شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧
 

 

 

آی پیرمرد
تو که نگاهت حسرت است و افسوس!
آی...تو که بر خطهای پیشانیت رمز هزار خاطره نهفته!

آی پیرمرد!
آی ،چشمهایت هنوز آینه خماری و مستی و عشق
آی، لبهایت هنوز تشنه بوسه های داغ و حرفهای عاشقانه

آی پیرمرد!
آی دستهایت هنوز در عطش نوازش
آی تو که تنها اشک مانده بر چشمهایت،
تنها آه مانده بر لبهایت
و تنها مونس دستهایت چوبدست خشک بی مهر است!

هیچ کاریت نداشتم...
فقط خواستم بگویم
تورا که می بینم
فردا را می بینم...
خودم را...
خاطره ها نهفته بر خطهای پیشانی،
چشمها، آینه خماری و مستی و عشق،
لبها تشنه بوسه های داغ و حرفهای عاشقانه
و دستها در عطش نوازش!
تو را که می بینم،
گریه ام می گیرد بر روزهایی که بی بوسه گذشتند!

علیرضا نجفیان
هفتم خرداد هشتاد و هفت


 
comment نظرات ()