شب يلدا...

 
براي 29 تير 86 ، دو و چهل و چهار دقيقه بامداد
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٥
 
If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8


هفتمين روز تنهايي...

نه صدايي...
نه پيامي...
نه اميدي...

بايد باور كنم...

مثل مرگ كه باورش سخت است...

هفت روز است كه چشم مي دوزم به صندلي كناري ام...

دست مي كشم....بو مي كنم....

باورم نمي شود هفت روز پيش را...

هفت روز گذشت...
براي من كه به ثانيه ها دل مي بستم، هفت روز يعني....

هرگز گمانم به اين روزهاي افسرده نمي رفت...

هفت روز گذشت....به چه سختي...

هفت روز ديگر هم مي گذرد...
و من فراموشتر مي شوم...


داستان من تكرار دو جمله است،
كه سالهاست به شنيدنش عادت نكرده ام:
"يك نفر مي آيد
يك نفر مي رود"...
افسوس...
من هميشه آن نفر دوم بوده ام...


هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
....
...
..
.

...


5 مرداد 86




 
comment نظرات ()