شب يلدا...

 
كجا خوابيده اي كاوه ؟
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٥
 
كجا خوابيده اي كاوه ؟

در فش كاويانت كو ؟!

دگر حتي نمانده كوره اي كاهنگران از پشت سرخي هاي آتش بانگ بر دارد ...

سياهي مانده و ظلمت و يك كوره كه از آتش به جز افسانه اي خاموش ديگر هيچ مي داند.....

كجا خوابيده اي كاوه ؟

درفش كاويانت كو؟!

سكوت سرزمينت را نمي بيني ؟

همه خوابند جز گرگان و روباهان ...

تمام شيرها در بند ...

تمام بندها در دست شب خواهان ...

تمام مردمان در خواب ...آري ...خواب

تمام سينه ها ، بي تاب

فقط ضحاك بيدار است و يارانش


هزاران مار بد طينت ،

ز هر جايي كه حتي يك كلام خام بر خيزد ، برون آيند...

در آن بيداد كاخ ظلمت ضحاك ،

هزاران مغز اندر ديگها ، آماده طبخند تا ماران اهريمن دمي آرام برگيرند...

كجا خوابيده اي كاوه ؟

دلم غمگين و نالان است ...

دلم تنگ شكوه نام ايران است ....

كجا رفته است ايراني كه همچون شير مي غريد؟!

ولي اكنون چه مي بينم ؟

جز يك پوستين پر شده از كاه ؟

جز يك ملت از پاي تاسر آه ؟!

كجا خوابيده اي كاوه ؟

چه مي گويم ....

تو بيداري وما در خواب ....

همچون مرده اي بر آب ....

يا چون كشته در مرداب ....

نيانديشي كه ما مُرديم ...

شايد راست مي گويي كه ما خوابيم

اما فاش گويم راز ...

ما از بوي خونهايي كه مي بارند ، بي تابيم ...

باور كن كه ما فرزند ايرانيم ....

ما را يك نفس مهمان جام غيرتت گردان

به يزداني كه بي همتاست ،

تا جان در بدن برپاست ،

مي مانيم ...

مي مانيم ...

مي مانيم...


 
comment نظرات ()