شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢
 

دلم شعر مي خواهد....
نه اينكه بخوانم يا برايم بخوانند...

دلم مي خواهد اين غده شعر،مثل مغز جواني كه امروز از سرش بيرون زده بود، از سرم بيرون بپاشد...

شايد البته بايد من هم مثل او از چند متري، آزاد بپرم پايين...

و روحم با سر به زمين بخورد...

اين شعرها،اين حرفها،همه داستان سريست كه به سنگ مي خورد....

***

آن پسر هم اسمش رضا بود....
فقط 17 سال داشت....
نمي دانم شايد الان در همان 17 براي هميشه متوقف شده باشد....
حس بديست....وقتي ابروي شكسته بيماري را معاينه مي كني و مي بيني روي دستكش جراحي كمي "مغز" ماليده....
سر رضا،كارگر 17 ساله امروز صبح نيمه متلاشي شده بود....مغزش لهيده از استخوان پيشاني بيرون زده بود....و وقتي زخمش را معاينه مي كردي،كمي از آن مغز به دستت مي ماليد...
با خودم فكر كردم اين تكه هاي لهيده و بيرون زده،مخزن كدام خاطره اند؟....
دستهايم به خاطرات جواني 17 ساله آلوده بود....شايد به عشقي كه نافرجام مانده....يا به عكس اولين بوسه پنهاني...
به تصويري كه از دو چشم خمار و ابروي كمان دخترهمسايه ...به ياد دوچرخه دوران كودكي....يا تفنگي كه هرگز پدرش يرايش نخريد...يا شكلاتي كه همكلاسي اش خورد و به او نداد...به اولين دوستت دارم....يا آخرين خداحافظ...
دستم آلوده بود به تكه از خاطرات "رضا"....
****
دلم شعر مي خواهد....

دلم مي خواست پزشك نبودم و مثل دوستان رضا-پسري كه نمي شناختمش- زار زار گريه مي كردم....
نه به به خاطر زخمي آشفته و مغزي دگرگون....به خاطر خودم...به خاطر لحظاتي كه در خود افسردم و باطل كردم....
زندگي نماز نيست كه به ركعتي قضايش را به جا آوري...
روزه نيست كه به سير كردن شصت گرسنه جبرانش كني....زندگي همين كوبيدن انگشت من روي كيبورد است كه شما سرسري مي خوانيدش و مي گذريد....
*****
نمي دانم الان رضا كجاست؟....پسري هم اسم من....طحالش تكه تكه....چشمش پاره و بيرون زده....و مغزش لهيده و متلاشي....

دلم شعر مي خواهد....و مرگ بدون درد.....

عليرضا نجفيان
29 مهر 1385


 
comment نظرات ()