شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢
 

دستهایم را فراموش نکن...

دستهایم، سالهاست که نام تو را می نویسند...

دستم بگیر...

ما می رویم از زیر آسمان سیاه...

می رویم تا دشت بی افق...تا همانجا که خورشیدش بی منت غروب،طلوع می کند...

به آنجا که ابرهایش می بارند ، نه آنکه باریدنت را نظاره کنند...

دستم بگیر تا نلرزد زمین از شرمساری ما...

این روزهای تشنه و این شبهای بی ستاره،

پیشگفتار عطش عشق و مهربانید...

...

دستهایم مال تو...من،

...من پل می زنم میان خاطره و سرنوشت...

اشکهایت را می بوسم که پاک می کنند نگاهت را

از هجوم لحظه های سیاه...

من پاک می کنم تمام خط خطیهای شعرهای ممنوعه را

و در پس سطری که نام تو را رمزگونه با خود می کشید،

اسمت را فریاد می زنم...

تا همه بدانند آن چند نقطه شعرهای خط خطی شده،

نام توست که سالهاست دستهایم می نویسند...

 

علیرضا نجفیان

٣ خرداد ٨٨

فرسفج


 
comment نظرات ()