شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
 

 

 

...

 

کاش اسمم را پس می دادم

و از تمام شهر تعهد می گرفتم که فراموشم کنند...

 

چشمهایم را می دادم به مادرم...

اشکهایم را به پدرم...

 

و دست راست و قلمم را،

 به تو...

 

شاخه ،برگ را به باد می سپرد...به باد می رود...

ریشه ، ریشه را به خاک می سپرد...

می ماند....

 

کاش می رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...

آنجا که پستان زمین را می مکد تا به باد برسد...

 

می رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...

می خوابیدم کنار کرمهایی که آزارشان به آدمیزاد نمی رسد!!...

****

وای اگر مادرم عهد می کرد که اشکهایم را از پدرم نگیرد،

اسمم را پس می دادم

از تمام شهر تعهد می گرفتم

چشمم را،اشکم را و دستم را...

 

ومی رفتم تا عمق ناپدید ریشه هایم...

 

علیرضا نجفیان

5 مــــــــــــرداد 1387


 
comment نظرات ()