شب يلدا...

 
...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٤
 

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode (UTF-8)




چه زود مي گذرد

تعبير روياي دور با تو بودن...

زمان

انگار در اوج آمادگيست...

مي دود

تا زودتر از انتظار به خط پايان برسد...

لحظه هايي هست

كه كلام،

كه قلم،

كه احساس،

كه تمام آنچه سلاح گفتار است

در توصيفشان

ذبح مي شوند...

دست و پا ميزنند و جان مي دهند...

****

چه عجول مي گذرند....

و چه باور عبورشان سخت است...

تمام اين ساعتها،

كه گاهي به التماس رهايت نمي كنند،

امروز چه چالاك و بي وفا شده اند!

انگار عقربه ها

به تكاپو افتاده اند...

به رقابتي كه نمي دانند

به قيمت حسرت تو تمام مي شود!...

****

بازهم

مي گذرند اين لحظه هاي دور...

اين ثانيه هاي هر كدامشان يك قرن...

و باز

تو مي آيي

من مي آيم...

رها از حسرت گذشته

در حال

ما مي شويم...

****

چه زود مي گذرند

و من چه ناتوانم در وصف اين لحظه هاي ناپديد...

لحظه هايي كه مثل برف زير آفتاب آب مي شوند....

قطره هايي كه زود عزم پرواز مي كنند

ابر مي شوند بر آسمان زندگي...

بيا...

بيا بباريم تا آسمان آفتابي شود!....



عليرضا نجفيان
22 آذر 1385
    23:30


 
comment نظرات ()