شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٦
 
سرم سوت مي كشد

آرام مي روم كنار

قطار خاطرات،از روي افكارم مي گذرد

***

ايستاده ام كنار خيابان

به بستني ام زل زده ام

و به اين فكر مي كنم كه هرچه با ولع تر ليس بزنم زودتر تمام مي شود!

زماني مي فهمم دير شده است

كه بستني قطره قطره روي زمين مي چكد

و اشكهايم ، قطره قطره روي بستني هاي آب شده!...

***

سرم سوت مي كشد

يك عالمه فكر ، مثل كوهي كه ريزش كرده ريخته وسط مغزم!

هرچه دارم آتش مي زنم

اما قطار خاطرات، باز مي آيد

انگار از روي يك بالش پر قو،

از روي افكارم مي گذرد!...

***

چقدر بستني دوست داشتم...

***

دلم مي خواهد كمي فكر كنم....

عليرضا نجفيان
1386/2/16

alireza najafian




 
comment نظرات ()