شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٩
 

 

 

 

در پس این پیچهای ِ سنگلاخ ِ ناگهان،

ناگهان کلبه آرامش ، در باز می کند

به میزبانی زخمهایی که یادگار سالیان ِ من است...

 

سفر،عبور از زمان است نه زمین!...

و برای من،

که دستهای تو را در آغاز این زمان جستجو کرده ام،

زمین سنگواره جاده ایست به قدمت سالهای تنهایی...

 

بر رد پایم،

بوته های سرما زده جوانه خواهند زد

از بخار نفسم،

ابرهای تکه تکه دشت را سایبان خواهند شد

و پرندگان،

بر تابوت قفسها غزل عاشقانه خواهند خواند...

 

هیچ خاطری،خاطرات مرا باور نخواهد کرد

که هیچ ستاره ای این همه سال در آرزوی  سحر بیدار نمانده است...

 

دیگر دستهایم خالی نیست...

دستهای تو را که داشته باشم،

تمام دنیا در دست من است!...

 

علیرضا نجفیان

19 آذر 1387

فرسفج


 
comment نظرات ()