شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
 



به ياد همخوابگي هايم با روسپي.....

تقديم به هميشه دوست:رضا محسني كه وبلاگش همچون سرنوشت ما اسير حماقت كج انديشان شد!
****

****
صداي چكمه نمي آيد...

صدا صداي دمپاييست...

دمپاييهاي زرد كه شهوتشان را آتشين كند...

و نگاههاي هرزه شان را بر قله قداست تيزتر ...


صداي چكمه نمي آيد و بوي ادكلن فرانسوي!....

صداي دمپايي مي آيد و بوي گند عرق ....

و مردي كه با چهره شيطاني وعده همخوابگي با فرشتگان را مي دهد...

راستي كجاست خدا؟....

يا از خنده دل درد گرفته يا از گريه چشمهايش خشك شده...


صداي باران نمي آيد....

اين،صداي گريه بيوه همسايه است ، كه يتيمش در آرزوي نان و خرماي شبانه بيست و هشت ساله شده!


صداي چكمه نمي آيد...

صدا ،صداي دمپاييست....

كه در ملكوتي اذان هم مرگ را به ياد ما مي آورد...

صدا ، صداي نيايش و دعا نيست،

صداي زجه و نفرينست

كه از بن بست اراده به آسمان هفتم مي رود....

صداي چكمه نمي آيد....

كسي با دمپاييهاي زرد،

آرام عاشقانه هاي مرا،

درد دلهاي تورا،

و اميد همسايه را لگد مي كند...

نه روسپي مقصر است نه او...

تقصير رنگ زرد دمپاييست، كه شهوت را آتشين مي كند!...

صداي چكمه نمي آيد...

صدا ،صداي دمپاييست....

دمپاييهاي زرد...

زرد...

زرد...

عليرضا نجفيان
1385/9/18



 
comment نظرات ()