شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٦
 
شعر هايم پژواكي ندارند...
مثل دشتي كه كوهي حصارش نيست...
و هيچ ردي، جاده اش نمي شود....
مثل دشتي كه ده قدم انطرف ترش بوي فراموشي مي دهد....

شعر هايم پژواكي ندارند...
در باد سردِ گذرا، متلاشي مي شود
زوزه اي مي گردد
كه تنها براي رقص مواج ريگها به كار مي آيد...

شعر هايم پژواكي ندارند...
من تا كي مي توانم پژواك دل خويش باشم؟...تا كي...

داستان مرا به من وا ننهادند كه پايانش را خويشتن بنويسم...
من
امروز دفتري نو مي خواهم  و داستاني نو...

اما افسوس كه اگر هزار دفتر هم بنويسم
شعر هايم هديه به ريگهاي مواجيست كه تنها با زوزه هاي باد مي رقصند...
شعرهايم كه در باد، زوزه اي مي شوند...
ريگي با  آنها مي رقصد
اما...
افسوس كه پژواكي  ندارند....


عليرضا نجفيان


 
comment نظرات ()