شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٢
 
چه مي گويي از بهار؟

تو كه مي داني بهار براي من فصل پژمردن است...

من ، بامدادان به خيال تو سلام مي كنم

و شب

در آغوش خيال تو آرام مي گيرم...

چه مي گويي از بهار؟

بهار من آن لحظه هاي خيرگي بود...

آن لحظه هاي نوشيدن صداي تو

آن اضطراب انتظار

آن لبخند هميشه بر لبان تو جاري

آن لحظه بي نظير لمس دستهاي مهربانت در آغاز هر ديدار...

بها من

افسرد...

مرد...

دو و چهل و چهار دقيقه بامداد...

بامدادي كه هيچ خورشيدي به طلوع، روشنش نكرد...

مرا با اين خزان تنها بگذار...

شايد كه ببارد باران....

 و تو مي داني كه باران يعني چه....

ديگر از بهار نگو....(مي داني كه چرا)

مرا ، خزاني باراني آرزوست....

بگذار آسمان ببارد....

و تو مي داني كه باران يعني چه....








 
comment نظرات ()