شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠
 

زندگی یک شیب عمودیست تا خوشبختی

و خوشبختی، خطی باریک بین تصور و واقعیت!

مثل مورچه در داستان لنگیدن تیمور

از سراشیب تصور بالا می آیم

و از فرط سر خوشی

تا ته واقعیت ، ضربه مغزی می شوم...

 

****

من دیوانه گفتم خوبم

توی عاقل چرا باور کردی!

****

تو که این چند خط را می خوانی

من یادم رفته دلمردگی عصر جمعه را...

 

یادآوری ممنوع! 


 
comment نظرات ()