شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱
 
يك عصر ابري تابستان...

زير يك درخت نارون سبز...

چشمهايش خيس...

لبهايش لرزان...

چشمهايم نگران...

لبهايم خشك...

و قلبم در تپشي باور نكردني...

او از " ماندن " مي گفت...

و من از اينكه ديگر تحمل رفتنش را ندارم...

*****

يك شب تاريك پاييزي...

صداي زنگ تلفن...

چشمهايش را نمي بينم...

اما صدايش مي گويد كه لبهايش نمي لرزد و چشمهايش خشك است...

چشمهاي من نگران...

لبهايم خشك...

و قلبم در تپشي باور نكردني...

او از " رفتن " مي گفت...

و من....

تنها سكوت...

*****

و تابستاني ديگر...

اورا زير درخت نارون ديدم...

در برابر ديگري....

چشمهايش خيس...

لبهايش لرزان...

از " ماندن " مي گفت.....
 
comment نظرات ()