شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

بعضي ها فكر مي كنند پزشكي يعني سنگدلي...يعني نترسيدن از مرگ و عادي بودن مرگ بيماران...
هيچ چيز مطلق نيست...شايد بعضي ها هم اينطوري باشند...اما...

چند ساليست به اين باور رسيده ام كه ما نيامده ايم براي زندگي بخشيدن...اين اصلا كار ما نيست...در توان ما نيست...در توان هيچ كس...آن قدر اتفاقات دور از انتظار به زندگي حمله مي كنند كه شايد خودت در حين احيا يك بيمار جان بدهي و بميري!...
پزشك آمده تا مردم زيباتر زندگي كنند و زيباتر بميرند...
اين باور من است...
***
اواخر 85 بود...
كشيك سنگينم را به مسيح تحويل دادم و كلافه برگشتم خانه...تا صبح خوابيدم...
صبح كه وارد پاويون شدم، مسيح با چشماني پف كرده صبحانه مي خورد...تلويزيون روشن بود...مجري از نزديك شدن عيد و تكاپوي مردم و بوي زندگي مي گفت!...
خنديدم....

-سلام گُله!
-به به....سام عليك!...
-خوب بود؟...كشيك رو مي گم...
-خوب؟...افتضاح بود...

وقتي معني افتضاح رو برام تشريح كرد....خشكم زد...
سه نفر از بيماران مرده بودند...دو بيمار بد حال...كه خوب شد زيبا مردند...اما "زكيه"...
تا گفت زكيه مرد تمام بدنم لرزيد...

***

تلفن پاويون زنگ خورد.
-جانم؟
-دكتر ، مريض اعزامي از الزهرا رسيده...
-الان...

زني 37 ساله...پسري 20-21 ساله...مادر...پسر...
زن كمي عبوس بود...پسر، مضطرب...
سرطان خون....
آزمايشها را نگاه مي كردم و برگه اعزام را مي خواندم...همه مختل بود اما حال عمومي بيمار خوب خوب...
اسمش زكيه بود...زني چاق در حدي كه گاهي نفسش تنگي مي كرد...اخمو ولي دوست داشتني...
هرروز كه مي ديدمش شكايت خاصي نداشت...بيشتر از دل درد معمولي يا تهوع كه با آن همه داروي كموتراپي دور از انتظار نبود...
يك روز سراغ روز ترخيص را مي گرفت...مي گفت براي عيد بليط مشهد گرفته تا بعد از سالها با بچه هايش بروند مسافرت...
گفتم نه...هنوز خيلي مانده...انشا.. سال ديگر...

يك روز گفت: دكتر ديشب سرم خيلي درد گرفت...
شرح حال كه گرفتم حدس زدم خونريزي كرده باشد...
عصر رفتيم ct-scan...
خونريزي بود...
به پسرش گفتم قضيه را و گفتم به مادرش نگويد اما استراحت مطلق باشد...

حالش خوب خوب بود...من هم حالم خوب بود...
كشيك من تمام شد...

***

تمام اينها در همان لحظه اي كه مسيح گفت زكيه مرد از جلوي چشمم گذشت...

و اشك مهلتم نداد...
سال نو نزديك بود....
سال نو؟...
زكيه ،زيبا مرد...خوشحالم...آنقدر زيبا كه باورش سخت بود...سرت رابگذاري روي بالش چشمهايت را ببندي...و ...پايان!....
همان شبها بيماري را آنقدر بدحال آوردند كه به همراهانش آمادگي مرگش را دادم...فردا صبح نشسته بود و مي خنديد و صبحانه مي خورد!
***
حالا....حالا چند هفته ايست زكيه زير خروارها خاك خوابيده...ميليونها نفر رفتند مشهد اما نوبت زكيه هرگز نرسيد...
حالا شايد ار آن هيكل چاق، از آن صورت اخمو و از آن نگاه گرفته چيزي جز تكه هاي سخت استخوان باقي نمانده باشد...
مرگ چيز غريبيست...
و وقتي پزشك باشي غربتش را و نزديكي اش را بيشتر حس مي كني...


 
comment نظرات ()