شب يلدا...

 
25 سالگي ....
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٦
 


بيست و پنج شمع روشن كن...

من امروز ، دلم از تاريكي گرفته است...

تمام تنه خسته...

بيست و پنج سال است كه دويده ام...در انتهاي يك بن بست...

بيست و پنج شمع روشن كن...

گوشهايم در نابودي صدا هذيان مي شنوند!

آوازي بخوان

شايد با آواز تو بتوان لحظه اي رقصيد....

بيست و پنج شمع روشن كن...

و پيكي بريز...

نفسم بوي مستي مي دهد

اما هنوز فراموش نكرده ام فراموش شدنم را...

تو هم هذيان مي گويي!...

بيست و پنج شمع روشن كن

تا با تني خسته و نفسي مست خاموششان كنم...

نه براي صد سال زنده ماندن...

كه براي لحظه اي از ياد بردن آوازهايي كه نمي شود با آنها رقصيد!....


عليرضا نجفيان

1386/1/15




 
comment نظرات ()