شب يلدا...

 
برای تمام روزهایی که ترسیدیم از عاشقی
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
 
      
   
تمام این روزها ،ترسیدم از عاشقی

ترسیدم از نگاههای مردم شهر

که سالهاست چشمهایشان گور ِ رنگ است

روزهایی که دوست داشتن را کفاره می گرفتند و ریا را صله می دادند

تن ها ، سفره تازیانه تازیان بود و سرها

جولانگه سنگهای سنگسار...

دفتر خاطراتمان ،خاکستر

پنجره ها ویران

دیوارها بلند

سرها، بر دار

سیمان ، گران

ایمان ، ارزان

اما هیچ نمازی قضا نشد و هیچ نشئه ای درد خماری نکشید!

....

تمام این روزهای خونین

لیاقتم هشتاد تازیانه بود تا از یاد نبرم نگاه مردم شهر را.... !

تمام این روزها ،ترسیدم از عاشقی

ترسیدم...

علیرضا نجفیان
 
comment نظرات ()