شب يلدا...

 
و شايد...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٥
 
نمي دانم اسمش چيست...ديوانگي؟ جنون؟ حماقت؟....
اگر دوست داشتن درد است و بادردآميخته ، پس دشمني با چه حسي آميخته است؟
تناقض بزرگيست....
هميشه با خودم مي گفتم نبايد براي دوست داشته شدن مُصِر بود...دوستي چشمه اي خود جوش است نه چاهي كه هرچه بيشتر بكني ثمر بيشتري داشته باشد...هر چاهي بالاخره خشك مي شود اما يك چشمه خود جوش هرگز...
حالا باورش سخت است...چگونه مي تواني كسي را فراموش كني كه تمام لحظات زندگيت با خاطره ياداو آميخته...اگر از ياد برود ، زندگيت خالي مي شود....نوشته ها، كتابها،آهنگها ، ساز ها ، لباسها ، نمره ها!،رويا ها،...همه با خاطراتي آميخته اند كه بايد فراموش شوند....كمك مي خواهم...كسي به من بياموزد كه چگونه از تمام اينها تنها جزئي را از ياد ببرم....
فراموشي هم نعمت عجيبيست!وقتي نيازش داري ناز مي كند و آنگاه كه نمي خواهيش رهايت نمي كن....
نمي دانم اسمش چيست...ديوانگي؟ جنون؟ حماقت؟....شايد هم عشق....

 
comment نظرات ()