گیرد بر روزهایی که بی بوسه گذشتند!

علیرضا نجفیان
هفتم خرداد هشتاد و هفت


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
 

 

 

...

 

کاش اسمم را پس می دادم

و از تمام شهر تعهد می گرفتم که فراموشم کنند...

 

چشمهایم را می دادم به مادرم...

اشکهایم را به پدرم...

 

و دست راست و قلمم را،

 به تو...

 

شاخه ،برگ را به باد می سپرد...به باد می رود...

ریشه ، ریشه را به خاک می سپرد...

می ماند....

 

کاش می رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...

آنجا که پستان زمین را می مکد تا به باد برسد...

 

می رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...

می خوابیدم کنار کرمهایی که آزارشان به آدمیزاد نمی رسد!!...

****

وای اگر مادرم عهد می کرد که اشکهایم را از پدرم نگیرد،

اسمم را پس می دادم

از تمام شهر تعهد می گرفتم

چشمم را،اشکم را و دستم را...

 

ومی رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...

 

علیرضا نجفیان

5 مــــــــــــرداد 1387


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
 

 

 

وقتی نگاهت غبار غم دارد
تمام شهر را غم می گیرد...
...
...


پیرزنی را دیدم
دسته دسته گلهای زرد و پژمرده می فروخت
برای دل شکسته آدمها...

پسرکی
رزهای سرخ آتشین می فروخت
برای دلهای عاشق وسرشاد
و کسی نمی خرید...

پیرمردی را دیدم
دستهایش به جرم دزدی بریده...
کاسه بر دهان،گدایی می کرد...

دختری را دیدم،
سر کرده بود در کاسه اسید...
خسته از زیبایی...

جوانی را دیدم،
دست پدربزرگش را گرفته بود محکم و آرام راه می رفت...
می ترسید از عاشقی...

شاعری را دیدم،
اثر انگشتش را روی میله های سرد می سرود...

و پیرمرد دستار بر سر،
چشمی زرد و چشمی سرخ...
اوصیکم بتقوی الله می گفت...

و خودم را دیدم!...
گلهای زرد را دسته دسته می خرید...
از کنار رزهای سرخ بی تفاوت می گذشت...
سکه ای بر کاسه پیرمرد می انداخت...
تصور می کرد چهره زیبای دخترک را...
برای جوانک از شور عشق می گفت...
دست شاعر را می بوسید...
و پشت سر پیرمرد دستار برسر
نماز فرادا می خواند!!

علیرضا نجفیان
3  مــــــــــــــــــرداد 1387


 
comment نظرات ()