شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٠
 
چراغها را روشن كردم....

پنجره را گشودم...

پرنده اي روي شاخه نشست...

عاشقانه نگاهش كردم تا از زيباييهايش شعري بسرايم...

كسي آمد...

سنگي برداشت...

وجود من سراسر هراس شد...

سنگ را پرتاب كرد...

پرنده پريد...

پنجره شكست...

اما چراغ هنوز روشن مانده بود...

پنجره شكسته را بستم...

پرده ها را كشيدم...

و چراغها را خاموش كردم...

.....

شعري درباره " فوايد قفس " خواهم سرود....
 
comment نظرات ()