شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٩
 

هنگامي كه مرگ بيايد ما ديگر نيستيم و تا آن هنگام كه ما هستيم ، مرگ نيست، پس چرا ترس از مرگ؟!


"اپيكور"


باغ پوشيده بود از علفهاي هرز

و شاخه هاي كج و درهم پيچيده

و در ميان اين هرزگي و تاريكي

تنها رقص مرگ بار علفها بود و عربده مستانه كرمها...

باغباني آمد

شاخه ها را هرس كرد

علفها را كشيد

و بساط عيش انگلها را برچيد...

اورا منع كردند

نشنيد

خواستند تنها مترسك باشد...

اما او مي خواست زنده باشد...

تهديدش كردند...

حتي به مرگ...

و او باز هم از زندگي مي گفت...

او در ميان دستان مرگ دنبال زندگي مي گشت...

شگفت زده ماندند ...

دست و پايش را بستند

و در چاهي كه در ته باغ بود رهايش كردند

در حالي كه هرلحظه در عمق تاريكي فروتر مي رفت فرياد زد:

"تنها تا وقتي مفيدم ، زنده ام..."

لحظه اي بعد

ديگر نه صدايي و نه باغباني...

باغ پر بود از درختاني كه در ميان رقص مرگ بار علفها و عربده مستانه كرمها

خواب باغباني را مي ديدند كه نمي خواست مترسك باشد....


 
comment نظرات ()