شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٥
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8




تقديم به خانم دكتر م.ح.ص ، پزشكي كه روز آخر طرح ،هنگام بازگشت از محل كار اسير سانحه شد...و حالا در عطش مرگ مي سوزد!

دختري كه بعد از يك عمر تلاش ، يك ماهست روي تخت بيمارستان،منتظر "پُك آخر" مانده...



كاش مي توانستم گريه كنم...

منتي بر تو نمي گذارم دختر....

كه دنيا زير بار منت تو شرمسار است...

كاش مي شد براي سرنوشت نامعلوم خود مي گريستم...


باغ خاطراتم پر از درختهاييست كه در فصل ثمر،

ريشه كن شدند،

ميوه شان خوراك گوسفندان سيري ناپذير تقدير شد،

شاخه هايشان هيزم اجاقهاي هميشه سوزان سرنوشت،

و خاكسترشان مسافر طوفان فراموشي باغبان....


سيگاري روشن مي كنم...

و پك مي زنم بر حسرتي و ترسي و اميد نداشته اي....

مي سوزد و دود مي شود....

و سرنوشتم را به رخ مي كشد....

به سيگاري مي مانيم،

كه دودمان مي كنند و دودمانمان بر باد مي دهند..

آتش مي شوند

خاكستر مي شويم...

مي سوزيم...

و دير يا زود زير پايشان له مان مي كنند!...


****

من،

منتظر آن" پُك آخر"م!.....


عليرضا نجفيان

1385/10/10


 
comment نظرات ()