شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٤
 
كسي سرزده مي آيد،

در دلت جايي برايش خالي مي كني....

و همه مي رنجند كه جايشان تنگ شده...

بعضي حتي رهايت مي كنند و مي روند...

كسي سرزده مي آيد،

صفاي مجلست مي شود و قبله نگاهت...

چشمهايش آيينه آينده و حرفهايش مرهم زخمهاي كهنه...

كسي سرزده مي آيد،

از قصه آمدن مي گويد و از افسانه ماندن...

كسي سرزده مي آيد،

و تو خورشيد را پشت ابرهاي تيره پنهان مي كني

و چشمهاي آسمان را مي بندي

تا در اين خلوت عاشقانه

دور از ديدگان همه

"ما" شدن را تجربه كني...

****

كسي سرزده مي آيد و سرزده تر مي رود.....

جاي او در دلت خالي مي ماند...

ياد آنهايي كه رنجيدند و رفتند نيز تنها حسرتي مي شود براي هميشه....

مجلست از رونق مي افتد،

و چشمهايت به دنبال قبله سرگردان مي شوند...

آيينه آينده تنها گذشته اي فراموش نشدني را نشان مي دهد...

و درد زخمهايت در درد بي مرهمي گم مي شود...

قصه آمدن و افسانه ماندن مي روند

و تنها غصه رفتن مي ماند...

كسي سرزده مي آيد و سرزده تر مي رود...

****

اي ابرهاي تيره بباريد...

بگذاريد آسمان بداند كه " من " تنها مانده ام...

مي خواهم ساعتي گريه كنم...

اي ابرهاي تيره بباريد تا كسي اشكهايم را نبيند...

كسي سرزده مي آيد،

كسي سر زده مي رود....



 
comment نظرات ()