شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
 

 

 

وقتی نگاهت غبار غم دارد
تمام شهر را غم می گیرد...
...
...


پیرزنی را دیدم
دسته دسته گلهای زرد و پژمرده می فروخت
برای دل شکسته آدمها...

پسرکی
رزهای سرخ آتشین می فروخت
برای دلهای عاشق وسرشاد
و کسی نمی خرید...

پیرمردی را دیدم
دستهایش به جرم دزدی بریده...
کاسه بر دهان،گدایی می کرد...

دختری را دیدم،
سر کرده بود در کاسه اسید...
خسته از زیبایی...

جوانی را دیدم،
دست پدربزرگش را گرفته بود محکم و آرام راه می رفت...
می ترسید از عاشقی...

شاعری را دیدم،
اثر انگشتش را روی میله های سرد می سرود...

و پیرمرد دستار بر سر،
چشمی زرد و چشمی سرخ...
اوصیکم بتقوی الله می گفت...

و خودم را دیدم!...
گلهای زرد را دسته دسته می خرید...
از کنار رزهای سرخ بی تفاوت می گذشت...
سکه ای بر کاسه پیرمرد می انداخت...
تصور می کرد چهره زیبای دخترک را...
برای جوانک از شور عشق می گفت...
دست شاعر را می بوسید...
و پشت سر پیرمرد دستار برسر
نماز فرادا می خواند!!

علیرضا نجفیان
3  مــــــــــــــــــرداد 1387


 
comment نظرات ()