شب يلدا...

 
بهار...نَیـــــا...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
 

 

آآآآآی بهار...نیا...

نیا...بگذار سیاهی بختمان را وامدار شبهای سیاه زمستان بدانیم...

بگذار تا امیدمان نامید نگردد وقتی می بینیم با آمدنت هیچ چیز بهتر نه،که بدتر می شود...

آی بهار...نیا...

بگذار همان شبهای طولانی زمستان بمانند تا کمتر ببینم همسایگان گرسنه ام را...کودکان بیگانه با لبخند را..

آی بهار..نیا...

نیا تا نگاه پدرها به زمین دوخته نشود،تا پدر زیر بار رسم و رسوم زیبای نوروز کمر خم نکند...

نیا...نیا تا لباس کهنه من لباس نوی دیگری نگردد...

نیا تا جامه غرور و ریای من بر تن عریان کودکان گریان سرزمینم زار نباشد...

بهار،نیا...

نیا تا دخترک چشم سبز و مو طلایی هوس ماهی قرمز نکند...

نیا تا پسرک با نگاه حسرت بارش از مرد ماهی فروش لذت داشتن یک تنگ کوچک را گدایی  نکند...

نیا...نیا تا پدر، تا برادر، تا فرزند روسیاه نگردند برای رو سپیدی خانواده هایشان...

نیا تا روسیاهی حاجی فیروزها چشم امید خانواده ها نباشد...

بهار...نیا...

نیا تا مادر به یاد نیاورد که امسال هم جای ماهی و سبزی پلو بر سفره شام شب عید خالیست...

بهار...نیا...

نیا تا چشمهای منتظر کودک به دستهای خالی پدر رنگ عیدی را تصور نکند...

نیا تا ماهی کوچک قرمز اسیر تُنگ تَنگ بلورین نشود...

نیا تا نفهمم که یک سال دیگر هم گذشت...

بهار...تورا به شکفتن شکوفه هایت،تورا به سبزی سبزه هایت،نیا...نیا و تنهایی مرا با زمستان برهم نزن...

 

 

 

علیرضا نجفیان

 

22 اسفند 87

فرسفج


 
comment نظرات ()